eitaa logo
شومینه
103 دنبال‌کننده
35 عکس
18 ویدیو
0 فایل
شومینه؛ فضایی گرم برای هنر، شعر، کتاب و نوشته‌هایم🙂 من👇 @mpz110
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا ◽مزرعه گندم هوووووو، هوووووو زوزه باد را می تونی این موقع خوب بشنوی، آرام در گوشت می پیچد و بدون هیچ آزاری از کنارت می گذرد تا سهمی هم نصیب دانه های گندم بکند. حالا گندم ها زیر نور نارنجی رنگ خورشید همراه با باد می رقصند. هیچ وقت تکراری نمی شه وقتی که گندم ها با درخشش طلایی رنگشان به من فخر می فروشند. نیما، نیما کجایی؟ اوه، دوباره حواسم پرت شد. باید برم، فعلا خداحافظ. نیما از درخت گردو پایین آمد و از بالای تپه به سمت مزرعه گندمشان دوید. همیشه وقت استراحتش را بین علفزارها، بالای تپه، روی یک شاخه ی ضخیم درخت گردو می گذراند. شاید با درخت گردو دوست شده بود. وقتی به پدرش رسید، سرعتش را کم کرد و دست هایش را روی پاهایش گذاشت تا نفسی دوباره بگیرد. نیما، عجله کن تا شب نشده گندم ها رو سوار گاری بکنیم، زوزه گرگ ها را میشه از همین الان شنید. نیما که داشت نفسی چاق می کرد، با هن و هن گفت: ببخشید، مشغول صحبت کردن و تماشای غروب خورشید بودم، قشنگه مگه نه؟ آره، قشنگه، با کی داشتی صحبت می کردی؟ عه، هیچ کس، فکر کنم خودم. پدرش نگاه معناداری به نیما کرد و گفت: باشه، بار کن بریم، دیر شد. دسته گندم ها را بار کردند و سوار بر گاری شدند که یک الاغ آن را می کشید. نیما دست نوازشی به سرش کشید و افسارش را گرفت. در میانه راه، خورشید خودش را پشت کوهی بلند که کمی برف روی نوکش دیده می شد مخفی کرد و تنها اندکی از تاثیرش را می توانستید بین پاره ابرهای پراکنده در آسمان پیدا کنید. در انبار را باز کردی؟ آره. خیل خب، بگیرش و گوشه انبار خرمن کن، فقط به پا نیفتی. بابا، چرا باید بیفتم؟ نیما که هنوز حرفش تمام نشده بود، پایش بین چند ریزه سنگ لغزید و افتاد. بیا بذار ما بگیم، بعد پخش زمین شو، چیزیت نشد که؟ نیما که زیر لب سر ریزه سنگ ها غرغر می کرد، گفت: نه، یکم پام چیز شد، خراشیده شد. نیمه شب، بعد از صرف شام با خانواده، از پله های چوبی بالا رفت و وارد اتاقش شد. تخت کنج اتاق و پنجره ای که در کنارش بود بیشترین جلوه را داشت. چند کتاب روی میز، یک چراغ قوه و یک آینه ی کوچک هم کنار تخت دیده می شد. نیما خسته بود، حوصله ورق زدن کتاب ها را نداشت، هرچند دلش می خواست. روی تخت نشست و پارچه ای که روی زخمش بسته بود را سفت کرد و ولو شد روی تخت. از گوشه پنجره، هلال ماه را که به نازکی یک پر شده بود، به چشم می‌آمد. نیما خیره به هلال نازک ماه در فکر فرو رفت به چه فکر می کرد؟ نمی دانم، شاید به پرواز. نیما از کودکی اش دوست داشت پرواز کند و از بالا به مزرعه طلایی رنگ گندمشان نگاه کند. چند باری هم تلاش کرده بود از درخت گردو به پایین بپرد و پرواز کند، اما نشد. آخر هم یک دستش را سر این قضیه شکاند. بعدها فهمید چیزی به نام جاذبه وجود دارد که نمی گذارد به این راحتی ها پا به آسمان بزارد. نیما به پهلو راست چرخید و پتویش را بغل کرد. آخر بهار ست. هوا گرمتر از چیزیه که بخواهی پتو روی خودت بندازی... @shominee
