🌾برای شناسایی منطقه به خاک دشمن نفوذ کرده بودیم. روز تاسوعا بود که برگشتیم، 24 ساعت بود آب نخورده بودیم. هوا به شدت گرم بود. من بودم، (شهید)امیر فرهادین فرد و عباس. عباس دیگر نکشید و افتاد. من و امیر راه را ادامه دادیم که امیر هم از تشنگی افتاد. حدود پنج کیلومتر راه رفتم تا به آب رسیدم. یک قمقه آب برداشتم و به سمت بچه ها برگشتم. آب را به امیر دادم. نخورد، گفت: عباس!
خودم را به عباس رساندم. آب را در دهانش ریختم و تکانش دادم. چشم باز کرد. چشمش پر اشک شد و گفت چرا بیدارم کردی، دریک باغ سر سبز داشتم انگور می خوردم!
سال بعد بود. هشت ماه بود که از عباس جدا نشده بودم. شب و روزمان با هم بود. با هم برای شناسایی والفجر 8، از عرض اروند عبور می کردیم و بر می گشتیم. یکی دو روز مانده به عملیات والفجر 8 بود. عباس گفت من برم لب نهر و بیام!
بلند شدم تا همراهش بروم. گفت: نه تو این بار نیا، زود بر می گردم.
نیم ساعت نشد که برگشت. البته، آوردنش، یک ترکش ریز به شقیقه اش نشسته و #شهید شده بود.
🌹💐🌹
#شهیدعباس_رضایی
#شهدای_فارس
شهادت: 64/11/19 - اروند کنار
🌷🌷🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﻏﺮﻳﺐ_ﺷﻴﺮاﺯ
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75