ما به سودای تو از خلق بریدیم و نگفتیم...
که که باخویش چه آوردو کهباخویش چه سر کرد
من،بیمهر تو هر شام به شامَم،شبِ یلداست
با تو، ایصبحِ دلافروز،نفس،میلِ سحر کرد
این غزل را به امیدِ نظری گفتم و شآید...
باشد آن یار بخواند،شآید این دل را خبر کرد