🔥حادثه چه چیزی ضمانت می‌کند که چند ثانیه دیگر یا همین الان اتفاقی برایم رخ ندهد؟ فکر کنید که با موتور خود از محل کار در حال برگشت به خانه‌اید. حدود بیست دقیقه زمان می‌بره که از محل کار به منزل برسی. در میانه راه به ترافیکی سنگین برمی‌خوری و تصمیم می‌گیری مسیرت را عوض کنی. در مسیر دیگری که تصمیم گرفته‌اید بروید، به هر علتی ابتدای کوچه مسیر را بسته‌اند و شما مجبور به تغییر مسیر می‌شوید. در راه وارد کوچه دیگری می‌شوید تا بخواهید به همون کوچه که ابتدایش بسته بود بازگردید، چون آن کوچه مسیر را برای رسیدن به منزل کوتاه‌تر می‌کند. اما وقتی به انتهای کوچه می‌رسید متوجه می‌شوید که ای بابا، بن‌بسته! و ناچار سرِ موتور را کج کرده تا وارد خیابان شوید. در ابتدای کوچه، در حال دور زدن هستیم که می‌بینید در مسیر مخالف جهت حرکت ماشین دارید می‌روید، چون نتوانسته‌اید به موقع وارد لاین مسیر موافق شوید. زمانی که تصمیم می‌گیرید وارد مسیر موافق شوید، یک موتور از روبرو به سمت شما می‌آید. با خود تصمیم می‌گیری که الان وارد مسیر موافق بشم یا به کناره خیابان برگردم که با موتور برخورد نکنم. منطق می‌گوید که به مسیر موافق حرکت بروی، اما گاهی تصمیم‌ها اشتباه می‌کنند و تو به گوشه خیابان سمت مخالف می‌روی که با موتور برخورد نکنی. از قضا، آن موتور هم برای اینکه با تو برخورد نکند به همان جهت می‌آید و ناخواسته با هم برخورد می‌کنید و می‌روید زیر پرداخت بار خسارت. حالا جدای از اینکه باید احتیاط می‌کردی و خلاف نمی‌رفتی، فکر کن فقط ده ثانیه دیرتر از محل کار راه می‌افتادی، یا اینکه مسیر عادی هر روز برای رسیدن به خانه طی می‌کردی، یا اینکه برای وارد شدن به کوچهٔ مسدود شده به اشتباه وارد کوچهٔ بن‌بست نمی‌شدید، یا اینکه در حال خروج از کوچهٔ بن‌بست کمی بیشتر دقت می‌کردی. می‌بینی؟ انگار مثل پازل چیده شده که آخرش فلان اتفاق رخ بدهد. اما چه می‌دانم… اگر هر کدام از این مسیرهایی که انتخاب کرده‌ای را نمی‌رفتی و به نحوی دیگر مسیری دیگر را می‌رفتی، ممکن بود اتفاقی دیگر و یا حتی بدتر رخ دهد. جالب به نظر نمی‌آید؟ شاید همه این‌ها اتفاقی باشد، ولی واقعاً اینگونه است؟ فکر نمی‌کنم. داستانی که تعریف کردم واقعی بود. همین. @shominee
یک کار جالب بعضی وقتا از دیگران بپرسید که من از نظر شما چجوری هستم اگر تعارف را بزاره کنار صادقانه جواب بده متوجه میشید اون تصوری که شما از خودتون دارید که دیگران هم داشته باشند نیست اصلا شما برای اونا یه چیزه دیگه ای ممکنه باشید افراد کمی شاید باشند که واقعا شما را اونطوری که فکر می‌کنید می‌بینند البته شاید 🚶 شاید شما از نظر رفیقتان یک رفتگر پر تلاش باشی:-) گاهی هم یک دلقک شاید باید شخصی‌تان بدون در نظر گرفتن دید دیگران به وجود بیاد اگر هی فکر کنیم که فلان کس در مورد من چی فکر میکنه دیگه اون من نیستم چیزی هستم که اون میخاد اون چیزی که واقعا هستیم باشیم شاید از نظر یکی خیلی پرو ای از نظر یکی دیگه کم رو هر چی مهم نیست به نظرم مهم اینه خود فرد واقعا چی هست خود خودش
