eitaa logo
شاعرانه
21.9هزار دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
87 فایل
🔹 تبلیغات ⬅️ کانون تبلیغاتی قاصدک @ghaasedak 🔴تبادل نظر و ارسال اثر https://eitaayar.ir/anonymous/G246.b53
مشاهده در ایتا
دانلود
وصف شهر اصفهان بنمود سوادِ شهری از دور مانند سوادِ دیده پر نور شهری همه خانه هاش پر زر چون کاخِ خیالِ کیمیاگر چون دل همه خانه ها شمالی هر یک چو بنای چرخ عالی مانند نهال گل، خیابان چون گل در خانه هاش خندان بیرون ز شمار مخزن گنج چون تصفیف بیوت شطرنج سیّار ز خانه ها به صد سال بیرون نرود چو فکر رمّال از سبزی کشور و بلادش سر سبز چو سرو گرد بادش بر شاخ درخت، مرغ رنگین چون شمع، گشوده بال زرّین بگرفته ز سبزه در جنابش آیینه به موم سبز آبش بنموده ز روشنایی آب هر قطره به شب چو کرم شب تاب آسان گردد، به طرف گلشن شمع، از آتش، چو لاله روشن آبش به صفایِ روح، غلطان جان بخش به رنگ آب حیوان گندم چو دواند ریشه زان نم جان یافت چو عنکبوت در دَم اجساد ز زندگی، بریده در خاک چو ریشه قد کشیده گر واله ی لاله ی بهاری مشغول شدی به گل شماری کشتیش آن حنا نهاده زان بام در کام زبان چو مغز بادام بنموده مناره های پُر فر همچون علمِ از میان لشکر خورشید و مه از فراز آنها چون سر عَلَم از عَلَم هویدا هر برجی را نموده از سر این چرخ کبود چون کبوتر در چار حدش بیوت مردم کز دیدن او شود نگه گم بنموده به چشم اهل انصاف چون جوجه ی ماکیان ز اطراف بازار و دکانش از عدد بیش هر صنفی از و محبت اندیش 📜 @sheraneh_eitaa
vahid.gif
حجم: 8.1K
عمادالدین میرزا محمدطاهر بن میرزا محمدحسین قزوینی، متخلص به وحید، از شاعران،مورخان و سیاستمداران دوران صفوی است. وی پس از طی مراحل ترقی در سال ۱۰۵۵ هجری قمری مورخ رسمی دربار شاه عباس دوم و مأمور نوشتن تاریخ سلطنت این پادشاه شد. او همچنین بعد از وزارت شیخ علیخان زنگنه یک چند با لقب اعتمادالدوله وزیر اعظم شاه سلیمان گشت و تا جلوس شاه سلطان حسین بر این مسند باقی ماند. حزین لاهیجی در تذکرهٔ حزین از او با نام «وحید الزمان» یاد کرده و می‌گوید از تعریف بی‌نیاز است. بسیاری از ادیبان بعد از وی از جمله رضاقلی خان هدایت، وی را به پرگویی متهم کرده‌اند و اشعار وی را فاقد ارزش والای ادبی دانسته‌اند. برادر وی «محمدیوسف»، مؤلف کتاب تاریخ خلد برین است. وی دو «شهرآشوب» (کتابهایی در وصف صنوف و مردم شهرها) ساخته است 📜 @sheraneh_eitaa
با تار نظاره، رشته ی جان افتاده بدست شعربافان دایم باشد دلم دران کو سرگشته دران به رنگ ماکو دل را گردید آشیانه تا رفت به شعرباف خانه در بار، قماش های تابان چون قوس و قزح کشیده الوان مشغول به کار گشته اطفال مانند پری که واکند بال موزونی های قد طفلان چون مصرع های شوخ دیوان 📜 @sheraneh_eitaa
