🍀 ﷽ 🍀
#ارغــــــــوانــــــ🍁
#پارتـــ__دویست_بیست_پنج.....
اما نگاه مادر با آن ریزبینی دقیقش روی صورتم مانده بود .
_تو به رادوین نگفتی که میای اینجا ؟!...درسته ؟
سعی کردم اضطرابم را از چهره من نخواند:
_چرا به خدا ... صبح بهش زنگ زدم جواب نداد ، بهش
پیام دادم گفتم میام اینجا .
مادر با عصبانیت و لحنی جدی صدایش را بالا برد:
_هنوز نمیدونی نباید به شوهرت پیام بدی ؟! ... باید حتما
اونقدر زنگ بزنی تا جواب بده .
حق با مادر بود . من اشتباه کرده بودم. کاش همون صبح
، بهش گفته بودم یا اونقدر زنگ زده بودم تا جواب میداد و
من میگفتم که می خواهم بروم خانه ی مادرم .
اصالً نفهمیدم چی خوردم و چی نخوردم . سفره رو جمع
کردیم . ظرف ها رو اما نشسته ، صدای زنگ خونه بلند
شد . ساعت نزدیک ٤ بعد از ظهر بود. رادین را با عجله
حاضر کردم و روی مادر و بوسیدم و گفتم :
_ما زود بریم که عصبانی نشه ... فقط تو رو خدا برام دعا
کن.
بیچاره مادر باز استرس گرفت :
_به من زنگ بزن ، بگو چی شد خب ؟
کفشهایم را پوشیدم و چادرم را سرم کردم و سمت در
حیاط دویدم. دست رادین را در میان دستم می فشردم و
سمت ماشین رادوین می دویدم . در ماشین را که باز کردم
، حس کردم از شدت اضطراب ، قلبم درحال ایست کردن
است .
خودم هم روی صندلی جلو نشستم . یواشکی به چهره
رادوین نگاهی انداختم. خیلی عصبانی بود . اونقدر که
مجبور بودم با نهایت آرامش حرف بزنم.
و تنها یک جمله گفتم .
_ فکر میکردم پیاممو میخونی .
و جوابم فریاد بلندی بود که کشید:
_ خفه شو دهنتو ببند ، رفتم خونه میبینم هیچکی نیست
... کی بهت گفته بدون اجازه من بری خونه مادرت ؟.....
چرا بهم زنگ نزدی ؟
_ به خدا زنگ زدم رادوین جان ...اما گوشی رو بر نداشتی.
محکمتر فریاد زد . اونقدر محکم که حس کردم ظرف بلور
احساسم از بالای طاقچه اطمینان به پایین پرت شد و
شکست .
_اونقدر زنگ میزدی تا من بردارم ...نه اینکه یه پیام بدی
، رفتی و نمیدونی من خوندم یا نه.... از صبح تا حالا
سرکارم ... وقتی میام خونه می خوام تو باشی ، هنوز اینو
نمیدونی ؟!
حالم بد بود . یه چیزی مثل یک بادکنک کوچولو که هی
داشت یک نفر توش فوت می کرد ، توی گلوم بزرگ و
بزرگ تر می شد . از اون بدتر ، درد وحشتناک توی قفسه
ی سینه ام بود که انگار داشت نفس هام رو قطع می کرد .
هنوز هم داد میزد و من ، منی که تا دیروز با همه رفتارها ،
کتک ها ، بد اخلاقی هاش ، کنار آمده بودم ، نمیدونم چرا
امروز ، اصلا نمی تونستم با این داد و فریادش کنار بیام .
شاید به خاطر همون یه بیت شعر ای بود که صبح همان
روز توی دفتر خاطراتم نوشته بود . پرتوقع شده بودم شاید .
آه کشیدم که از چشم رادوین دور نماند . نمیخواستم گریه
کنم یعنی نباید گریه میکردم ، چون اگر گریه میکردم بیشتر
عصبی می شد اما دست من نبود اصلًا دست من نبود . بی
اختیار قطره اشکی روی صورتم دوید و این هم از دیده
رادوین دور نمود . چنان فریادی کشید که رادین برای اولین
بار به گریه افتاد و با ترسی بچگانه منو صدا زد:
_مامان من میترسم .... مامان بابا چرا عصبانیه ؟
مونده بودم چی بگویم اما قبل از هر حرفی که من باید می
زدم و این جو متشنج را آروم میکردم ، رادوین اقدام کرد .
در حالی که یک دستش روی فرمان بود و دست دیگرش
رو به سمت صندلی عقب دراز شده بود ، با پشت دست ،
محکم توی صورت رادیت زد و همین اتفاق ساده یا شاید
هم بگم حق پدرانه ، اما جلوی چشمای من ، مثل طوفانی
شد که قلبم را از سینه بیرون کشید .
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋✨
#سلامبرحسین
#کانالشهداءومهدویت
@shohada_vamahdawiat
<======🏴🌻🏴======>