سکوت شب فرصت خوبیست برای خلوت کردن با خودمان برای فکر کردن
ما هیچ تر از هیچ پی هیچ دویدیم جز هیچ در این هیچ دگر هیچ ندیدیم
زندگی جغدی شب تا صبح بیدار صبح تا شب درحال چرت زدن شرایط : بسیار دشوار درمان: :-)
گرفتار شدیم دلم برا صبحا تنگ شده
هدایت شده از حضرت امیرﷺ
مولای متقین فرمود : از نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نمی‌داند ! نهج‌البلاغه ، حکمت ۱۴۹
اینترنت‌هایتان که وصل شد، با احتیاط وارد فضای‌مجازی شوید. در روزهایی که نبودید عده‌ای از شادی کشته‌شدن کودکان ما در میناب رقصیدند و کمرشان را تکاندند. وقتی میناب را دوباره زدند، آرزو کردند که کاش مدرسه‌ها باز بود و دوباره کودکانی تکه‌تکه می‌شدند. و خندیدند. اینترنتتان که وصل شد، خواهید دید که مردی از کشته‌شدن سه سرباز آمریکایی تأسف‌خورد و به پرزیدنت‌شان تسلیت‌گفت ولی از قتل هزاران ایرانی ککش هم نگزید. وقتی اینترنت وصل شد خواهید دید که ترامپ نوشت ناو دنا در وضعیت جنگی نبود؛ ولی زدنش جنگ را بامزه‌تر می‌کرد. و دختر آن مرد برایش کامنت تنک‌یو گذاشت. اینترنشنالی که دنبال می‌کردید، ‌از آمریکا میخواست که روی سرتان بمب بریزد. قطعه‌قطعه‌تان کند و عزیزانتان را بکشد. خواهید دید که دلشان برای اعراب حاشیه خلیج‌فارس سوخت و برای شما نه. ویدیوهایی خواهید دید که وقتی شهر و خیابان شما بمباران می‌شد و زنان و دخترانتان جیغ‌میکشیدند و پیکر همسایه‌هایتان به خیابان می‌افتاد، عده‌ای خلبان را تشویق می‌کردند و برایش بوس می‌فرستادند. وقتی زمزمه ورود زمینی دشمن به خاک ما شد، عده‌ای برای شانه‌های پهن سربازان دشمن غش‌وضعف کردند و آرزو کردند که سربازهای آمریکایی انتخابشان کنند. حالا که اینترنت‌هایتان وصل شده، جنگ را برایتان وارونه روایت نکنند. ناگهان دلسوز شما نشوند. این‌ها آرزوی مرگ شما، جنگ‌زدگی و آوارگی خانواده‌هایتان و ویرانی‌ کشورتان را می‌کردند! «مهدی مولایی» @m_molaie110
«ما انسان‌ها دنبال یک چیز هستیم؛ آن هم “همه‌چیز” است. یعنی ما کمال و بهترین راه را همیشه می‌خواهیم. حالا کمالِ همه‌چیز چیست؟ یعنی من چیزی را می‌خواهم که همه‌چیز باشد و من را هم به کمال برساند. می‌خواهم کارم، رفتارم، زبانم، خودم و همه‌چیزم در کمال باشد و آن رشدِ حقیقی را می‌خواهم؛ چیزی که واقعاً با وجودم درکش کنم. به ما نگفته‌اند که آقا، تو باید این راه را بروی؛ نه، ما آزادیم که هر راهی را که می‌خواهیم برویم. اما چه راهی بهترین راه است؟ می‌خواهم دنبال چیزی باشم که همه‌چیز هست و همه‌چیز را به من داده است. می‌خواهم بتوانم خودم را پیدا کنم. انسان‌ها هر کاری بکنند، بالاخره خودشان را خرج یک چیزی می‌کنند. اگر قرار است خودم را خرجِ هر چیزی بکنم، می‌خواهم بهترین چیز باشد؛ و واقعاً او را عاشقانه بخواهم، و همه‌چیزِ او بشوم، و من هر چه او بخواهد بخواهم، و هر چه او بگوید برای من بهترین باشد. آن‌گاه من در هر جا، در اوجِ آرامش خواهم بود؛ و منِ الان و منِ بعدها را تضمین کند و بهترین نوعِ زندگی‌ام را زندگی کنم.»