خیّاط پسر بگو چه ها کرد پیراهن صبر من قبا کرد چون، کز رگ من، ز تاب غم ها گردیده گره گره سرا پا صد چاک ز ناله شد دل من چون موم ز رشته از کشیدن از حسرت آن نگار گستاخ انگشتانه ست دل ز سوراخ در راه وصال او که دور است رقصیدن سالکان ضرور است این راه بریده پای مرتاض از دست به هم زدن چو مقراض رگ ها ز تنم ز ضعف هستی ظاهر شده چون قبای شستی دانم ز دلم که ریش گشته از سینه خیال او گذشته بر جا، مانده است در دل من از بخیه نشان پای سوزن 📜 @sheraneh_eitaa
دیدم چو صفای این مدارس افتاد رهم سویِ مدارس آنجا که همیشه باد آباد سوی فقها گذارم افتاد دیدم که دُر کلام می سُفت وعظی پی خاص و عام می گفت کز عشوه ی نو خطان چون ماه از راه مرو میفت در چاه چون سطرِ کتاب چند ازین سور در تن باشد رکت صف مور مشغولی خَطّ نفس صرعست اِنکشت زیاد دست شرعست کامی که بُوَد ز زن بجوئید ار خوش پسران سخن نگویید آن سو نکنید زین ره آهنگ اندیشه کنید ازین ره تنگ این دختر رز که گل نگار است در حکم زنان حیض دار است معشوقِ قمار سخت بد خوست با خلق چو کعبتین شش روست حرفی که ز کذبش آب و تابست چون طایر آشیان خرابست در هیچ ضمیر مسکنش نیست در کاخ دلی نشیمنش نیست زین وعظ چو مستفید گشتم رندانه از آن مکان گذشتم فیض دگرم نصیب گردید علم ادبم ادیب گردید معشوقِ قمار سخت بد خوست با خلق چو کعبتین شش روست حرفی که ز کذبش آب و تابست چون طایر آشیان خرابست در هیچ ضمیر مسکنش نیست در کاخ دلی نشیمنش نیست زین وعظ چو مستفید گشتم رندانه از آن مکان گذشتم فیض دگرم نصیب گردید علم ادبم ادیب گردید آخوند دُر کلام می سفت فصلی ز حدیث وصل می گفت گفتم درِ وصلِ عیش اگر هست آن از متعلقات فَعلَست این عشق خزان بار و برگست یا آنکه کنایه ای ز مرگست دارم دلکی ز مرگ مشعوف چون، محکومُ علیه، محذوف حسرت که لبم نموده پاره از بوسه ی اوست استعاره نتوان به کنایه کرد تصریح این گریه من بسست ترشیح یکبار ندیده ام درین تیه ماهی چو رخش بچشم تشبیه بی دوست ز دوزخم نشانه جامع ... است در میانه من تشنه کلام تست چون آب ایجاز مکن بوقت اطناب سرّ دل من دُرِّ نَسُفته است این حرف نگفتنی نگفته است بویی که درین سخن ز راز است چون نصب قرینه ی مجاز است جان من و درد دوست با هم گردیده یکی چو حرف مدغم بر دل که شد است محو جانان هجران و وصال هست یکسان باکیم ز روز هجر و شب نِی بی تغییرم چو اسم مَبنِی در عشق ز ناز و عشوه ی او دانم پس از این چه می دهد رو آینده مضارعیست مجزوم بر من چو گذشته هست معلوم ز آن روز که دوستیست کارم با خلق ز بس که سازگارم باشد از من بنای تألیف همچون مصدر بوقت تصریف چون دل، دادِ سخنوری داد سوی متکلمین شدم شاد گاهی تصریح و گه به تعریض گفتند سخن ز جبر و تفویض من هم رفتم ازین فسانه چون حد وسط در آن میانه در مجلسشان دلم گُهر سُفت با تفویضی سخن چنین گفت نیکو نبود فتادن ای خام زین بس، رفتن، ز آن سوی بام ما بسته ی عشق یار خویشیم مجبور به اختیار خویشیم زان قوم چو آمدم به خود باز با منطقیان شدم سخن ساز چون دُر که سفر کند ز عمّان افتاد گذار من به میزان جُستند چو از سر عنایت از منطق عاشقان حکایت گفتم حرفی که دل شمارد هر چند نتیجه ای ندارد صُغرای آن طفلِ سرو قامت باشد کبرای آن قیامت این هر دو به نزد صاحب دید آشوب جهان نتیجه بخشید هر چند که دیده ها