eitaa logo
شهداءومهدویت
6.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2هزار ویدیو
33 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 ﷽ 🍀 🍁 🍀 امیر حال خودم دست خودم نبود . کجا بود انهمه صبرم. انهمه ساعتی که مادر وقت گذاشت تا نصیحتم کند. انگار خالی خالی بودم. از آن عروسی لعنتی که مجبور بودم مثل بت سوخته ای فقط لال باشم و مثل آتشی در آشوب ، به خانه برگشتیم. مادر که انگار حافظه ی کوتاه مدت و بلند مدتش را باهم پاک کرده بود. جلوی من و رامش دوید خانه و اسپندی دود کرد. همین کارهایش بود که مرا به مرز دیوانگی میکشاند. یه طوری رفتار میکرد انگار خودم دست گذاشته بودم روی رامش و با هزار خواهش و التماس به او رسیده بودم. از همان روز اول ، ازش خوشم نیامد. دختر به آنهمه پررویی! یه طوری زل زد به من و سلام کرد که انگار من صفحه سینما بودم و او مجذوب من ! بعد هم هر بار ، با یه کاری ، یه حرفی ، یه نقشه ای ، بیشتر حرصم داد. بوی اسپند مادر زودتر از دودی که از کله ام برخاسته بود ، به مشامم رسید ، ناخواسته صدایم بالا رفت : _بسه تو رو ارواح خاک بابا. مادر با بغض اسپنددان را دور سرم چرخاند و بعد در حالیکه میچرخید سمت رامش گفت: _همچی تموم شده امیر... به خیر و خوشی... کوتاه بیا. همان " خیر و خوشی " دیوانه ترم کرد: _کدوم خیر خوشی ؟ آقا جونم از دست رفته... این خیر و خوشیه ؟! با حرص کفشام رو جلو در انداختم و وارد خانه شدم .مادر اما همان جلوی در مانده بود: _رامش جان... تو برو بالا دخترم... من با امیر کار دارم. رامش سر به زیر وارد خانه شد با همان لباس سفید عروسی که من جز سیلهی ننگ و خفت چیزی در آن نمیدیدم . با همان حال از پله های کنار پذیرایی بالا رفت. مادر در را بست و همراه با یه نفس بلند گفت: _لعنت به شیطون. _بشمار . نگاه تندی سمتم روانه کرد: _بس کن امیر... راضی باش که اگه اینطور نمیشد ارغوان بالای چوبه ی دار بود. پنجه هایم را در سرم فرو بردم و در حالیکه از درد سرم ، خودم را روی مبل ، تاب میدادم گفتم: _الانم هیچ معلوم نیست اون رادوین عوضی چه بلایی سرش بیاره. _فکر میکنی چرا راضی شدم ؟ ... قلبم از سنگ بود ؟ یا فکر ارغوان نبودم ؟ ... تنها راه نجات جانش همین بود ... همونقدر که من و تو نگران ارغوانیم ، اونا هم نگران رامش اند. از این همه سادگیش فریاد . _وای مادر من!... اونا خیالشون تخته که شما عروستو رو سرت میذاری... ولی از اون پسره ی عقده ای بعید نیست که رضایت داده تا ارغوان رو توی خونه ی خودش قصاص کنه. مادر مستاصل ناله زد. _جان من بس کن... تن منو نلرزون امیر ... هر کی میخواد بد باشه باشه ، من به بدی عادت ندارم. من از پدرت یاد گرفتم که بگذرم ، صبور باشم ، بقیه اشم بسپارم دست خدا. _این افکار پدر برای همون زمانی بود که خودش بود... نه حالا که... رسید صبرش به مرز لبریز شدن : _امیر به روح خودش قسم بخوای دستت رو روی رامش بلند کنی... حلالت نمیکنم. و همینم کم بود. نگاهم در جدیت چشمانش قفل شد. 🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋✨ @shohada_vamahdawiat <======💖🌻💖======>