eitaa logo
شومینه
104 دنبال‌کننده
35 عکس
18 ویدیو
0 فایل
شومینه؛ فضایی گرم برای هنر، شعر، کتاب و نوشته‌هایم🙂 من👇 @mpz110
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حضرت امیرﷺ
مولای متقین فرمود : از نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نمی‌داند ! نهج‌البلاغه ، حکمت ۱۴۹
اینترنت‌هایتان که وصل شد، با احتیاط وارد فضای‌مجازی شوید. در روزهایی که نبودید عده‌ای از شادی کشته‌شدن کودکان ما در میناب رقصیدند و کمرشان را تکاندند. وقتی میناب را دوباره زدند، آرزو کردند که کاش مدرسه‌ها باز بود و دوباره کودکانی تکه‌تکه می‌شدند. و خندیدند. اینترنتتان که وصل شد، خواهید دید که مردی از کشته‌شدن سه سرباز آمریکایی تأسف‌خورد و به پرزیدنت‌شان تسلیت‌گفت ولی از قتل هزاران ایرانی ککش هم نگزید. وقتی اینترنت وصل شد خواهید دید که ترامپ نوشت ناو دنا در وضعیت جنگی نبود؛ ولی زدنش جنگ را بامزه‌تر می‌کرد. و دختر آن مرد برایش کامنت تنک‌یو گذاشت. اینترنشنالی که دنبال می‌کردید، ‌از آمریکا میخواست که روی سرتان بمب بریزد. قطعه‌قطعه‌تان کند و عزیزانتان را بکشد. خواهید دید که دلشان برای اعراب حاشیه خلیج‌فارس سوخت و برای شما نه. ویدیوهایی خواهید دید که وقتی شهر و خیابان شما بمباران می‌شد و زنان و دخترانتان جیغ‌میکشیدند و پیکر همسایه‌هایتان به خیابان می‌افتاد، عده‌ای خلبان را تشویق می‌کردند و برایش بوس می‌فرستادند. وقتی زمزمه ورود زمینی دشمن به خاک ما شد، عده‌ای برای شانه‌های پهن سربازان دشمن غش‌وضعف کردند و آرزو کردند که سربازهای آمریکایی انتخابشان کنند. حالا که اینترنت‌هایتان وصل شده، جنگ را برایتان وارونه روایت نکنند. ناگهان دلسوز شما نشوند. این‌ها آرزوی مرگ شما، جنگ‌زدگی و آوارگی خانواده‌هایتان و ویرانی‌ کشورتان را می‌کردند! «مهدی مولایی» @m_molaie110
«ما انسان‌ها دنبال یک چیز هستیم؛ آن هم “همه‌چیز” است. یعنی ما کمال و بهترین راه را همیشه می‌خواهیم. حالا کمالِ همه‌چیز چیست؟ یعنی من چیزی را می‌خواهم که همه‌چیز باشد و من را هم به کمال برساند. می‌خواهم کارم، رفتارم، زبانم، خودم و همه‌چیزم در کمال باشد و آن رشدِ حقیقی را می‌خواهم؛ چیزی که واقعاً با وجودم درکش کنم. به ما نگفته‌اند که آقا، تو باید این راه را بروی؛ نه، ما آزادیم که هر راهی را که می‌خواهیم برویم. اما چه راهی بهترین راه است؟ می‌خواهم دنبال چیزی باشم که همه‌چیز هست و همه‌چیز را به من داده است. می‌خواهم بتوانم خودم را پیدا کنم. انسان‌ها هر کاری بکنند، بالاخره خودشان را خرج یک چیزی می‌کنند. اگر قرار است خودم را خرجِ هر چیزی بکنم، می‌خواهم بهترین چیز باشد؛ و واقعاً او را عاشقانه بخواهم، و همه‌چیزِ او بشوم، و من هر چه او بخواهد بخواهم، و هر چه او بگوید برای من بهترین باشد. آن‌گاه من در هر جا، در اوجِ آرامش خواهم بود؛ و منِ الان و منِ بعدها را تضمین کند و بهترین نوعِ زندگی‌ام را زندگی کنم.»
