🌷دوستانش می گفتند: کربلای ۴ بود. پشت میدان مینی ایستاده بودیم که سید رسول امد. گفت چرا ایستاده اید؟
گفتیم, معبر گم شده منتظریم بچه های تخریب بیایند.
دیدیم سید سرش را انداخت پایین و از میدان مین عبور کرد. از جای پایش رد شدیم!
🌷کربلای ۴ بود. از معبر باز شده در میدان مین عبور می کردم. هم زمان ابراهیم موحدی هم امد. یکی از تیربار های عراقی هنوز روی میدان مین کار می کرد. اتشش که به سمت ما امد رفتیم روی خاکریز کنار. جای رد عبور عراقی ها روی زمین بود.به ابراهیم گفتم از روی جا پا ها بیا. زمین شلی بود و پا فرو می رفت. ابراهیم خودش را کشید روی خاکریز تا رفت روی خاکریز, صدای انفجار مین والمری توی گوشم پیچید, بعد هم توی هوا می چرخیدم و افتادم توی اب. چشم هایم از کاسه بیرون امده و نمی دیدم,اما صدا ها را می شنیدم. صدای سید رسول بود. کنارم.نشسته و گریه می کرد. گفت حاجی ببرمت عقب!
گفتم: صدای این تیرباچی را می شنوی. داره با تک تیر بچه ها را می زنه. برو کارشو تموم کن. رفت و برگشت. گفت تموم شد. با گریه ادامه داد بذار یه لودر بیارم ببرمت عقب گفتم نه, برو...
فکر می کرد شهید شدم, تا کربلای ۵ که شهید شد, با غصه به همه می گفت من می تونستم حاج احمد را نجات بدم,اما کوتاهی کردم!
#ﺷﻬﻴﺪﺳﻴﺪﺭﺳﻮﻝ_ﺟﻼﻳﻲ
#شهدای_فارس
🌺🌷☘🌺🌷☘
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ:
@shohadaye_shiraz
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﺪ:
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75