امروز
این خانم مهربونه از پنجره کلید و میندازه برام.همیشه هم تو کیسه کلیدا برام آبنبات و شکلات میزاره:*)
یه مهمونی و دورهمی دعوت شده بودم برای امروز.کلی خوشحال بودم.چون ادمای مثل خودم اونجا بودن.
خلاصه امروز کلی شیتان پیتان کردم و رفتم دسته گل خریدم.رفتم جلوی خونشون و بوم.
فهمیدم مهمونی افتاده فردا و من نفهمیده بودم.
انقدر که نفهمم.نشستم تو خیابون و تا بیان دنبالم که برگردم گریه کردم.
من بخاطر مهمونی گریه نکردم.این یه فرصت بود تا آدمایی که مثل خودمن و ببینم
آدمایی که مثل خیلی از بچه های دانشگاه نیستن
دین و اعتقاداتشون براشون مهمه،خط قرمز دارن.
خلاصه قسمت نشده دیگه😂ولی خیلی وقت بود اتاقم همزمان بوی عطر و سشوار و لوازم ارایشی نگرفته بود.انرژی زنانه م کمی رفت بالاتر😂
خانومه خودش نبود و دخترش خونه بود.
وقتی من و دید کلی اصرار کرد که فردا بیا و اینطوری نمیشه.دسته گل و بهش دادم.
ولی خب فردا میریم بهشت زهرا،چون تولد مهدیِ:)✨
هدایت شده از آقای ایکس
همه میدونستن جسیکا همیشه وقتی چشم آلما و الکس رو دور میدید، توی آشپزخونه پشت صندلی قوز کرده تا وقتی حواس سرآشپز پرت شد،به غذا ناخنک بزنه!
#مجموعه_آقای_ایکس
#خون_طلایی
@mrxcollection