دَویده زین سان شکلی دگر ندیده از عاشق آن نگار جانی دور است قیاس اقترانی دل پروانه است و یار شمعست این دوری ما ز منع جمع است نتوان به شب فراق آن ماه خالی بودن ز اشک و از آه بحث از منطق چو گشت کوتاه افتاد به باغ حکمتم راه رفتیم در آن مکان خرسند با مشّایی سراسری چند گفتیم سخن نهان و پیدا از جسم و ز صورت و هیولی از جوهر فرد کرد چون یاد سرِّ دهنش بیادم افتاد چون حرف ز خط جوهری گفت دل از غم آن میان بر آشفت گفتم آن به، که نفس مرتاض دایم کند از جواهر اعراض زین پس زشتست اگر کنی سر یک حرف ازین مقوله دیگر گفتا که دل تو بی ملال است گفتم "خامش! خلا! محال است" گفتا که ملال را چه حالست و آن چیست که نام او ملال است گفتم چیست شرح این اسم از قسمت لاتناهی جسم ره پیش ز کوشش کم تست این باب فراز سلّم تست چون حق کلام یافت احقاق برخورد به من حکیم اشراق گردید فتیله ی زبانش روشن چون شمع از بیانش سر زد زایش صباح اظهار از نور نخست و نور انوار گفتم باشد چو شام دیجور از جهل تو این تعدّد نور آن لحظه که صبح علم خندید این جمله یکی شود چو خورشید هستی از جهل طبع، واهی با این همه نور در سیاهی افتاد چو یافت بحث "تقریر" راهم به مدرّسین تفسیر گفتم ز برای اهل عرفان علمی نبود چو علم قرآن ارباب دل این طریق پویند زین باب دوای درد جویند وین رقّاصان، نام صوفی یا نقطویند یا حروفی مردان نکنند چون زنان رقص رقص است ز مرد سر به سر نقص این قوم ز رقص اختراعی هستند مؤنث سماعی بر درگهِ عدل شامل او از ضعف بود همیشه نیرو زان سوره ی نَمل را به قرآن موری بگرفت از سلیمان هر حرف که با زر است توأم بر هر سخنی بود مقدم گردد به تو این حدیث آسان از اسم سُوَر بلوح قرآن 📜 @sheraneh_eitaa
طبّاخ ز پختگی مرا سوخت از سوختنم رخش بر افروخت هست از خط سبز آن گرامی صبحم، که تعب نموده شامی دل در بر و من ز حیرت او هر لحظه کنم فغان که کوکو دارم چشمی به روی جانان چون چشم پیاز حلقه، حیران سوز دلم از رقیب قلاش همچون مگسِ فتاده بر آش از دود، دلم شدست گریان من چون نشوم کباب بریان در سینه ی من دل مشوش کز دوری او بود در آتش نالان شده، اشک چون چکیده چون روغنِ داغِ آب دیده هر گاه نفس کشم دهد بو دم پخت دلم ز آتش او از حسرت آن عذار گل پوش باشد دل من چو دیگ در جوش هر یک به زبان تُرک و تاجیک چون شعله بود بزیر آن دیگ دل را افزود، از فغان درد این آش نگشت از نفس سرد 📜 @sheraneh_eitaa
از میوه فروش نرم شانه خونست دلم چو هندوانه دارم ز خیال آن شمایل لبریز ز تخم مهر او دل باشد دل من دو نیم از غم چون زرد آلوی مغز توام شد زان کمر و سُرین نشانه در بوته ی خویش هندوانه از خوش بوییش، وز پُر آبی سیب زنخش بود گلابی هر بوسه ی او ز لعل رنگین شفتالویست مغز شیرین 📜 @sheraneh_eitaa
در راسته ی علاقه بندان دام نگهی کشیده الوان استاد نشسته پا کشیده اطفال بگرد او تنیده چسبیده دو دست جمله در کار مانند دو عنکبوت بر تار کس را آزادگی پسندند این قوم همه علاقه بندند سوراخ بود دلم چو انبان از قیطان های موش دندان 📜 @sheraneh_eitaa