- شآیَد!..
++
آنقدرترسیدهاماز،اینهمهعشقدروغ؛ تابهگوشممیخورد‹مندوستت...› کرمیشوم!(:
پازل دل کسی رو بهم ریختن
هنر نیست! هر وقت تونستی
با تیکه های شکستۀ دل یک نفر
یک پازل جدید و قشنگ براش بسازی هنر کردی...
موجود عجیب و مضحکی شدهام. شعورم درست کار میکند، ولی احساساتم، چطور بگویم؟ کند شده. نه آرزویی دارم و نه به چیزی دلبستهام و نه به کسی علاقهمندم.
پرسیدند: چگونهدرمیانِشلوغیاوراپیداکردی؟
گفتم: کدامشلوغی؟!
منکهغیرازاوکسیراندیدم..!
به نظرم همه آدم ها ی بار باید تا تهش برن
تا ته اون چیزی که خیلی بهش اصرار دارن
برن و تا جون دارن براش بجنگن!
اونقدر که خسته و زخمی برگردن
مهم نیست که تهش برنده شن یا بازنده
مهم اینه که تهشو دیدن.
کسی که تهشو دیده دیگه از
هیچی نمیترسه. مدیون دلش نیست که شاید میشد.