eitaa logo
شهداءومهدویت
6.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2هزار ویدیو
33 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 ﷽ 🍀 🍁 ..... رادوین گوشی را قطع کرد . نفس بلندی کشید و گوشی اش را روی میز آرایشم گذاشت ولی نگاهش سمت من نیامد. نمیخواستم حال او را هم اینگونه بد کنم ولی این ناخواسته این اتفاق افتاده بود. تنها صدایش را شنیدم که گفت : _گریه کن ارغوان . اما آنقدر درد دستم زیاد بود و قلبم تیر میکشید که شاید اصال گریه ام نمی گرفت . تنها جواب دادم : _ اصال گریه ام نمیگیره . رادوین با عصبانیت غرید: _ چطور گریه ات نمیگیره ؟! ...امروز این همه بال سرت آوردم ، جلوی تو رادین رو زدم ، نذاشتم حتی یه قطره اشک جلوی من بریزی ، حاال بازم میگی گریه ات نمیگیره؟! نفس قطع شده ام را به زحمت از بین لبانم بیرون دادم ، بلکه کمی آرام شوم که صدای رادوین با فریادی بلند برخاست: _ بهت میگم گریه کن. چشمانم را بستم و آن تصویری که مدام جلوی چشمانم در تمام روز ظاهر میشد ، دوباره در سرم نقش بست . دست رادوین ، محکم توی صورت رادین فرود آمده بود و بچه ام از ترس ، حتی جرأت نداشت گریه کند . بغضش را فرو خورد. گریه هایش را خفه کرد و تنها با رفتن به یک پاساژ پر از اسباب بازی و بازیهای رایانهای ، همه چیز را از یاد برد . دلم برای رادین خیلی سوخت . بچه گی اش گره خورده بود با عصبانیت های بی دلیل رادوین . همین فکر بود که کم کم اشک را روی صورتم جاری کرد . چشم بسته بودم هنوز ، که صدای رادوین را شنیدم. عصبی بود اما آنچه بیشتر در صدایش به وضوح شنیده می شد ، عصبانیت نبود . نگرانی بود ، که بلند سرم فریاد زد: _ بلندتر گریه کن . شاید به خاطر همون فریاد بود که یادم آمد ، تمام فریادهایی که در این ۶ سال سرم کشیده بود و من چقدر آهسته گریه کرده بودم و حتی نگذاشتم اشک هایم را ببیند و دوباره عصبانی شود و این بار ، وقتی خودش به من اجازه ی بلند گریستن را داد ، انگار رها شدم از بند همه محدودیتهایی که نمی گذاشت ، بغضم را بشکنم . صدای گریه ام اتاق را پر کرد . ابتدا هق هقی بود بلند . اما کمکم ، پیوسته و ناله های پر درد و اشک های باران زده ای شد. همانطور که چشم بسته بودم ، و صدای گریه ام تمام اتاق را گرفته بود و یا شاید تمام خانه را ، حتی یادم رفت که رادین خوابیده است . حتی یادم رفت رادوین در اتاق است و شاید از شنیدن این جور گریه من باز عصبانی شود . همه چیز از یادم رفت . تنها درد شش سال تحمل ، صبر و سکوت و گریه هایی که نهفته در نهادم بود ، برخاست . دقیقه ها یادم نبود و حتی نمیدانم چقدر گریستم. آنقدر گریستم که حس کردم خالی شدم . سبک شدم . رها شدم ، و آرام . 🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋✨ @shohada_vamahdawiat <======🏴🌻🏴======>