eitaa logo
شهداءومهدویت
6.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2هزار ویدیو
33 فایل
دفتر نوشته‌هایم را سفید می‌گذارم مولا جان! بی تو بودن که نوشتن ندارد درد دارد … (یارب الحسین اشف صدرالحسین بظهور الحجة) 🤲 ادمین تبادل: @Yassin_1234 شنوای حرفهاتون هستیم @Yare_mahdii313 مدیرکانال: @shahidbakeri110
مشاهده در ایتا
دانلود
🎗 🤹‍♀️ دستی به صورتم کشیدم و گفتم: ببخشید. از بیکاری خوابم برد.حسام هم اومده؟ _ نه خانم خانما...نیومده. حالا کارت رو بگو که کلی کار توی خونه دارم و اومدم ور دل شما نشسستم. _ مسئله مربوط میشه به بردیا. _ چی شده؟! شروع کردم و از صحبت های ترانه تا حرفای بردیا را برایش گفتم. اونم در سکوت فقط گوش می داد. وقتی حرفم تمام شد گفت: حالا من چیکار باید بکنم. _ تو باید بهم کمک کنی و بگی که چی کار کنم. _ مگه تو قراره کاری کنی؟ _ یعنی می گی بشینم و ببینم که بردیا نابود میشه؟ _ مگه نمی گی که ترانه بردیا رو دوست داره؟! _ خب اره. _پس اگر دوستش داشته باشه به ارش جواب رد میده. _ اگه نده چی؟ _در این صورت همان بهتر که بهم نرسن. چون کسی به همین راحتی از عشقش بگذره دیگه عاشق نیست و به درد زندگی هم نمی خوره. _ الهه مشکل اینجاست که ترانه توی یک شکیه که فکر می کنه بردیا اصلا دوسش نداره. برای همینم من احتمال میدم که همچین اشتباهی بکنه. _ من میگم از حرفای بردیا فعلا چیزی به ترانه نگو. از حرفای ترانه هم به بردیا چیزی نگو. بهتره بذاری خودشون به این باور برسن که باید یه اقدامی چیزی بکنن. _ اما فرداشب چی؟ _ تو از قرار فردا شب مطمئنی؟ _ اره....یعنی راستش نمی دانم. بردیا گفت. _ میتونی از مامانت ته توشو در بیاری؟ _ زنگ زدم به مامانم ولی حرفی نزد. اگه در جریان بود حتما به من می گفت. ولی می توانم از ساناز بپرسم. _ ساناز کیه دیگه؟ _ دختر داییمه دیگه. خواهر ارش. _ د خب بزنگ دیگه ... تو هم شوتی ها. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به ساناز...بعد از چند تا بوق بالاخره برداشت. _ سلام سانازی...خوبی؟ بارانم. _ سلام...چی شده این وقت شب یادی از ما کردی؟ _ ساناز یه چیزی شنیدم میخواستم از صحتش مطمئن بشم. _ چی؟ _ فرداشب خواستگاری ارشه؟ با تعجب گفت: فردا شب؟! وا نه؟! الهه که داشت به حرف هایم گوش می کرد یهو مثل بزغاله پرید و گوشی رو از دست من گرفت و همان طور که روی ایفون بود گفت: سلام ساناز خانم،خوب هستین؟ ساناز بیچاره که هنگ کرده بود با تعجب گفت: ممنونم...ببخشید شمااا؟ _ من الهه دوست باران هستم...ساناز جون شما مطمئن هستید؟ _ الهه جون مگه میشه مطئن نباشم؟ مثلا اگه برادر شما بخواد بره خواستگاری شما در جریان قرار نمی گیرین؟ بعدشم برادر من تازه 22 سال داره و فقط دانشجوئه. زن می خواد چیکار؟ الهه بدون اینکه حتی گوشی رو فاصله بده شروع کرد به حرف زدن: خب باران راست میگه دیگه...تو هم خلی ها...از تو خل تر هم اون داداشته که این حرفارو زده و باور کرده و حالا هم نشسته کنج اون اتاقش زانوی غم بغل گرفته. 💖 💖💖 💖💖💖 @shohada_vamahdawiat