عشق، وجودی مقدس است، عاشق منطق را نمی‌داند، منطق جوابی برای او ندارد. عاشق خود را وقف در معشوق می‌داند. معشوق بگوید بمیر، می‌میرد، بگویید بمان می‌ماند، بگوید برو، در جا می‌نشیند، عاشق جایی جز پیش معشوق بودن نمی‌خواهد. 
به نام خدا. از هر چیزی به‌اندازه و بر اساس ویژگی‌هایش انتظار هست، و به همان مقدار از آن استفاده می‌شود. کسی هست که از مرغ انتظار داشته باشد که برایش مزرعه را شخم بزند؟ نه، همه انتظار دارند که برایشان تخم بگذارند. یا از گاو می‌خواهیم که به‌جای شیر دادن، آب‌میوه‌ی درخت پرتقال بدهد؟ طبعاً کسی چنین چیزی از گاو نمی‌خواهد. اما اگر همین گاو، شیر هم ندهد و انتظاراتی که در حد خودش هست را نتواند انجام دهد، دیگر باید به فکر وداع با این جهان فانی باشد. طور دیگری هم می‌توان به این موضوع نگاه کرد: تصور کنید فردی بهترین رایانه‌ی روز دنیا را تهیه کرده، با تمام وسایل جانبی، و حالا آن را به گوشه‌ی اتاقش، روی یک میز شیک و یک دیزاین عالی گذاشته. دکمه‌ی روشن‌شدن سیستم را می‌زند، و نهایت استفاده از این رایانه، نصب یک ویندوز هفت و ورد است، و تایپ‌کردن لیست اقلام خریدش در آن روز! اگر من چنین فردی را ببینم، نه‌تنها به حماقت و خریتش پی می‌برم، بلکه غبطه می‌خورم که چرا چنین رایانه‌ای را همچین کسی دارد و این‌گونه آن را حیف می‌کند. ▫️ @shominee
اینها را گفتم که بگویم: از مرغ انتظار داریم که تخم بگذارد، از گاو انتظار داریم که شیر بدهد، و از یک ابر‌رایانه انتظار داریم بهترین بازی‌های دنیا و سنگین‌ترین کارهای گرافیکی را برای ما پردازش کند. حال باید بگویم که از من چه انتظاری هست و از من چه برمی‌آید؛ و نه‌تنها من، بلکه از همه‌ی انسان‌ها چه انتظاری می‌رود؟ برای اینکه به این سؤال پاسخ بدهم، باید بدانم من کی هستم، چه ویژگی‌هایی دارم. اگر ویژگی‌ها و استعدادهایم را نشناسم، شاید خودم را خرج چیزی بکنم که خیلی از حد و اندازه‌ی من پایین‌تر است. و اگر نفهمیم که کی هستیم، انسانیت‌مان را حیف کرده‌ایم. شناخت‌نداشتن از رایانه باعث می‌شود آن را حیف کنیم، و شناخت‌نداشتن نسبت به خودمان باعث می‌شود که خودمان را حیف کنیم: استعدادهایمان، ویژگی‌هایمان، توانایی‌ هایمان. ▫️▫️ @shominee
انسان‌ها هر کدام نسبت به دیگری، تفاوت و ویژگی‌های منحصربه‌فرد خودشان را دارند؛ ویژگی‌های مشترک زیادی هم داریم. سطح هر انسان در چه حد هست و باید چه بکند با استعدادهایی که دارد، ویژگی‌هایی که دارد؟ انسان‌ها از انسان‌های دیگر الگو می‌گیرند و می‌خواهند مانند آنها باشند، ولی شبیه یکدیگر نمی‌شوند، می‌شوند؟ . اگر من تلاش کنم که رونالدو بشوم، شاید فوتبالیست خوبی بشم، اما رونالدو نمی‌شم؛ چون، من منم و رونالدو رونالدو. باید بدانم که کی هستم، چه دارم، تا بتوانم خودم را درست خرج کنم و به وظیفه‌ی خودم عمل کنم. ▫️▫️▫️ @shominee
