✳ ده دقیقه وقت پیدا میکرد، میرفت سروقت کتابهایش
🔻 وقتی از عملیات خبری نبود، میخواستی پیداش کنی، باید جاهای دنج را میگشتی. پیداش که میکردی، میدیدی #کتاب به دست نشسته، انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت پیدا میکرد، میرفت سروقت کتابهایش. گاهی که کاری فوری پیش میآمد، کتاب همانطور باز میماند تا برگردد.
📚 از #کتاب #یادگاران ۱۰
📖 صفحه ۵۲
👤 خاطراتی از #شهید_مهدی_زینالدین
❤ #مثل_شهدا_زندگی_کنیم
@shohada_vamahdawiat
✳️ تو هیچی نیستی!
🔻 چشمشان که به مهدی افتاد، از خوشحالی بال درآوردند. دورهاش کردند و شروع کردند به شعار دادن: «فرمانده آزاده، آمادهایم آماده!» هر کسی هم که دستش به مهدی میرسید، امان نمیداد؛ شروع میکرد به بوسیدن. مخمصهای بود برای خودش. خلاصه به هر سختیای که بود از چنگ بچههای بسیجی خلاص شد، اما به جای اینکه از این همه ابراز محبت خوشحال باشد، با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب میزد: «مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینا اینقدر بهت اهمیت میدن، تو هیچی نیستی؛ تو خاک پای این بسیجیهایی...».
👤 #شهید_مهدی_زینالدین
📚 برگرفته از کتاب «۱۴ سردار | ۱۱۴ خاطره برگزیده از ۱۴ سردار شهید»
📖 صفحات ۲۹ و ۳۰
❤️ #مثل_شهدا_زندگی_کنیم
ارسالی یکی از اعضای محترم کانال
#لافتاالاعلیلاسیفالاذوالفقار
#کانالشهداءومهدویت
@shohada_vamahdawiat
<======💖🌻💖======>
❤️#مثل_شهدا_زندگی_کنیم
✍ با حامد زیاد ماموریت رفتم. شاید نزدیک به یکسال باهاش زندگی کردم؛ هروقت که با هم همسفر میشدیم، میدیدم حامد هر شب بعد از اینکه از عملیات میآمدیم، قبل از خواب یکهو غیبش میزد!
میرفتم و میدیدم یک گوشه نشسته و دور از چشم بقیه با اون قرآنی که همیشه همراهش بود، مشغول خواندن قرآنه!
بهش گفتم: حامدجان! خیلی بهت دقت کردم تو این همه ماموریت، هرشب میری یه گوشه و قرآن میخوانی!
گفت: ببین داداش! قرآن رو بخوان حتی شده شبی یک صفحه.
اون وقت هستش که تأثیرش رو تو زندگیت میبینی.
این پیوسته قرآن خواندن مسیر آدم رو مشخص و عاقبت بخیرت میکنه.
نیازی نیست آنقدر بخوانی که خسته بشوی، تو بخوان، شبی یک صفحه ولی بخوان حتما.
شهید مدافع حرم حامد سلطانی...🌷🕊
#شهیدحامدسلطانی
#اللهم_ارزقنا_شهادت🕊
#او_خواهد_آمد
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شهداءومهدویت
➥ @shohada_vamahdawiat
✳️ میدانی شاه از کجا شاه شد؟!
🔻 یکی از محافظان #شهید_رجایی اهل یکی از شهرستانها بود. زمانی که ابتدای برداشت گلابی بود، از آن شهرستان برای آن محافظ گلابی نوبرانهٔ خیلی تروتمیزی فرستاده بودند. او هم گفته بود که آنها را به شهید رجایی بدهند. اطرافیان آن گلابی را شستند و روی میز ایشان گذاشتند. شهید رجایی وقتی ظرف گلابی را دیدند، پرسیدند: «این گلابی را چه کسی آورده است؟» معرفی کردند و وقتی محافظ آمد، شهید رجایی گفتند: «من از شما تشکر میکنم اما میدانید شاه از کجا شاه شد؟ از همینجا. وقتی فصل برداشت گلابی شد، نوبرانهاش را برای او آوردند. اگر فرصتی ایجاد شد، برای او خاص بود. اگر امتیازی میخواستند بدهند، به او دادند و آرامآرام شاه مملکت شد. شما اگر میخواهی به من خدمت کنی هر چند وقت یک بار بیا و به من بگو آقای محمدعلی رجایی، فرزند عبدالصمد، اهل قزوین، یادت نرود که زمانی دورهگرد بودی و دستفروشی میکردی. هر چند وقت یک بار بیا و این را به من بگو.»
📚 از کتاب «عاشورائیان منتظر در آوردگاه فتنه»
📖 صفحات ۲۱۲ و ۲۱۳
👤 #استاد_علی_غلامی
❤️ #مثل_شهدا_زندگی_کنیم
#شهداءومهدویت
#نشردهید📡
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
↶【بہ ما بپیوندید 】↷
┄┄┅┅┅❅🌸❅┅┅┅┄┄
➥ @shohada_vamahdawiat