#رمان🎗
#میوهبهشتی🤹♀️
#پارتپنجاهچهارم
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: ببخشید. از بیکاری خوابم برد.حسام هم اومده؟
_ نه خانم خانما...نیومده. حالا کارت رو بگو که کلی کار توی خونه دارم و اومدم ور دل شما نشسستم.
_ مسئله مربوط میشه به بردیا.
_ چی شده؟!
شروع کردم و از صحبت های ترانه تا حرفای بردیا را برایش گفتم. اونم در سکوت فقط گوش می داد. وقتی حرفم تمام شد گفت:
حالا من چیکار باید بکنم.
_ تو باید بهم کمک کنی و بگی که چی کار کنم.
_ مگه تو قراره کاری کنی؟
_ یعنی می گی بشینم و ببینم که بردیا نابود میشه؟
_ مگه نمی گی که ترانه بردیا رو دوست داره؟!
_ خب اره.
_پس اگر دوستش داشته باشه به ارش جواب رد میده.
_ اگه نده چی؟
_در این صورت همان بهتر که بهم نرسن. چون کسی به همین راحتی از عشقش بگذره دیگه عاشق نیست و به درد زندگی هم نمی خوره.
_ الهه مشکل اینجاست که ترانه توی یک شکیه که فکر می کنه بردیا اصلا دوسش نداره. برای همینم من احتمال میدم که همچین اشتباهی بکنه.
_ من میگم از حرفای بردیا فعلا چیزی به ترانه نگو. از حرفای ترانه هم به بردیا چیزی نگو. بهتره بذاری خودشون به این باور برسن که باید یه اقدامی چیزی بکنن.
_ اما فرداشب چی؟
_ تو از قرار فردا شب مطمئنی؟
_ اره....یعنی راستش نمی دانم. بردیا گفت.
_ میتونی از مامانت ته توشو در بیاری؟
_ زنگ زدم به مامانم ولی حرفی نزد. اگه در جریان بود حتما به من می گفت. ولی می توانم از ساناز بپرسم.
_ ساناز کیه دیگه؟
_ دختر داییمه دیگه. خواهر ارش.
_ د خب بزنگ دیگه ... تو هم شوتی ها.
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به ساناز...بعد از چند تا بوق بالاخره برداشت.
_ سلام سانازی...خوبی؟ بارانم.
_ سلام...چی شده این وقت شب یادی از ما کردی؟
_ ساناز یه چیزی شنیدم میخواستم از صحتش مطمئن بشم.
_ چی؟
_ فرداشب خواستگاری ارشه؟
با تعجب گفت: فردا شب؟! وا نه؟!
الهه که داشت به حرف هایم گوش می کرد یهو مثل بزغاله پرید و گوشی رو از دست من گرفت و همان طور که روی ایفون بود گفت:
سلام ساناز خانم،خوب هستین؟
ساناز بیچاره که هنگ کرده بود با تعجب گفت: ممنونم...ببخشید شمااا؟
_ من الهه دوست باران هستم...ساناز جون شما مطمئن هستید؟
_ الهه جون مگه میشه مطئن نباشم؟ مثلا اگه برادر شما بخواد بره خواستگاری شما در جریان قرار نمی گیرین؟ بعدشم برادر من تازه 22 سال داره و فقط دانشجوئه. زن می خواد چیکار؟
الهه بدون اینکه حتی گوشی رو فاصله بده شروع کرد به حرف زدن: خب باران راست میگه دیگه...تو هم خلی ها...از تو خل تر هم اون داداشته که این حرفارو زده و باور کرده و حالا هم نشسته کنج اون اتاقش زانوی غم بغل گرفته.
💖
💖💖
💖💖💖
#او_خواهد_آمد
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شهداءومهدویت
➥ @shohada_vamahdawiat