یک روز آمد پیشم و بی مقدمه گفت: میخوام برم تو کارخونهی نوشابه سازی کار کنم.
گفتم اونجا خطرناکه، روسای اونجا همه بهاییان.
خندید و گفت اتفاقا دارم میرم سراغ همونا.
چهل روز بعد، وقتی علی آقا از کارخانه ی نوشابه سازی بیرون آمد، یکنفر از بهایی ها آنجا نبود!
مبارزه اش را از همان روزی که به آنجا رفت شروع کرد. وسط برف های روی محوطهی کارخانه چند پتو پهن کرد و نماز جماعت خواند...
شهید #علیآقای_ماهانی
@shohadatarigh
دوازده نفر بودند که رفتند قله را آزاد کنند.
محمود اخلاقی شهید شد، علی آقا هم زخمی شد.
وقتی برگشتیم، علی آقا گفت: می دونم چرا شهید نشدم...
وقتی میرفتیم بالای قله یه چشمهی آب دیدم، با خودم گفتم وقتی برگشتم، اینجا آب تنی میکنم.
همین تعلق به دنیا باعث شد زخمی بشم ولی ...
شهید #علیآقای_ماهانی
@shohadatarigh
هرکسی داشت دنبال جای خنکی برای خودش میگشت تا از گرما فرار کند و برای لحظهای استراحت کند.
گوشهی ساختمان از جاهایی بود که همه از آن فرار میکردند.
علی آقا آمد همانجا و روی پتوها خوابید،
خندید و گفت:
نباید به این جسم خیلی رو داد. نباید زیاد از حد بهش توجه کرد...
شهید #علیآقای_ماهانی
@shohadatarigh
به شدت مجروح شده بود،
امدادگرها که بالای سرش رسیدند هیچ علامتی که نشان دهد زندهاست در جسمش ندیدند و با شهدا تخلیهاش کردند عقب.
توی سردخانه، جنازههای شهدا را جابهجا میکرد. به جنازهی علی آقا که رسید، حس کرد لبهایش دارد تکان میخورد.
سرش را نزدیکتر بُرد و به دقت گوش کرد؛ داشت روضهی حضرت زهرا میخواند.
بلافاصله منتقلش کردند به بیمارستان برای مداوا...
شهید #علیآقای_ماهانی
@shohadatarigh
فرماندهی لشکر همیشهی خدا آرام بود.
به مشکلی که بر می خوردیم میرفتیم پیش او تا مشکلمان را حل کند.
خیلی وقتها "حاج قاسم" میرفت پیش علی آقا...
با همان آرامش همیشهگیاش دو زانو جلوی علی آقا مینشست و ...
#سرداردلها
#علیآقای_ماهانی
@shohadatarigh
رفتم پیش حاج قاسم و گفتم:
حاجی توی مخابرات یه سری کمبود داریم.
تا آمدم ادامهی حرفم را بزنم و کمبودهای مخابرات را بگویم، حاجی خندید و گفت:
شما علی آقا رو دارین...
نباید چیزی کم داشته باشین.
#سرداردلها
#علیآقای_ماهانی
@shohadatarigh