هدایت شده از کمپی در تورنتو
چیزی در خودم احساس نمیکنم، چیزی هم برای گفتن ندارم یعنی به قدری ناتوان شده ام که نمی توانم توصیفی برای این حال داشته باشم.
شاید هم میتوانم.
نمیدانم... این روز ها من حتی نمیدانم چه کسی هستم، چه احساسی دارم، چه کار باید کنم.
یعنی به قدری روانم درد میکند که دلم میخواهد سرم را از تنم جدا کنم تا خودش فکری به حال خودش و افکارش بکند.
چرا که من نمیتوانم...
نمیتوانم در تاریکی اتاق های مغزم تنها بمانم، اینجا همه چیز سیاه است، کسی هم نیست.
خودم را هم در میان افکارم پیدا نمیکنم.
خودم؟...
خودم کجاست ؟