eitaa logo
شهداءومهدویت
6.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2هزار ویدیو
33 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 ﷽ 🍀 🍁 ..... کاش وقت بهتری بود برای این جور حرفها . اما خودم پای این حرف ها را باز کرده بودم . مجبور شدم بگویم : _ میدونم تو اصلا پدر خوبی هستی اما حتی اگه حقم داسته باشی ، که داری ، با زدن چی درست میشه ؟ چطور تو کتک های پدرت را فراموش نکردی ، خب رادین هم فراموش نمیکنه ... من نمیخوام این اتفاق بیفته . اخمی کرد و چشم چپش را برایم ریز کرد و با دقت پرسید : _حالا واسه همین بغض کردی و لب به غذا نزدی؟ _این کم چیزی نیست رادوین ... این آینده ی پسرته . صدایش کمی بالا رفت . _تو فکر آینده ی اون نباش ... تو به فکر خودت باش دیوونه . بعد پشتش را به من کرد و خوابید اما من نمی توانستم بخوابم . هنوز درگیر افکارم بودم و قلبم درد میکرد . دیگر حال گریه کردن نبود اما درد قلبم بدجوری داشت نفس هایم را می ربود. چند ساعتی تأمل کردم . ساعت از ۱۲ هم گذشت . رادوین خواب خواب بود اما من بیدار . این افکار مشوش باز ذهن مرا درگیر خودش کرده بود و از همه بدتر قلبی بود که انگار به آخرین ثانیه های تپشش نزدیک می شد . آنقدر بد میزد یا شاید هم نمیزد ، که درد در تمام قفسه سینه ام پخش شد و حتی حس این درد ، به دست چپ من هم ، رسید . حس میکردم اصلا دست چپم را نمیتوانم تکان بدهم . در اتاق راه رفتم و این درد لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر شد . نگران شدم . این اولین باری بود که برای خودم نگران شدم . برای خودم و بلایی که نمیدانستم سرم آمده یا نه . اگر من از دنیا میرفتم ، رادین پسرم ، تنها می شد و من نمی خواستم ، نمی خواستم او را با رادوین ، تنها بگذارم . من باید زنده می ماندم . باز هم در اتاق راه رفتم و درد را تحمل کردم . ساعت ۲۰ دقیقه به یک بامداد بود که کم کم صدای ناله هایم از درد قلبی که به ثانیه ایست نزدیک میشد ، برخاست . نمی دانم صدای ناله هایم بلند بود یا دردم شدیدتر که در میان یکی از همان ناله ها ، رادوین از خواب بیدار شد و متعجب به من که داشتم ، تو اتاق را راه میرفتم ، نگاه کرد و پرسید : _چی شده ؟! _قلبم درد میکنه حالم بده. یک لحظه با تعجب بهم خیره شد شاید هم خواب از سرش پرید نشست روی تخت و زمزمه کرد: _ قلبت!! سرم را تکان دادم . از روی تخت بلند شد و سمتم آمد و بازوی چپم را گرفت. بی اختیار از درد بازویم ناله کردم که متعجب در چشمانم خیره شد و من جواب دادم: _ آخه دست چپم هم درد میکنه . نگاهش در صورت میچرخید . هم متعجب بود هم نگران . با دستش به تخت اشاره کرد و گفت : _برو بشین لبه ی تخت ببینم . اطاعت کردم . فکر میکردم شاید سمت من بیاید اما نیامد . دنبال گوشی موبایلش بود . آن وقت شب ! شماره ای گرفت که گفتم: _ این وقت شب به کی زنگ میزنی ؟ _بهمن . _دکتر خانوادگیتون رو میگی ؟ و دیگر جواب نداد و طولی نکشید که کسی از آن طرف خط جواب داد و رادوین بی مقدمه گفت : _سلام فکر کنم بد موقع زنگ زدم ولی لازم بود ... ارغوان دسته چپش درد میکنه ، میگه قلبش هم درد میکنه ... چیکار کنیم ؟ بریم بیمارستان؟ صدای بهمن ، همسر ایران خانم را به وضوح از پشت خط می شنیدم. _ ناراحتی قلبی داره ؟ _نه فکر نمیکنم... ببرمش بیمارستان ؟ دیر وقت زنگ زدم ، میدونم ولی حالش خوب نیست. _نه دیر وقت نیست هنوز بیدار بودیم ازش بپرس امروز عصبی شده؟ نگاه رادین سمت من آمد اما چیزی نپرسید . شاید خودش بهتر می دانست چه جوابی باید بدهد و جواب داد: _آره فکر کنم یا گوشهای من زیادی تیز بود یا صدای آیفون گوشی رادوین خیلی بلند بود و من جواب دکتر بهمن را شنیدم: _بهش بگو ۱۰ دقیقه ای گریه کنه ، صداشو بلند کنه ، راحت گریه کنه ... اصلا دغدغه ی فریاد و داد زدن نداشته باشه ، بعد اگر خوب نشد ، حتما یه سر برید بیمارستان . 🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋✨ @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>