🍀 ﷽ 🍀
#ارغــــــــوانــــــ🍁
#پارتـــ_دویست_هشت.....
و قبل از من خودش دست به کار شد و مقداری از عسل
روی میز روی دستم زد. و باز برگشتیم سر نقطه ی اول:
_همین امروز برمیگردی تهران .
_با تو برمیگردم.
_خفه شو ...میگم برمیگردی بگو چشم.
بغضم گرفت . نشست پشت میز صبحانه و مشغول خوردن
شد و من هم مقابلش نشستم .و زمزمه وار گفتم :
_رادوین اگه خسته شدی از دست من ... اگه منو نمیخوای
...اگه ...
سرش با اخم سمت من بالا آمد ولی فقط نگاهم کرد و من
ادامه دادم :
_من میدونم ... آیدا اومد بهم گفت ...گفت شما دوتا همو
میخواید و من مزاحمم ... تو خودت وکالت طلاق بهم دادی
رادوین ...خب اگه میخوای برم فقط بهم میگفتی .
پوزخند چند ثانیه ای اش را دیدم و بعد صدای جدیش را
شنیدم :
_آره میخوام بری ...
تصورش را هم نمیکردم که بخاطر عشق آیدا اینگونه با من
حرف بزند . دیگه نشد که بغضم را پنهان کنم و در حالیکه
زیر نگاه دقیقش میگریستم گفتم :
_باشه ... باشه رادوین ... میرم ... ولی دوست داشتم لااقل
خودت بهم بگی... نه اینکه آیدا رو بفرستی بیاد چشم تو
چشم من ، توی خونه ی ، من جلوی منیر خانم ، بگه خیلی
خنگی که هنوز نفهمیدی منو رادوین همو میخوایم و تو
مزاحمی .
از پشت میز برخاستم چون آتش نگاهش داشت هشدار
میداد که طوفان خشمش در راه است . برگشتم به اتاق و
لباس میپوشیدم و با حرص هق هق هایم را که میخواستم
فریاد بزنم ، در گلو خفه میکردم که صدای پایش را شنیدم
که سمت اتاق آمد و محکم با مشت به در اتاق کوبید:
_آیدا غلط زیادی کرده ، زر مفت زده ...
اینبار نوبت من بود پوزخند بزنم:
_آره ... تو خودت الان تاییدش کردی ... خب اگه دوستم
نداری به خودم میگفتی ...هیچ زنی دلش نمیخواد از رقیب
عشقیش بشنوه که شوهرش دیگه دوستش نداره .
باز خندید . البته عصبی .
-چرت نگو ... دلیل من آیدا نیست ... تو هم خیلی خری که
حرفاشو باور کردی.
این حرفش چنان قلبم را آتش زد که بی توجه به
عصبانیتش فریاد کشیدم :
_آره خریت کردم که عاشق مردی شدم که هزار تا زن دور
و برش بود ... به قول خودش هزار تا دختر روی تختش
خوابیدن ... و هزار جور مدل و رنگ و عشوه بلدن.
چادرم رو سرم میکردم که جلو اومد و با همون عصبانیت
توی صورتم گفت :
_مراقب باش دیگه خر نشی و پای زندگی باهاش نمونی .
انگار در یک لحظه قلبم هزار تکه شد . دردش داشت نفسم
را میگرفت . شش سال زندگی مشترک جلوی چشمم آمد و
با چنگال حسرتش بیخ گلویم را محکم گرفت . اشکانم مثل
گدازه های آتشفشانی بود که از داغ قلبم سرازیر شد .
مقابلش ایستادم و با صدایی که بدجوری میلرزید از بغض
گفتم :
_آخ رادوین ... تو ... تو نمیدونی امروز چطوری نابودم
کردی ...آرزوم این بود که حرفت دروغ باشه ... بگی نه
...بگی پای منو زندگیت هستی ...بگی آیدا از پیش خودش
حرف زده ... به خدا اگه ، حتی به دروغم میگفتی ، کنارت
میموندم ... بخاطر رادین. بخاطر زندگیمون ...ولی تو
...چشم تو چشم من میگی دوستش داری ؟!!!
محکم بازوم رو چسبید:
_من کی گفتم دوستش دارم هان ؟ ... در ضمن تو هم به
زور پای کسی که دوستش نداری نمون ...ترحم مثل عشق
نیست بالاخره دل آدمو میزنه.
توی صورتش فریاد کشیدم :
_ترحم ؟!!.... رادوین من بهت ترحم کردم ؟!!! ... واقعا واسه
خودم متاسفم ... کاش میمردم و این حرفو بعد شش سال
زندگی ازت نمیشنیدم ... من ترحم کردم !
خواستم از کنارش رد شوم که نگذاشت . خودش گفته بود
برگردم ولی حالا نمیگذاشت . چرا ؟ ...حتما عذاب وجدانش
مانع بود .
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋✨
#سلامبرحسین
#کانالشهداءومهدویت
@shohada_vamahdawiat
<======🏴🌻🏴======>