رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
🔺️حضرت ایت الله سید مجتبی خامنهای: روز میلاد زینب کبری را مردمان سرزمینی که دلدادۀ عترت طاهره صلوات
حضرت اقا:
در زمانهای که شبکۀ خبیث استکبار از هیچ سعی برای وارد ساختن انواع ظلم و جنایت بر ملّتهای آزاده و مقاوم خصوصاً ملّت ایران خودداری نمیکند و از جمله با ایجاد انواع محدودیتهای مربوط به امور درمان و دارو به دنبال تحمیل رنج بر ملّت بزرگ ایران است، توجّه به پرستاران، تقویت جامعۀ پرستاری، حفظ و ارتقاء دانش، مهارت، توان، نشاط، انگیزه، و کرامت پرستاران خصوصاً آنها که خود را وقف تلاش در نهادهای غیرخصوصی کردهاند، تأثیر مهمّی بر سلامت و امنیّت جسمی و روحی جامعه دارد. از این رو انتظار است که مسئولان عرصۀ سلامت در امتداد رفتارهای متعهّدانۀ خود، این امور مهم را دارای اولویّت بدانند.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
حضرت اقا: در زمانهای که شبکۀ خبیث استکبار از هیچ سعی برای وارد ساختن انواع ظلم و جنایت بر ملّتهای
حضرت ایت الله سید مجتبی خامنهای:
بنده این دو مناسبت را به ملّت عزیز، بانوان وظیفهشناس و پر ارادۀ میهن اسلامی و بهطور خاص به خواهران و برادران پرستار تبریک عرض میکنم.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
حضرت ایت الله سید مجتبی خامنهای: بنده این دو مناسبت را به ملّت عزیز، بانوان وظیفهشناس و پر ارادۀ م
حضرت آیت الله خامنه ای:
در پایان برای شهدای مظلوم و فداکار جامعۀ پرستاران خصوصاً شهدای پرستار در جنگهای تحمیلی دوّم و سوّم و فتنۀ دیماه 1404، رحمت الهی را مسئلت نموده و امیدوارم با دعای سَرورمان عجّلالله تعالی فرجهالشّریف، خداوند متعال به ملّت ایران، عزّت و اقتدار بیش از پیش و هر آنچه که شایستۀ پیروی از مکتب زینب سلامالله علیها است را عنایت فرمایند.
✍️🏻سید مجتبی خامنهای
🗓۲۴/مهر/۱۴۰۵
✅️@shebrahimiii | رِسانو
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی زرق و برق خارج از وطن روت تاثیر نذاره
به روایت تصویر
✅️@shebrahimiii | رِسانو
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارتش ایران: یک تانکر نفتی مشتعل و ناقض قوانین را در منطقه ممنوعه در شرق تنگه هرمز شناسایی کردیم.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
ارتش ایران: یک تانکر نفتی مشتعل و ناقض قوانین را در منطقه ممنوعه در شرق تنگه هرمز شناسایی کردیم. ✅️
...
نتیجه گوش نکردن به حرف بزرگتر😁
#مبهم
✅️@shebrahimiii | رِسانو
🧠🌱 #نبض_ذهن | قصههایی که شبیه ما هستند
📖 قسمت اول: حصار فرضی
علی همیشه چند دقیقه زودتر از شروع کلاس به مدرسه میرسید. نه بهخاطر اینکه خیلی منظم بود؛ فقط دوست نداشت وقتی همهی بچهها سر جایشان نشستهاند، وارد کلاس شود و نگاهها به سمتش برگردد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
🧠🌱 #نبض_ذهن | قصههایی که شبیه ما هستند 📖 قسمت اول: حصار فرضی علی همیشه چند دقیقه زودتر از شروع کلا
یک روز، معلم اعلام کرد که قرار است دانشآموزها دربارهی موضوع دلخواهشان چند دقیقه صحبت کنند.
علی از قبل موضوعش را انتخاب کرده بود. حتی در خانه چند بار جلوی آینه تمرین کرده بود و از خواهرش خواسته بود به حرفهایش گوش بدهد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
یک روز، معلم اعلام کرد که قرار است دانشآموزها دربارهی موضوع دلخواهشان چند دقیقه صحبت کنند. علی از
اما وقتی نوبت به او رسید، ناگهان همهچیز تغییر کرد.
به همکلاسیهایش نگاه کرد. یکی داشت با خودکارش بازی میکرد، یکی آرام با نفر کناری حرف میزد و چند نفر هم مستقیم به او نگاه میکردند.
صدای معلم را شنید:
«علی جان، آمادهای؟»
علی برگهاش را محکمتر گرفت و گفت:
«ببخشید آقا، آماده نیستم. میشه جلسهی بعد صحبت کنم؟»
معلم قبول کرد و علی نشست.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
اما وقتی نوبت به او رسید، ناگهان همهچیز تغییر کرد. به همکلاسیهایش نگاه کرد. یکی داشت با خودکارش
تمام زنگ، با خودش فکر میکرد که چقدر خوب شد مجبور نشد جلوی کلاس حرف بزند. اما زنگ آخر، وقتی دوستش حسین از او پرسید موضوع صحبتش چه بوده، علی با اشتیاق شروع کرد به توضیح دادن.
حسین با تعجب گفت:
«خب، همینها رو سر کلاس میگفتی! اتفاقاً موضوع جالبیه.»
علی خندید و جواب داد:
«میدونم... ولی وقتی همه نگام میکردن، حس میکردم قراره هر کلمهم رو بررسی کنن.»
حسین کمی فکر کرد و گفت:
«شاید بعضیها اصلاً به حرفهات توجه نمیکردن؛ شاید هم منتظر بودن ببینن چی میگی. تو از کجا میدونستی قراره قضاوتت کنن؟»
علی جوابی نداشت.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
تمام زنگ، با خودش فکر میکرد که چقدر خوب شد مجبور نشد جلوی کلاس حرف بزند. اما زنگ آخر، وقتی دوستش حس
آن شب، وقتی دوباره برگهاش را باز کرد، متوجه شد که بیشتر از خودِ صحبت کردن، از تصور واکنش دیگران ترسیده بود.
برای جلسهی بعد تصمیم گرفت یک کار متفاوت انجام دهد: بهجای اینکه منتظر بماند ترسش کاملاً از بین برود، فقط تلاش کند صحبتش را شروع کند.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
آن شب، وقتی دوباره برگهاش را باز کرد، متوجه شد که بیشتر از خودِ صحبت کردن، از تصور واکنش دیگران ترس
هفتهی بعد، وقتی جلوی کلاس ایستاد، هنوز کمی مضطرب بود. صدایش در جملهی اول آرام میلرزید، اما ادامه داد.
وقتی صحبتش تمام شد، اتفاق عجیبی نیفتاد. چند نفر گوش داده بودند، معلم یک سؤال پرسید و کلاس به درس بعدی رفت.
علی سر جایش نشست. هنوز نمیدانست همه دربارهی صحبتش چه فکری کردهاند؛ اما برای اولین بار فهمید که لازم نیست جواب این سؤال را بداند تا بتواند کاری را انجام دهد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو