سال 401
با کاروان دختران دهه هشتادی،
رفته بودم راهیان نور
پیشنهاد دادم
برای یکی از شهدا نامه بنویسند
یکی از دختران عمویش شهید شده بود
گفت من با عمویم قهرم و باهاش حرف نمیزنم...
گذشت
حرف های دیگری رد و بدل شد
تا رسیدیم به پیشنهاد من
زیاد با شهدا آشنا نبودن
لیستی از اسامی شهدا منطقه خودشون را نوشتم و اسم عموی آن دختر را هم اضافه کردم
گفتم
همیشه ما سراغ شهدا میریم
این دفعه ببينيم کدام شهید خودش میاد سراغ شما و دلش برای شما تنگ شده
هرکس یه شماره بگه
نام هرشهیدی آمد
به اون شهید نامه بنویسه
قبول کردن و لیست مان حدود ۴۰ شهید شد
برای اینکه محدوده لیست تو ذهن شون نباشه و قرعه کشی دقیق تر بشه
اسامی رو که از بالا ب پایین نوشته بودم
از پایین به بالا شماره گذاری کردم
گفتم:
حالا از ۱ تا ۴۰ شماره بگید
ببینم کدوم شهید به شما سر میزنه
دختر دهه هشتادی، نوبتش که رسید
یه شماره گفت
لیست را نگاه کردم
اسم شهید رو دیدم
سکوت کردم
همه گفتند چی شده
لیست را دادم گفتم بیا خودت نگاه کن کدوم شهید اومده سراغت بهت سر بزنه
نگاهش به لیست افتاد
زد زیر گریه...
پرسیدم چرا گریه میکنی؟
گفت
اسم عموم درومده ...
کل اتوبوس شروع کردن آروم آروم گریه کردن
مسابقه ولیست را گذاشتم کنار شروع کردم همون داخل اتوبوس
براشون روضهی
#رقیه(س) و عموی شهیدش را خوندن
بگذریم که بعدا فهمیدم
از ۴۰ نفر نصفشان
#حضرترقیه را نمیشناختند و اصن اسم ایشون رو نشنیده بودند.
اما برای دختری در تاریخ که این مصیبتها سرش آمده گریه کردند.
"کاروان نورانیت عجیبی پیدا کرد"
از فرداش
از دورهمیهای معرفت نفس گرفته
تا مسائل سیاسی و اجتماعی اسلام براشون صحبت کردم
یادمان شلمچه و یادمان شهدای غواص
هم حسابی نمکگیر شهدا شدن
آخرین برنامه شلمچه بود
به دخترها گفتم اگه با شهدا یه رنگ باشید هواتونو دارن
گفتم یه رنگ باشید فقط همین
عین بچهای که به آغوش مادر میرود هر کدام ساعتها رفتن یه گوشه و روی خاک تربت شهدا با شهدا خلوت کردن
و پیش خودم متوسل شدم به#حضرترقیه(س) که به دلشون طعم و شیرینی در مسیر خدا بودن را بندازه
ماجرا انگار به گوش فرماندهی سپاه اون منطقه رسیده بود ؛ تماس گرفت برای تشکر
از فرصت استفاده کردم گفتم میتونید سریع ۴۰ قواره پارچه چادر بهم برسونید
گفت الان هماهنگ میکنم
خدا خیرش بده
آدم به راهی بود
فهمید میخواهم چکار کنم
حرف از نداریم و نمیشود نزد
آخرین سکانس اردوی ما و این دختران دهه هشتادی معراج شهدای اهواز بود
"اونایی که رفتن میدونن کجاست"
پارچههای چادر که به تابوت شهدا متبرک میشد و تقدیم دختران میشد
و دختران با اشک میگرفتند و بوسه میزدند.
اردو تمام شد.
واکنشهاشون و حرفهاشون
از اهواز تا شهرشون بماند...
آخرین تماسی که با مدیر مدرسهشون داشتم اسفند۴۰۲ بود
و میشد حدود ۱ سال و نیم بعد از این ماجرا
میگفت بعد از یک سال نیم هنوز این ۴۰ نفر چادر سرشون هست و در نماز جماعت مدرسه هر روز حضور دارن.
و اتفاقاتی که در تماس های مختلف در این ۱ سال و نیم برایم گفتند که گفتنی نیست فقط دیدنیست
مثل
برگزاری عروسی بدون گناه یکی از دخترها
مثل
حضورشان در اعتکاف
مثل
اصرار به خانواده که باید بریم مشهد
مثل
بعضیاشون که خط وگوشی شون را عوض کردن برای تمام کردن دوستیهاشون
و
و
و
بعد از برگشتن از راهیان از طرف نمایندگی ولی فقیه و فرماندهی سپاه تماس گرفتن تشکر کردن بابت این اتفاق نورانی
ولی من که میدانستم کارِ من نبوده
فقط به خاطر یه گوش چشم بیبی سه سالهمون #حضرترقیه(س) و شهدا بوده به این بچههای دهه هشتادی.
بماند به یادگار
روز شهادت حضرت رقیه(س) ۱۴۰۳
31.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با حال مناسب و سر فرصت گوش بدید
🎥بی تو دق کردم
#کریلایی_محمدحسین_حدادیان
شاعر: #کربلایی_محمد_اسداللهی
#حضرت_رقیه سلام الله علیها
هدیه به اون #شهدایی
که با روضهی #رقیه
شهادتشون گرفتن ؛ ♥️