چشمِ زیبای تو با جانِ من آهسته سخن گفت
گُنَه از نیمنگه خواست و جهان زیر و زِبَر کرد
ماه اگر نور فروشد، ز رُخَت وام گرفتهست
قند اگر عشوه نماید، ز لبت قصدِ شِکَر کرد
ما به سودای تو از خلق بریدیم و نگفتیم...
که که باخویش چه آوردو کهباخویش چه سر کرد
من،بیمهر تو هر شام به شامَم،شبِ یلداست
با تو، ایصبحِ دلافروز،نفس،میلِ سحر کرد