🍀 ﷽ 🍀
#ارغــــــــوانــــــ🍁
#پارتـــ_دویست_یازده.....
نفسش را حبس کرد و لقمه را نجویده قورت داد و سرش را
از من برگرداند و از تاسف تکان داد:
_لعنتی ... بذار برو ...آخه احمق ... پای چی موندی تو ؟!
خونم به جوش آمد و اولین فریاد بلندم را ، چشم در
چشمش کشیدم :
_چرا نمونم ؟... چرا باید برم ؟ ... اون زمانی که حالت
خوش نبود و عصبی بودی ، صبر کردم ... حالا که خوب
شدی بذارم برم تا آیدا خانم ، راحت بیاد جای منو بگیره ؟!
تیک لبخندی نامحسوس گوشه ی لبش زده شد و صدایش
برای اولین بار با لحنی که نمیدانستم به چی تعبیرش کنم ،
برخاست :
_هیچ کی جاتو نمیگیره لعنتی ... هیچ کی .
باز فریاد زدم . اینبار با گریه .
_پس چرا باید برم ؟ ... چرا حرصم میدی رادوین ... خسته
شدم از اینکه مدام میخوای بهم ثابت کنی منو نمیخوای ...
در عوض بوسه هات ، آغوشت ، حرفات ، بوی عشق میده
... این کارات یعنی چی خب ؟
چشم بست و سرش را از گردن به عقب خم کرد و زیر لب
آهسته گفت :
_ای خدا ...
هنوز منتظر بودم برای جوابش که یکدفعه نعره کشید :
_ لعنتی ... پای یه حرومزاده ی کثافت موندی که زندگی
کنی؟! ... که دلت خوشه شوهر داری ؟ ... من یه روانی
حرومزاده که بیشتر نیستم ... پدرم منو نخواست ...مادرم منو
نخواست ... تو واسه چی منو میخوای ؟!! ... اگه واسه پولمه
، بگو چقدر بهت بدم تا بری ؟ ... ولی بهم نگو که دوستم
داری که تو کتم نمیره .... یه آشغالی مثل منو کی میخواد
که تو ادعای عشقش رو داری؟!
قلبم چنان تند به کوبیدن افتاد که حس کردم ، تمام صورتم
را از جوشش گرمای خونش سرخ کرده .
_اینا رو ... کی بهت گفته؟
نیم تنه اش را کمی به جلو کشید و گفت :
_کی باید بگه ؟... هیچ کی بهم نگفته ... مادرم که التماستو
کرده بهم نگی ... پس خودشم بهم نمیگه .
_ پس ...
یک لحظه حلقه های نگاهش را به من دوخت و گفت :
_توی دفتر خاطراتت خوندم ... پنج ساله بهم نگفتی ...چرا
؟؟؟ ...دلت به حال بدبختیام سوخت و گفتی این بیچاره
روانی که هست ، منم بذارم برم دیگه چیزی ازش نمیمونه
...آره ؟
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋✨
#سلامبرحسین
#کانالشهداءومهدویت
@shohada_vamahdawiat
<======🏴🌻🏴======>