eitaa logo
شهداءومهدویت
6.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2هزار ویدیو
33 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 ﷽ 🍀 🍁 .... با حرص گفت : _چه خبره ؟...تا کارگاه ده دقیقه بیشتر راه نیست ، مسافرت که نمیرم. _زنگ بزن دیگه... نگران میشم. پوزخند زد و گفت : _خیلی خب برووو و قبل از رفتن من ، او از الی درهای باز پارکینگ عبور کرد و پشت سرش درهای اتوماتیک پارکینگ با ریموت بسته شد. مطب زنان زیاد شلوغ نبود...درست واحد رو به رویی مطب ، مطب دکتر " ایرج افکاری " دکتر روانپزشکی بود که با دیدن تابلوی طلایی رنگ سردرش ، ذهنم درگیر شد. تمام مدتی که در دکتر زنان منتظر نوبتم بودم ، داشتم فکر میکردم که سری به دکتر روانپزشک هم بزنم یا نه . نوبتم که رسید بعد از توضیحی که به دکتر در مورد بهم ریختگی سیکل زنانهام دادم پرسیدم : _ببخشید شما دکتر واحد رو به رویی رو میشناسید ؟ دکتر متعجب نگاهم کرد: _چطور ؟ _برای کسی میخواستم ... میخوام ببینم دکتر خوبیه؟ لبخندی زد و در حالیکه برایم روی برگهی سفید نسخه ، چیزی مینوشت گفت: _اول به دکتر زنانت گوش کن ... این سونو رو انجام میدی بعد هفتهی بعد میاری ببینم تا برات دارو بنویسم ...اما در مورد دکتر افکاری ...دکتر فوقالعادهایه ... تبهر خاصی هم در هیپنوتیزم درمانی داره ...ولی بعید میدونم بهت وقت بده ...حداقل تا یه ماه تو نوبتی . ناامید پرسیدم : _یعنی االن وقت نمیده ؟ خانم دکتر خندید و گفت: _االن ؟!... محاله ...ولی برو یه سر بزن . _ممنون. از مطب دکتر زنان که بیرون آمدم یک سری به دکتر افکاری زدم . همانطوری که خانم دکتر گفته بود مطبش پر بود از مریض. سمت میز خانم منشی رفتم و گفتم: _ببخشید ... من چندتا سوال داشتم. _بفرما عزیزم . _راستش در مورد همسرمه ...نمیتونم صبر کنم تا چند ماه ... هم خیلی عصبیه هم هر شب کابوس میبینه ...به هیچ طریقی هم راضی نمیشه بیاد دکتر ... میخواستم از دکتر بپرسم که چکار کنم. خانم منشی خیلی خونسرد بین جویدنهای آدامسش گفت: _این دیگه مشکل خودتونه عزیزم ... آقای دکتر وقت ندارن شما برید ازشون سوال بپرسید. _آخه ... _همین که گفتم . همون موقع در اتاق باز شد و مریض قبلی خارج . انگار یکی داشت منو هول میداد سمت اتاق که از فرصت استفاده کردم و سریع وارد اتاق شدم اما با فریاد اعتراض خانم منشی مواجه شدم. _خانم کجا ؟ وارد اتاق شده بودم که گفتم: _سالم دکتر... زیاد وقتتون رو نمیگیرم ... به خانم منشی هم گفتم که همسرم خیلی عصبیه و کابوس زیاد میبینه ...راضی هم نمیشه بیاد دکتر...حاال راضی هم بشه با این نوبتهایی که شنیدم یه ماه طول میکشه... من اگه راضیشم کنم تا نوبتش بشه باز منصرف میشه . مرد مسنی که عینکی دایرهای به چشم داشت ، با خونسردی نگاهم کرد و گفت: _موردی نیست... اسمتون رو به خانم منشی بدید یه پرونده برای همسرتون تشکیل بدن...هر وقت همسرتونو راضی کردید، من یه وقت اورژانسی بهش میدم . یه امیدی ته دلم نشست.خوشحال از اتاق دکتر بیرون آمدم و برای رادوین پرونده تشکیل دادم .همون موقع بود که موبایلم زنگ خورد .چند وقتی بود که اجازه ی استفاده از موبایلم رو به من داده بود. خودش بود . تماس را وصل کردم و با همان ذوقی که از تشکیل پرونده در صدایم ظاهر شده بود ، گفتم: _جانم رادوین ... _کجایی؟ همان سوال ساده برایم شد استرس . نکند بهم شک کرده بود. فوری گفتم : _مطب دکتر ...به جان تو راست میگم. _آدرس بده میام دنبالت. از میز منشی فاصله گرفتم و آدرس را دادم و با استرس " میام دنبالت برگشتم .نمیدانم چرا همان جمله ی ساده ی‌ " باز شد استرس. اضطراب. نگرانی. _خانم ببخشید همسرم داره میاد دنبالم ... من میتونم برم ؟ خانم منشی پرونده رو درون پوشه ای دیگر گذاشت و گفت: _بله کاری نیست. 🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋✨ @shohada_vamahdawiat <======💖🌻💖======>