- شآیَد!..
-
- باگلیکهبوسههایآبدارازمَنگرفت؛
روزگاریداشتم،که‹روزگار›ازمَنگرفت(:
- منکهاینطورینبودم!
ساقههایمبرگداشت...
میهمانیلانهکردوبرگوبارازمَنگرفت!(:
- گفت :
منزخمیاستبالم...
توپناهمباش!(:
بعدتاقرارییافت؛
یاغیشد،قرارازمَنگرفت..!
- هردوتنهاییموازتنهاییخوددلخوشیم...
بیکسیمسریاس؛
پسپروردگار،ازمَنگرفت!((: