🍀 ﷽ 🍀
#ارغــــــــوانــــــ🍁
#پارتـــ__دویست_سی_.....
کاش وقت بهتری بود برای این جور حرفها . اما خودم پای
این حرف ها را باز کرده بودم . مجبور شدم بگویم :
_ میدونم تو اصلا پدر خوبی هستی اما حتی اگه حقم
داسته باشی ، که داری ، با زدن چی درست میشه ؟ چطور
تو کتک های پدرت را فراموش نکردی ، خب رادین هم
فراموش نمیکنه ... من نمیخوام این اتفاق بیفته .
اخمی کرد و چشم چپش را برایم ریز کرد و با دقت پرسید
:
_حالا واسه همین بغض کردی و لب به غذا نزدی؟
_این کم چیزی نیست رادوین ... این آینده ی پسرته .
صدایش کمی بالا رفت .
_تو فکر آینده ی اون نباش ... تو به فکر خودت باش
دیوونه .
بعد پشتش را به من کرد و خوابید اما من نمی توانستم
بخوابم . هنوز درگیر افکارم بودم و قلبم درد میکرد . دیگر
حال گریه کردن نبود اما درد قلبم بدجوری داشت نفس
هایم را می ربود. چند ساعتی تأمل کردم . ساعت از ۱۲ هم
گذشت . رادوین خواب خواب بود اما من بیدار . این افکار
مشوش باز ذهن مرا درگیر خودش کرده بود و از همه بدتر
قلبی بود که انگار به آخرین ثانیه های تپشش نزدیک می
شد . آنقدر بد میزد یا شاید هم نمیزد ، که درد در تمام
قفسه سینه ام پخش شد و حتی حس این درد ، به دست
چپ من هم ، رسید . حس میکردم اصلا دست چپم را
نمیتوانم تکان بدهم . در اتاق راه رفتم و این درد لحظه به
لحظه بیشتر و بیشتر شد . نگران شدم . این اولین باری بود
که برای خودم نگران شدم . برای خودم و بلایی که
نمیدانستم سرم آمده یا نه . اگر من از دنیا میرفتم ، رادین
پسرم ، تنها می شد و من نمی خواستم ، نمی خواستم او را
با رادوین ، تنها بگذارم . من باید زنده می ماندم .
باز هم در اتاق راه رفتم و درد را تحمل کردم . ساعت ۲۰
دقیقه به یک بامداد بود که کم کم صدای ناله هایم از درد
قلبی که به ثانیه ایست نزدیک میشد ، برخاست .
نمی دانم صدای ناله هایم بلند بود یا دردم شدیدتر که در
میان یکی از همان ناله ها ، رادوین از خواب بیدار شد و
متعجب به من که داشتم ، تو اتاق را راه میرفتم ، نگاه کرد
و پرسید :
_چی شده ؟!
_قلبم درد میکنه حالم بده.
یک لحظه با تعجب بهم خیره شد شاید هم خواب از
سرش پرید نشست روی تخت و زمزمه کرد:
_ قلبت!!
سرم را تکان دادم . از روی تخت بلند شد و سمتم آمد و
بازوی چپم را گرفت. بی اختیار از درد بازویم ناله کردم که
متعجب در چشمانم خیره شد و من جواب دادم:
_ آخه دست چپم هم درد میکنه .
نگاهش در صورت میچرخید . هم متعجب بود هم نگران .
با دستش به تخت اشاره کرد و گفت :
_برو بشین لبه ی تخت ببینم .
اطاعت کردم . فکر میکردم شاید سمت من بیاید اما نیامد .
دنبال گوشی موبایلش بود . آن وقت شب !
شماره ای گرفت که گفتم:
_ این وقت شب به کی زنگ میزنی ؟
_بهمن .
_دکتر خانوادگیتون رو میگی ؟
و دیگر جواب نداد و طولی نکشید که کسی از آن طرف
خط جواب داد و رادوین بی مقدمه گفت :
_سلام فکر کنم بد موقع زنگ زدم ولی لازم بود ...
ارغوان دسته چپش درد میکنه ، میگه قلبش هم درد میکنه
... چیکار کنیم ؟ بریم بیمارستان؟
صدای بهمن ، همسر ایران خانم را به وضوح از پشت خط
می شنیدم.
_ ناراحتی قلبی داره ؟
_نه فکر نمیکنم... ببرمش بیمارستان ؟ دیر وقت زنگ
زدم ، میدونم ولی حالش خوب نیست.
_نه دیر وقت نیست هنوز بیدار بودیم ازش بپرس امروز
عصبی شده؟
نگاه رادین سمت من آمد اما چیزی نپرسید . شاید خودش
بهتر می دانست چه جوابی باید بدهد و جواب داد:
_آره فکر کنم
یا گوشهای من زیادی تیز بود یا صدای آیفون گوشی
رادوین خیلی بلند بود و من جواب دکتر بهمن را شنیدم:
_بهش بگو ۱۰ دقیقه ای گریه کنه ، صداشو بلند کنه ،
راحت گریه کنه ... اصلا دغدغه ی فریاد و داد زدن نداشته
باشه ، بعد اگر خوب نشد ، حتما یه سر برید بیمارستان .
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋✨
#سلامبرحسین
#کانالشهداءومهدویت
@shohada_vamahdawiat
<======🏴🌻🏴======>