851.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفتاری که فقط توی ایران دیده بودیم امروز در همه دنیا میشه دید، این بلایی است که جمهوری اسلامی بر سر اسرائیل آورده!
✅️@shebrahimiii | رِسانو
🧠🌱 #نبض_ذهن | قصههایی شبیه ما هستند
📖 قسمت دهم: وقتی از جمع میترسم، اما دلم میخواهد دیده شوم!
سارا از صبح میدانست که عصر قرار است به جشن تولد یکی از دوستانش برود. چند روز بود که برای این مهمانی ذوق داشت؛ قرار بود دوستان قدیمیاش را ببیند، با آنها حرف بزند و کمی از روزمرگی فاصله بگیرد.
اما هرچه به ساعت مهمانی نزدیکتر میشد، ذوقش جایش را به دلشوره میداد.
جلوی آینه ایستاد و لباسش را برای بار سوم مرتب کرد.
با خودش گفت:
«اگه وقتی رسیدم کسی باهام حرف نزنه چی؟ اگه یه چیزی بگم و همه فکر کنن چقدر عجیبم؟ اگه وسط حرف زدن، دستوپام رو گم کنم چی؟»
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
🧠🌱 #نبض_ذهن | قصههایی شبیه ما هستند 📖 قسمت دهم: وقتی از جمع میترسم، اما دلم میخواهد دیده شوم! س
گوشیاش را برداشت و به پیام دعوت نگاه کرد. چند لحظه بعد، تصمیم گرفت نرود.
به دوستش پیام داد: «ببخشید، یه کاری برام پیش اومده. نمیتونم بیام.»
گوشی را کنار گذاشت و روی تخت نشست.
در ابتدا احساس آرامش کرد. دیگر لازم نبود وارد جمعی شود که فکر کردن به آن اینهمه نگرانش میکرد.
اما کمی بعد، وقتی عکسهای مهمانی را در صفحهی دوستانش دید، حالش عوض شد. همه کنار هم بودند، میخندیدند و خاطره میساختند.
سارا زیر لب گفت:
«کاش منم رفته بودم… چرا برای بقیه اینقدر راحته و برای من اینقدر سخته؟»
این اولین بار نبود.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
گوشیاش را برداشت و به پیام دعوت نگاه کرد. چند لحظه بعد، تصمیم گرفت نرود. به دوستش پیام داد: «ببخشی
در کلاس، وقتی معلم سؤالی میپرسید، حتی اگر جواب را میدانست، از ترس اینکه دیگران به او بخندند، سکوت میکرد.
وقتی میخواست با آدم جدیدی آشنا شود، قبل از شروع گفتوگو بارها جملههایش را در ذهنش مرور میکرد.
حتی گاهی بعد از یک مکالمهی معمولی، ساعتها به حرفهایش فکر میکرد:
«چرا اون جمله رو گفتم؟»
«نکنه فکر کرده بودم خیلی خودم رو میگیرم؟»
«اگه حرفم مسخره بوده باشه چی؟»
عجیب این بود که سارا از آدمها بدش نمیآمد. اتفاقاً دوست داشت دوستهای بیشتری داشته باشد، در جمعها راحتتر حرف بزند و بدون ترس، خودش باشد.
اما انگار درست در لحظههایی که به ارتباط با دیگران نیاز داشت، ذهنش شروع به ترساندنش میکرد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
در کلاس، وقتی معلم سؤالی میپرسید، حتی اگر جواب را میدانست، از ترس اینکه دیگران به او بخندند، سکوت
چند هفته بعد، در یک کلاس آموزشی، اتفاق کوچکی افتاد.
مدرس از همه خواست خودشان را معرفی کنند و دربارهی علاقهشان چند جمله بگویند.
نوبت سارا که رسید، قلبش تندتر زد. دستهایش سرد شده بود و احساس میکرد همه متوجه اضطرابش شدهاند.
با خودش گفت:
«الان همه دارن منو نگاه میکنن. حتماً میفهمن چقدر استرس دارم.»
برای چند ثانیه خواست بگوید که آماده نیست و از مدرس بخواهد از او بگذرد.
اما این بار تصمیم گرفت فقط یک جمله بگوید.
نفس آرامی کشید و گفت:
«سلام، من سارام. به کتاب خوندن و یاد گرفتن چیزهای جدید علاقه دارم.»
صدایش کمی لرزید. بعد هم دو جملهی دیگر گفت و نشست.
هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
چند هفته بعد، در یک کلاس آموزشی، اتفاق کوچکی افتاد. مدرس از همه خواست خودشان را معرفی کنند و درباره
کسی به او نخندید. کسی حرفش را قطع نکرد. یکی از همکلاسیهایش حتی لبخند زد و گفت که او هم به کتاب علاقه دارد.
بااینحال، سارا هنوز مضطرب بود.
بعد از کلاس، وقتی با یکی از دوستانش دربارهی این اتفاق صحبت کرد، گفت:
«میدونی چی عجیبه؟ همهچیز عادی بود، ولی من قبلش انگار داشتم با یه اتفاق وحشتناک روبهرو میشدم.»
دوستش جواب داد:
«شاید چیزی که میترسوندت، فقط خود جمع نبود؛ این بود که فکر میکردی باید جلوی همه بینقص باشی.»
این جمله سارا را به فکر فرو برد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
کسی به او نخندید. کسی حرفش را قطع نکرد. یکی از همکلاسیهایش حتی لبخند زد و گفت که او هم به کتاب علا
او همیشه تصور میکرد برای حضور در جمع باید حرفهای جالبی بزند، اشتباه نکند، خوب به نظر برسد و مطمئن باشد که دیگران دربارهاش قضاوت نمیکنند.
اما حالا داشت به این فکر میکرد که شاید لازم نباشد در هر مکالمهای عالی باشد. شاید بتواند کمی دستپاچه شود، حرفش را فراموش کند یا حتی لحظهای سکوت کند و باز هم ارتباطش را با دیگران ادامه دهد.
سارا تصمیم گرفت از قدمهای کوچک شروع کند.
یک روز از همکلاسیاش دربارهی تکلیف پرسید. روز دیگر، در گفتوگویی کوتاه شرکت کرد. گاهی هم وقتی اضطرابش زیاد میشد، به خودش فرصت میداد تا آرامتر شود و دوباره تلاش کند.
همهی این موقعیتها آسان نبودند. بعضی روزها هنوز ترجیح میداد سکوت کند یا زودتر به خانه برگردد.
اما کمکم فهمید که هدفش نباید این باشد که دیگر هیچوقت اضطراب نداشته باشد؛ هدفش این بود که اضطراب، بهتنهایی برایش تصمیم نگیرد.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
🤍 یادت باشه:
لازم نیست در جمع، بینقص باشی تا پذیرفته شوی.
گاهی شجاعت یعنی با وجود اضطراب، یک قدم کوچک به سمت زندگیای برداری که دوستش داری. 🕊️
✅️@shebrahimiii | رِسانو
🚨یک موشک ضدکشتی کروز ، جهت احوالپرسی به یک کشتی متخلف در تنگههرمز برخورد کرد 🤭
✅ @shebrahimiii | رِسانو
بورس عربستان در اقدامی غافلگیرکننده، سقوط کرد!
✅ @shebrahimiii | رِسانو
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غم نبودنتان را
در آغوش مادر اشک میریزیم🥀🖤
✅ @shebrahimiii | رِسانو