🍀 ﷽ 🍀
#ارغــــــــوانــــــ🍁
#پارتـــ__دویست_سی_دو.....
همان لحظه بود که وقتی فرود گریه هایم تنها به اشک
هایی ختم شد که آخرین گدازه های داغ قلبم بود ، رادوین
سمتم آمد . روی زانوهایش ، کف اتاق ، مقابل من ، کنار
تخت ، نشست و دستانش برایم باز شد و سرم به سینه اش
چسبید و ناله ها و گریه هایی که تمام شده بود در آغوشش
خفه شد . در اتاق باز شد و صدای رادین در بین گریه های
پایانی من ، شنیده .
_ مامانی ... چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟
قادر به جواب دادن نبودم اما رادوین جواب داد :
_برو بخواب پسرم ، چیزی نیست ...خواب بد دیده .
و رادین رفت .
رادوین در گوش من با آرام ترین لحنی که تا آن روز شنیده
بودم ، نجوا کرد:
_ تو حق داری ارغوان ، که نتونی منو تحمل کنی ... بزار
برو ... من که بهت این اجازه رو دادم ... من که رضایت
دادم ... اگه فکر رادین هستی ، اونم بهت میبخشم ، برو ...
برو راحت زندگی کن ... زندگی من همینه ، اگه بخوای
بمونی ، شاید باید هر شب همینجوری گریه کنی ... تو
همینو میخوای ؟!
دوست داشتم آغوشش را . آرامش بخش بود . آنقدر آرامش
داشت که آرامم کند ، بعد از آن همه استرس ، بغض ، گریه
، اشک.
شب عجیبی شد . با فریادها و گریه های من که به آرامش
رسید و آغوش رادوین که تا صبح حلقه ی دستانش احاطه
ام کرد . خیلی خوابم می آمد . خسته بودم . آنقدر که صبح
متوجه ی رفتن رادوین نشدم و با سر و صدایی که از
آشپزخانه می آمد ، بیدار شدم . نیم خیز شدم . اتاق در
سکوت فرو رفته بود و شاید کل خانه در سکوت فرو رفته .
جز صدای ریزی که از آشپزخانه می آمد چیزی شنیده نمی
شد . با همان تاپشلوارکی که از دیشب تن کرده بودم ، از
اتاق خارج شدم . سمت آشپزخانه رفتم . منیر خانم بود .
چشمانم از تعجب چهارتا شد :
_ شمایید؟!
سرش به عقب برگشت.
_بیدار شدید خانوم ... صبحتون بخیر، صبحانه رو حاضر
کردم .
هنوز جواب سوال مرا و تعجب مرا نداده بود که نگاهم
سمت میز صبحانه رفت ، و با آنکه ظرف حلیم روی میز را
دیدم ، اول پرسیدم :
_چطوری اومدی ؟!
_صبح زود بود ... آقا رادوین زنگ زد گفت شما حالتون
خوب نیست ، اومد دنبالم منو آورد اینجا ، که امروز پیش
شما باشم.
🦋
🦋🦋
🦋🦋🦋✨
#سلامبرحسین
#کانالشهداءومهدویت
@shohada_vamahdawiat
<======🏴🌻🏴======>