انسان با شناخت خود می‌تواند چراغی برای پیدا کردن هدف خود روشن کند
🔥 صاعقه دهم تیر ماه ۱۴۰۵. مقداری کسلی و سوزش گلو در طول روز داشتم. ساعت‌های ۱۰ شب به رخت‌خواب رفتم تا کمی استراحت کنم، و ساعت‌های ده‌ونیم برم برای تجمعات. وقتی که بیدار شدم، حدود ساعت ده‌چهل بود و حوصله‌ی رفتن نداشتم. اما از طرفی، چون تو کل روز کسل بودم و خیلی حال خوشی نداشتم، گفتم می‌رم یه دوری می‌زنم و حالم بهتر می‌شه، تا اینکه خونه به خوابم. اومدم بیرون، موتر را روشن کردم، راه افتادم. اما یک چیزی توی این تایم از سال عادی نبود؛ آسمون از چیزی که نشون می‌داد پرشورتر بود، روشن و خاموش می‌شد مثل لامپ نیم‌سوز، رعدوبرق پشت ابر. هوا خنک، همه‌چی عالی؛ منم که عشق می‌کردم با دیدن رعدوبرق. سوار بر موتر و شروع به حرکت. هوا فوق‌العاده بود، آسمون هر لحظه روشن‌خاموش می‌شد. توی مسیر، نور رعدوبرق و گاهی بخشی از آن را می‌دیدم. مسیری هم که داشتم، انگار مستقیم داشت می‌رفت داخل خود آسمون، بین همه‌ی اون نورها. کمی ترسناک بود، اما حال می‌داد. باید عرض کنم که خونه‌ی ما کمی از مرکز شهر دوره، و خب جایی که من بودم آسمون خیلی باز بود و خیلی خوب می‌شد آسمون را دید. در راه، نزدیک یکی از میدان‌ها، چشمانم چنان درخشید که گویی دَربی در آسمان باز شد. به گمانم صاعقه‌ای که عظمتش را نمی‌دونم چجوری بگم، در همان اطراف مسیری که داشتم می‌رفتم برخورد کرد و صدای شکافتن آسمان را می‌تونستم بشنوم. حقیقتش ترسیدم و گفتم بی‌خیال، برگردیم خونه. اما بخشی از راه را اومده بودم و دیگه تا تهش رفتم. از اون صاعقه به بعد، ادامه‌ی مسیر شبیه تونل وحشت شده بود؛ واقعاً ترس داشت. سعی می‌کردم قوانین رانندگی را خوب اجرا کنم و با سرعت مطمئنه برونم. در ادامه‌ی راه، رعدوبرق‌ها شدیدتر شد؛ نور صورتم را می‌گرفت و صدای نعره‌ی آسمان شنیده می‌شد، هولی به دلم می‌انداخت، و در عین حال خیلی باحال بود. نزدیک‌های مقصد ؛ آسمان دیگر شکافته شده بود و قطرات شروع به برخورد به زمین کردند، آن‌هم چه قطرات کلفتی و با چه حجم بالا. زمین در عرض چند ثانیه رنگ عوض کرد. در مسیر، یک‌جا باید دور می‌زدم، و آنجا فهمیدم که دیگر قابلیت ترمز گرفتن را ندارم، چون اگر ترمز بگیرم، چرخ موتر لیز می‌خوره و ادامه‌ی داستان... دور که زدم، سعی کردم با احتیاط بیشتر و گرفتن دستم به‌عنوان محافظ از قطرات بارون، حرکت کنم. یک میدان تا محلی که می‌خواستم برم فاصله بود؛ میدان هم خیلی شلوغ. در حال دور زدن در میدان بودم که دیدم چند خانم در حال عبور از میدان‌ن. به‌موقع متوجه شده بودم، و در شرایط عادی هیچ اتفاقی نمی‌افتاد؛ ولی زیر اون بارون، من با ترمز گرفتن صددرصد به زمین می‌خوردم، و اگه هم نمی‌گرفتم، ممکن بود به آنها برخورد کنم. آخرش خیلی آرام ترمز گرفتم، ولی همان کافی بود تا چرخ موتور در آن باران لیز بخورد. ترمز را رها