🌷 دو زانو و با ادب روبه روی آیت الله دستغیب نشسته بود. آقا نگاهی به موهای بلند و لباس های زیبا و مُد منصور کرد و گفت: بفرما پسرم، کجا بودی، کجا می خوای بری؟
منصور گفت: آقا مدتی آلمان درس خواندم، مدتی هم تهران دوره برق دیدم، الان هم چند ماهی است استخدام اداره برق فارس هستم، اما می خواهم طلبه شوم!
آقا گفت: پسرم با این شکل و قیافه نمیشه طلبه شد.
منصور رفت. صبح روز بعد با سری که با تیغ تراشیده بود و لباس هایی ساده و گشاد برگشت حوزه تا در مسیری که سال ها دنبالش بود قدم بزند!
🌷
#شهیدشیخ_منصوربامداﺩ
#شهداي_فارس
↘
🌸
@shohadaye_shiraz
🌷 چشمم به در حوزه بود که شیخ منصور واﺭﺩ شد. رنگ و رویش پریده بود. می لنگید. دویدم سمتش. دست به شانه اش زدم. دادش رفت بالا. گفتم چی شد؟
به نرمی گفت: چیزی نیست. برای تبلیغ رفتم یه روستا، سنگ بارونم کردن!
گفتم : خوب دیگه انجا نرو!
گفت: اتفاقاً این نشون میده، انجا بیشتر نیاز به تبلیغ داره.
بردمش سمت حجرش. ساده ساده بود. یک سینی نان خشک و خرما گوشه اتاق بود. قوت قالبش همین بود. از وقتی طلبه شده بود به خودش قول داده بود غذای شبه دار نخورد، برای همین همیشه در خورجین دوچرخه اش کنار کتاب ، نان و خرما بود.
هرچه در حجره اش گشتم که تا متکایی پیدا کنم تا پشتش بگذارم نبود. به سنگی اشاره کرد. گفتم چرا با خودت اینکار می کنی؟
گفت این سنگ دو تا حسن داره، یکی اینکه قبر را فراموش نمی کنم، یکی هم اینکه برای نماز شب راحت بلند میشم!
🌷💐🌷
#شهیدشیخ_منصوربامداﺩ
#شهدای_فارس
ت🌸
@shohadaye_shiraz
#ﻣﺎﺟﺮاﻱ_ﺷﻬﻴﺪﻃﻠﺒﻪ..
🌷 دو زانو و با ادب روبه روے آیت الله(شهید) دستغیب نشسته بود. آقا نگاهے به موهاے بلند و لباس هاے زیبا و مُد منصور ڪرد و گفت: بفرما پسرم، ڪجا بودے، ڪجا مے خواے برے؟
منصور گفت: آقا مدتے آلمان درس خواندم، مدتے هم تهران دوره برق دیدم، الان هم چند ماهیه استخدام اداره برق فارس هستم، اما می خوام طلبه شوم!😎
آقا گفت: پسرم با این شڪل و قیافه نمیشه طلبه شد.😢
منصور رفت. صبح روز بعد با سرے ڪه با تیغ تراشیده بود و لباس هایے ساده و گشاد برگشت حوزه تا در مسیرے ڪه سال ها دنبالش بود قدم بزند!😇
#شهیدشیخ_منصوربامداﺩ*
#شهداي_فارس*
🦋--🍃─═ঊঈ🌹ঊঈ┅─🍃-🦋
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید