- شآیَد!..
- امشب یه گوشه روضه به ستون تکیه داده بودم سرم روی زانوهام بود؛ یهو صدای دعوای چندتا دختر بچه شنید
- راستی!
امشب دوباره همون دختره رو دیدم!
این دفعه اون با همه دوست شده بود ولی دوست صمیمی اون که اون دفعه با همه دوست بود این دفعه تنها شده بود ؛
عجیبه ها!..
زندگیو میگم؛
ولی فکر کنم آخرش دوتاشون تنها میمونن؛
یعنی پایان این قصه چه میشود!؟😁