🍀 ﷽ 🍀
#ارغــــــــوانــــــ🍁
#پارتـــ__دویست_سی_سه.....
#قسمتپایانی
لبخند کمرنگی روی لبم ظاهر شد و ثانیه های گرم آغوش
رادوین دوباره برایم زنده . حالم خوب بود . قلبم درد نمیکرد
. اما بازویم همچنان بی حس بود.
به کابینت تکیه زدم و در حالی که به منیر خانم نگاه می
کردم ، پرسیدم :
_کی حلیم گرفته حالا ؟
_حلیمو که من نگرفتم خانوم ... اینو آقا رادوین گرفته .
لبخندم کشیده تر شد . انگار بخشیده بودمش . دست
خودش نبود . عصبانیت هایش ، فریادهایش ، هیچ کدوم
دست خودش نبود . خیلی کسایی رو میشناختم که با اونکه
میدونستند حرفشون ، کارهاشون ، همه ناحقه ، اما حاضر به
اعتراف نبودند . حاضر به معذرت خواهی و جبران هم نبودند
. اما رادوین با اینکه هیچ وقت ، ابراز عشق و علاقه ای به
من نمی کرد ، اما همین که میفهمید و حس میکرد ، منو
بخاطر کارهاش و رفتار هاش ، آزرده جبران میکرد .
به اتاق برگشتم ، روی میز جلوی آینه نشستم . موهایم را
شانه می زدم که چشمم باز به دفتر خاطراتم افتاد . یک
لحظه با خودم فکر کردم ، نکند رادوین باز هم در آخرین
برگ دفترچه چیزی نوشته باشد .
شانه ام را روی میز گذاشتم و آخرین برگ دفترچه را باز
کردم . درست حدس زدم. نوشته بود:
" سلام ، صبح بخیر ... دیشب حالت خیلی بد بود و حال
من بدتر ، ارغوان حرفامو جدی بگیر ... من هیچ مشکلی با
رفتنت ندارم ...فکر نکن اگر بری ناراحت میشم ، دلخور
میشم ، من میتونم با این تنهایی کنار بیام . بزار برو ... بذار
راحت زندگی کنی ، برای من دیگه هیچ فرقی نداره که
بمونی یا بری . "
هیچ فرقی نداره " بابت"
این جمله آخرش که نوشته بود
سردرد آنی ام شد. فوری گوشی موبایلم را برداشتم و بهش
زنگ زدم . صدایش در کمال آرامش شنیده شد:
_ الو...
اولین باری بود که بدون سلام گفتم:
_رادوین این چیه برای من نوشتی؟! یعنی چی برات فرقی
نمیکنه من بمونم یا برم؟!
صدای نفسش از توی گوشی شنیده شد:
_چرا حالا دلخوری! ... چیزی نشده ... من خواستم راحت
بگم تا تو هم راحت بری .
نفهمیدم چطور صدایم آنقدر بلند شد که در تمام خانه پیچید
. شاید از مرز فریاد هم گذشت و این اولین بار بود که
سرش فریاد می کشیدم:
_مگه من دیوونم که بزارم برم ... شش سال تحمل
کردم ، صبر کردم ، حالا که داره همه چی کم کم خوب
میشه ، بزارم برم ؟! ... اگه میخواستم برم اون وقتی میرفتم
که هر شب ، کتک میخوردم و بچه ام سقط شد ... رفتنم ،
باید برای تو هم فرق کنه ، باید برای تو هم فرق کنه و باید
بگی ؛ فقط بمون ... من راضیم بمونم و هر شب قلبم درد
بگیره اما تو منو توی آغوشت بگیری ، بزاری گریه کنم ...
بذاری حرف بزنم . همین برای من کافیه ... چیز زیادی ازت
خواستم ؟!
انقدر عصبی بودم که تلفن رو قطع کردم و کوبیدم روی
میز آرایش . اول صبح حالم بد شد . شاید هم همون لحظه
قلبم دوباره تیر کشید . اما به ثانیه نکشید که رادوین دوباره
زنگ زد . این بار من سکوت کردم و او با وصل شدن
تماس گفت:
_خیلی خوب حالا ... آروم باش ، مگه میشه برای من
فرق نکنه ! .... من فقط اینو نوشتم که تو راحت باشی ،
مگه میشه یه نفر رو داشته باشی که با همه بدی هات
بسازه ، بعد تو اون یه نفرو نبینی ؟! ... واقعا باید کور و کر
باشم که این همه خوبی تو رو نبینم . من که از خدامه
دیوونه ، که تو پیشم بمونی ، اما برای خودت میگم ،
نمیخوام باز حالت بد شه ، نمیخوام دوباره مثل دیشب بشی.
نفس بلندی کشیدم و در جوابش با لحنی آرام تر از قبل
گفتم:
_من فقط راضی ام که هر بار که عصبی میشی ، که داد
میزنی ، که اشتباه میکنی بیای مثل دیشب ، کنارم بشینی ،
منو تو بغلت بگیری ، بزاری راحت گریه هامو بکنم ، من به
همین راضی ام ، اصلا همین رو می خوام .
صدای خنده اش رو شنیدم .شاید میان این همه حرف
جدی ، این خنده ، تضاد ایجاد کرده بود که باعث تعجبم
شد:
_به چی داری میخندی؟!
_به تو .... به تو چون تازه فهمیدم یکی دیوونه تر از منم
توی این دنیا هست و اون تویی ...خیلی میخوامت ارغوان.
نفس بلندی کشیدم به بلندای همه ثانیه هایی که دیروز ،
قلبم را به درد آورده بود.
گاهی دلم میخواست رادوین ، از قلبش ، از احساسش برایم
می گفت . که اگر قرار بود میگفت ، خوب می توانست مرا
آرام کند. آن روز منیر خانم مامور مراقبت از من شده بود .
من هم کار خاصی نکردم و فقط استراحت و بازی با رادین .
بعد از ظهر بود که رادوین آمد. با دیدن دسته گل رادوین
زیبایش که در کاغذ رنگی بنفشی پیچیده شده بود و
کادویی که میان دستش بود ، باز غافلگیر شدم... و شاید
ذوق زده!
زندگی کنار تو احساس عجیبیست. با آنکه گاهی درگیر
تلاطم پر التهاب طوفانی ، اما... در عمق نگاهت ، باز هم
صدایم میزنی... نگفته ، خوانده ام دفتر صد برگ قلبت را...
که میگویی:
بمان با من... بمان که بودنت ، یک جهان آرامش است...
بمان با من... بمان که زندگی در اسم ت