eitaa logo
شهدای غریب شیراز 🇮🇷
4.9هزار دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
48 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولی باحــفظ‌ آیدی و لوگو... تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
دکتر به حاج اسکندر می گفت: دیگر به بهبود این پسر امیدی نیست و از دست می رود. می دانستم دل حاج اسکندر در جبهه گیر است.همیشه خودم ساکش را می دادم دستش ومی گفتم برو.اما این بار دوریش راتاب نمی آوردم. هرچه اصرار کردتابرگردد و به عملیات برسد، گفتم: آخه من با این طفل معصوم چی کار کنم. اصلاً اگرخدایی نکرده از دست رفت،جنازه اش را به دست من می دهند,کجادفنش کنم؟ حاج اسکندر سرش راپائین انداخت و گفت:حق باشماست. آن شب من پیش مهدی در بیمارستان ماندم، حاج اسکندرهم به کوار برگشت. روی صندلی کنار تخت نشسته بودم،به فرزندبیمارم چشم دوخته بودم که خوابم برد. ناگهان بانویی که چادری از نور به سر داشت،به همراه دو آقاکه از نورشان نمیتوانستم به آنها خیره شوم از درب اتاق واردشدند.دو آقا به احترام خانم عقبترایستاده بودند. آمدند و کنار تخت مهدی ایستادندوگفتند:ما آمده ایم عیادت فرزندشما! باتعجب گفتم:شما؟ خانم فرمودند:دلت میخواهد پسرت خوب بشه! -والله پدرش هم می خواهد بره جبهه، به خاطراین بچه نمی تونه بره! - من حضرت زهرا(س) هستم.آمدم بگم که مانع حاج اسکندر نشو، بگذار برگرددجبهه، ما فرزندت راشفا می دهیم. از خواب پریدم.دل توی دلم نبود. صبح که شد، حاج اسکندربایکی از بچه های کوار آمد.نگذاشتم وارد شود. - حاجی همین الان،از همین جا برو جبهه. دیگه نمی خواهم اینجا بمونی! - چی شده! - هیچی،تو فقط برو. اصرار کرد جریان خواب را گفتم. اشک توی چشم هایش پیچید.حاج اسکندر همیشه آماده رفتن بود، از همان درب بیمارستان به سمت جبهه حرکت کرد. کم کم، برخلاف انتظار پزشکان، علائم بهبودی درمهدی هم دیده شد وخوب شد...