eitaa logo
شهداءومهدویت
6.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2هزار ویدیو
33 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
شايد براى تو جالب باشد بدانى كه "سُفيانى" هم از نسل بنى اُميّه است. نمى دانم نام او را شنيده اى يا نه؟ جنگ سفيانى با امام زمان در واقع ادامه جنگ يزيد با حسين(ع) است، يا بهتر بگويم ادامه جنگ ابوسفيان با پيامبر (جنگ بدر و احد). سفيانى كسى است كه تقريباً پنج ماه قبل از ظهور امام زمان، در سوريه دست به كودتاى نظامى مى زند و حكومت آن كشور را به دست مى گيرد. وقتى كه او بر سوريه حاكم مى شود، به عراق حمله مى كند و شهر كوفه را به تصرّف خود درآورد ودر اين شهر جنايات زيادى انجام مى دهد و تعداد زيادى از شيعيان اين شهر را قتل عام مى كند. سفيانى سپاهى را به مدينه مى فرستد و اين شهر را هم تصرّف مى كند. او دستور مى دهد تا لشكرش به سوى مكّه بروند و آن شهر را محاصره كنند، او شنيده است امام زمان در آن ظهور مى كند... فرصت نيست تا همه حوادث را برايت توضيح دهم، آن قدر بدان كه وقتى امام زمان وارد شهر كوفه مى شود، سفيانى با 170 هزار سرباز به كوفه حمله مى كند. امام زمان با لشكر خود براى مقابله با او از كوفه خارج مى شود و بعد از مدّتى دو لشكر روبروى هم قرار مى گيرند. امام زمان به سپاه سفيانى نزديك مى شود و با آنان سخن مى گويد و آنها را نصيحت مى كند. ياران سفيانى به امام مى گويند: "از همان راهى كه آمده اى باز گرد". امام به سخن گفتن با آنها ادامه مى دهد و به آنان مى گويد: "آيا مى دانيد كه من فرزند پيامبر هستم". بعد از مدّتى، خبر مى رسد كه سفيانى يكى از ياران باوفاى امام را به شهادت رسانده است. گويا سفيانى تصميم دارد به كوفه حمله كند. امام آماده دفاع مى شود و ميان دو لشكر، جنگ سختى در مى گيرد. سفيانى آغازگر جنگ مى شود و گروهى از ياران امام به شهادت مى رسند. آن وقت وعده خدا فرا مى رسد. سفيانى در وسط ميدان ايستاده است و از زيادى سربازانش خيلى خوشحال است، ناگهان او مى بيند كه سربازان يكى بعد از ديگرى برروى زمين مى افتند. سفيانى نمى داند كه فرشتگان زيادى به يارى امام آمده اند. سفيانى هرگز پيش بينى نمى كرد كه سپاهيان او اين گونه تار و مار شوند. سفيانى كه اوضاع را چنين مى بيند مى فهمد كه ديگر مقاومت هيچ فايده اى ندارد، او با تنى چند از ياران خود فرار مى كند و سرانجام كشته مى شود... آرى! حزب بنى اُميّه تا زمان ظهور امام زمان خواهد بود، براى همين است كه من بايد همواره از اين حزب بيزارى بجويم. ======🦋🦋🦋🦋🦋====== eitaa.com/joinchat/4178706454Ca0d3f56e59
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
عمرسعد اين سخن را مى پسندد و مى گويد: "اى پسر خواهرم! من كه سخن ابن زياد را قبول نكردم. اينكه گفتم به من يك روز مهلت بده براى اين بود كه از اين كار شانه خالى كنم". دوست قديمى اش ابن يَسار نيز، مى گويد: "اى عمرسعد! خدا به تو خير دهد. كار درستى كردى كه سخن ابن زياد را قبول نكردى". همه كسانى كه در خانه عمرسعد هستند او را از جنگ با امام حسين(ع) بر حذر مى دارند. كم كم مهمانان خانه او را ترك مى كنند و از اينكه عمرسعد سخن آنها را قبول كرده است، خوشحال هستند. شب فرا مى رسد. همه مردم شهر در خواب اند; امّا خواب به چشم عمرسعد نمى رود و در حياط خانه راه مى رود و با خود سخن مى گويد: "خدايا، با عشق حكومت رى چه كنم؟" و گاه خود را در جايگاه اميرى مى بيند كه دور تا دور او، سكّه هاى سرخ طلا برق مى زند. او در خيال خود مى بيند كه مردم ايران او را امير خطاب مى كنند و در مقابلش كمر خم مى كنند، امّا اگر به كربلا نرود بايد تا آخر عمر در خانه بنشيند. به راستى، من چگونه مخارج زندگى خود را تأمين كنم؟ آيا خدا راضى است كه زن و بچه من گرسنه باشند؟ آيا من نبايد به فكر آينده زن و بچّه خود باشم. آرى! شيطان صحنه فقر را اين گونه برايش مجسّم مى كند كه اگر تو به كربلا نروى بايد براى نان شبِ زن و بچه ات، منتظر صدقه مردم باشى. عمرسعد يك لحظه هم آرام و قرار ندارد. مدام از اين طرف حياط به آن طرف مى رود. بيا قدرى نزديك تر برويم و ببينيم با خود چه مى گويد: أتركُ مُلْكَ الريّ والريّ رغبةٌ***أمْ ارجعُ مذموماً بقَتلِ الحسينِ او هم سرذوق آمده و براى خود شعر مى گويد. او مى گويد: "نمى دانم آيا حكومت رى را رها كنم يا به جنگ با حسين بروم؟ مى دانم كه در جنگ با حسين آتش جهنّم در انتظار من است، امّا چه كنم كه حكومت رى تمام عشق من است". <=====●○●○●○=====> eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef