eitaa logo
شهداءومهدویت
6.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2هزار ویدیو
33 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 ﷽ 🍀 🍁 ..... اما نگاه مادر با آن ریزبینی دقیقش روی صورتم مانده بود . _تو به رادوین نگفتی که میای اینجا ؟!...درسته ؟ سعی کردم اضطرابم را از چهره من نخواند: _چرا به خدا ... صبح بهش زنگ زدم جواب نداد ، بهش پیام دادم گفتم میام اینجا . مادر با عصبانیت و لحنی جدی صدایش را بالا برد: _هنوز نمیدونی نباید به شوهرت پیام بدی ؟! ... باید حتما اونقدر زنگ بزنی تا جواب بده . حق با مادر بود . من اشتباه کرده بودم. کاش همون صبح ، بهش گفته بودم یا اونقدر زنگ زده بودم تا جواب میداد و من میگفتم که می خواهم بروم خانه ی مادرم . اصالً نفهمیدم چی خوردم و چی نخوردم . سفره رو جمع کردیم . ظرف ها رو اما نشسته ، صدای زنگ خونه بلند شد . ساعت نزدیک ٤ بعد از ظهر بود. رادین را با عجله حاضر کردم و روی مادر و بوسیدم و گفتم : _ما زود بریم که عصبانی نشه ... فقط تو رو خدا برام دعا کن. بیچاره مادر باز استرس گرفت : _به من زنگ بزن ، بگو چی شد خب ؟ کفشهایم را پوشیدم و چادرم را سرم کردم و سمت در حیاط دویدم. دست رادین را در میان دستم می فشردم و سمت ماشین رادوین می دویدم . در ماشین را که باز کردم ، حس کردم از شدت اضطراب ، قلبم درحال ایست کردن است . خودم هم روی صندلی جلو نشستم . یواشکی به چهره رادوین نگاهی انداختم. خیلی عصبانی بود . اونقدر که مجبور بودم با نهایت آرامش حرف بزنم. و تنها یک جمله گفتم . _ فکر میکردم پیاممو میخونی . و جوابم فریاد بلندی بود که کشید: _ خفه شو دهنتو ببند ، رفتم خونه میبینم هیچکی نیست ... کی بهت گفته بدون اجازه من بری خونه مادرت ؟..... چرا بهم زنگ نزدی ؟ _ به خدا زنگ زدم رادوین جان ...اما گوشی رو بر نداشتی. محکمتر فریاد زد . اونقدر محکم که حس کردم ظرف بلور احساسم از بالای طاقچه اطمینان به پایین پرت شد و شکست . _اونقدر زنگ میزدی تا من بردارم ...نه اینکه یه پیام بدی ، رفتی و نمیدونی من خوندم یا نه.... از صبح تا حالا سرکارم ... وقتی میام خونه می خوام تو باشی ، هنوز اینو نمیدونی ؟! حالم بد بود . یه چیزی مثل یک بادکنک کوچولو که هی داشت یک نفر توش فوت می کرد ، توی گلوم بزرگ و بزرگ تر می شد . از اون بدتر ، درد وحشتناک توی قفسه ی سینه ام بود که انگار داشت نفس هام رو قطع می کرد . هنوز هم داد میزد و من ، منی که تا دیروز با همه رفتارها ، کتک ها ، بد اخلاقی هاش ، کنار آمده بودم ، نمیدونم چرا امروز ، اصلا نمی تونستم با این داد و فریادش کنار بیام . شاید به خاطر همون یه بیت شعر ای بود که صبح همان روز توی دفتر خاطراتم نوشته بود . پرتوقع شده بودم شاید . آه کشیدم که از چشم رادوین دور نماند . نمیخواستم گریه کنم یعنی نباید گریه میکردم ، چون اگر گریه میکردم بیشتر عصبی می شد اما دست من نبود اصلًا دست من نبود . بی اختیار قطره اشکی روی صورتم دوید و این هم از دیده رادوین دور نمود . چنان فریادی کشید که رادین برای اولین بار به گریه افتاد و با ترسی بچگانه منو صدا زد: _مامان من میترسم .... مامان بابا چرا عصبانیه ؟ مونده بودم چی بگویم اما قبل از هر حرفی که من باید می زدم و این جو متشنج را آروم میکردم ، رادوین اقدام کرد . در حالی که یک دستش روی فرمان بود و دست دیگرش رو به سمت صندلی عقب دراز شده بود ، با پشت دست ، محکم توی صورت رادیت زد و همین اتفاق ساده یا شاید هم بگم حق پدرانه ، اما جلوی چشمای من ، مثل طوفانی شد که قلبم را از سینه بیرون کشید . 🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋✨ @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>