کردم، اما چرخ ول‌کن نبود، همچنان ایستاده و قصد چرخیدن نداشت؛ تا لحظه‌ای که نزدیک برخورد با زمین بود. خوشبختانه آن لحظه که یک پایم را ستون کرده بودم به زمین که این موتور را هرجور شده نگه دارم، چرخ شروع به چرخیدن کرد و قسر در رفتم. رسیدم به مقصد و در جایی بین مردم آرام گرفتم حس خوبی داشت خلاصه، گاهی اتفاق‌هایی می‌افته که هیچ‌جوره انتظارشا نداریم، ولی خب می‌افته دیگه. به‌هرحال خاطره‌ی باحالی شد. @shominee
🔥 کوچه خیابون به نام خدا. از کوچه‌خیابان‌های شهرمان عبور می‌کردم، از کنار مغازه‌ها، از کنار رهگذرانی که گاهی نگاهم چشمان آنها را می‌دزدید. خسته بودم. آسمان بغض گلویش شکسته بود و یک‌دل‌سیر باریده، و حالا بوی نم خاک خبر از حال پریشانش می‌داد. ذهنم آشفته بود، و این آشفتگی تنم را خسته کرده. در گوشه‌ای از خیابان، روی سکویی نشستم و به قدم‌زدن دیگران خیره شدم. ذهن آشفته‌ام مرا به مبارزه میان خودم و دیگران سوق می‌داد؛ مبارزه‌ای که بارها به مصافش رفته بودم، و بارها با شکستگی استخوان جناق سینه و کبودی زیر چشم بازمی‌گشتم. مبارزه‌ای میان من و تفاوت‌هایم با دیگران؛ اینکه آنها چه می‌خواهند، از جان من چه در اندیشه‌شان در مورد من ذکر می‌شود. چرا این‌گونه‌ام؟ چرا آن‌گونه نیستم؟ چرا این‌جوری‌ام؟ چرا این‌رنگی هستی؟ چرا این کارها را می‌کنی؟ چرا این کارها را نمی‌کنی؟ چرا این‌قدر مثبتی؟ چرا این‌قدر ساکتی؟ چرا این‌قدر می‌خندی؟ چرا این‌قدر حرف می‌زنی؟ و هزاران چرای دیگر، در مورد ظاهر و باطن و اخلاق و رفتار. گاهی واقعاً نمی‌دانم به کدام چرا پاسخ دهم، و گاهی نمی‌دانم چرا اصلاً باید پاسخ دهم. گاهی سعی می‌کنم آنچه که آنها می‌خواهند باشم، اما واقعاً نمی‌شود؛ چون من منم، و اگر بخواهم سعی کنم که کس دیگری باشم، جز بازیگری کار دیگری نکرده‌ام. می‌دانی، گاهی سؤال‌هایم را اشتباه طرح می‌کنم: اینکه من از دید دیگران کی هستم، پاسخی مشخص ندارد. قبل از فکر کردن به اینکه دیگران در مورد من چه می‌اندیشند، باید خودم به آن فکر کنم که من کی هستم. @shominee
🔥 شناخت به گوشه‌ای از اتاقم خزیدم و هی به آن می‌اندیشم که من کی هستم. تا حدودی هم پاسخی برایش دارم و تفاوت و ویژگی‌هایم نسبت به موجودات دیگر را هی لمس می‌کنم؛ اما سؤالی برایم پیش آمد که اصلاً چرا به این فکر می‌کنم؟ بدون دلیل فکر کردن، جوابی دقیق به من نمی‌دهد می‌دانی، می‌خواهم خودم را پیدا کنم و بدانم از من چه برمی‌آید که کاری بکنم در حد و اندازهٔ خودم؛ وگرنه فایدهٔ پیدا کردن خودم و شناخت ویژگی‌هایم چیست؟ اگر کفش والیبالی را تهیه کنم و بدانم این کفش باعث می‌شود که بیشتر بپرم و در ورزش کمکم کند، اما از آن هیچ استفاده‌ای نکنم و در گوشه‌ای رهایش کنم، چه ارزشی دارد؟ هرچقدر هم بگویم که این کفش فوق‌العاده است، تا زمانی که بهره‌ای از آن نبرم، ارزشی ندارد. @shominee