🔥انتظار
(بخش اول)
قطرات باران پی در پی پشت سر هم و بی وقفه به زمین بر خورد میکنند
صدای چیک چیک قطرات از گوشه شیروانی به سمت زمین به گوش میرسید
بوی نم خاک با برخورد به زمین همه جا را فرا گرفته بود
و خب، بوی خوشایندی بود
سوز مالیم سرما و سیخ شدن مو ها را میشد به خوبی حس کرد
مور مورم شد
قدم به قدم در پیاده رو زیر پناه درختان حرکت میکردم و کلاه هودی را روی سرم انداختم
دست در داخل جیب، سر پایین و درحال گوش دادن موزیک بیکلام ملایمی از هندزفری
حس میکردم داخل کفش هایم آب آمده و جواربم خیس شده
اصلا خوشم نمیاد جورابم خیس بشه
در همین حال بودم که نور شدید و صدای نعره کشیدن رعد وبرق
منا ازدرون خودم به بیرون پرتاب کرد
هندزفری را در آوردم
چشم به آسمان دوختم نمیدانم چرا
با اینکه رعد و برق تمام شده بود خیره به آسمان شدم و همچنان در حرکت بودم که ناخواسته به یک پیرمرد خوردم
سریع معذرت خواستم وبی برو برگشت با صدایی گرفته گفت: ایرادی نداره پسرم
پیرمرد با یک کت راه راه سیاه که مطمعنم حداقل سی ساله که تنشه
با یک شلوار نسبتا گشاد و زوار در رفته
با یک جفت کفش قهوه ای که از گل لای ناشی از باران حسابی تزئین شده بود
گفتم:پدرم زیر این باران خیس شده اید، اینجا چه میکنید
به آرامی به روی شانه راستم زد وبا لبخندی گفت : منتظرم
منتظر!!!
زیر این بارون به این شدیدی
گفتم منتظر کی هستید
گفت میدانم امشب میآید
چه، که میآید
تنها کلمه ای که به زبانش جاری کرد: میآید
نمیدانستم چه کنم
با خودم گفتم چه میتونم بکنم
نمیدونستم
با پیرمرد دستی دادم گفتم پدر جان با من کاری نداری
نه پسرم_
از کنارش رد شدم و بدون نگاه کردن به پشت سرم
رفتم
در طول راه به او فکر میکردم
منتظر چه بود؟
سر جاده رسیدم و دستم را بالا گرفتم
تاکسی زردی ایستاد و من در صندلی عقب سمت راست نشستم وبه قطرات باران که از روی شیشه به پایین سرازیر بودند، خیره شدم.
بعد از حدود یک ربع به خونه رسیدم
جوارب خیس و هودیم که مثل اسفنج در آن آب جمع شده بود را در آوردم و داخل ماشین لباس شویی انداختم.
به زیر دوش آب رفتم و تماما به پیرمرد فکر میکردم!
او منتظر چیه؟
یک آدم، شاید یه بسته، نمیدونم
#خودنویس
@shominee
شومینه
🔥انتظار (بخش اول) قطرات باران پی در پی پشت سر هم و بی وقفه به زمین بر خورد میکنند صدای چیک چیک
🔥انتظار (بخش دوم)
بعد از یک دوش آب گرم
آماده خواب شدم
دستم را گره کرده زیر سر گذاشتم و ولو شدم روی رخت خواب.
در فکر و خیال شناور بودم و آرم چشمانم گرم شد، پلک هایم بهم رسیدن
صبح روز بعد
با عجله تمام لباس هایم را پوشیدم و آماده رفتن به سر کار.
صبحانه خورده نخورده زدم بیرون
زمین خیس از بارانِ شب گذشته، آسمان از ابر های تکه تکه تزئین شده بود و خورشید با مهربانی نورش را نصیب ما کرده بود.
در کنار جاده ایستادم و منتظر یک تاکسی یا اتوبوس شدم تا برم به محل کار
بیشتر منتظر تاکسی بودم چون اتوبوس هم خیلی کند حرکت میکرد هم کلی ایستگاه باید میایستاد.
با این حال اتوبوس پیش تاز از تاکس رسید و من سوارشدم.
روی یکی از صندلی ها در کنار پنجره هم جهت با حرکت اتوبوس نشستم.
از شیشه کلفت اتوبوس به مردم توی خیابون خیره شده بودم، در این فکر بودم که توی مغز هر کدوم از این آدما چی میگذره!
هندزفری را از جیبم در آوردم به گوشیم متصل کردم و بعد روی پخش زدم
همان موزیک ملایم و بیکلام که دیشب زیر بارون گوش میکردم پخش شد و به ادامه آن گوش دادم.
با پخش موزیک، یاد اتفاق دیشبی افتادم
واقعا زیر اون بارون، پیرمرد مشتاقانه منتظر چی بود؟!!!
بعد از گذشت حدود ده ایستگاه و نیم ساعت گذشت زمان، پیاده شدم و وارد همون کوچه دیروزی شدم.
مقداری با عجله از همان پیاده رو زیر پناه درختان اما این دفع از حرارت خورشید درحال حرکت بودم.
مشغول تند قدم زدن بودم که رسیدم به محل دیروزی که با پیرمرد روبه رو شدم.
جا خوردم، به دیوار کنار پیاده رو خیره شدم، متوجه نمیشدم
با گیجی تمام نزدیک دیوار خانه شدم تا بهتر ببینم
نه مثل اینکه واقعا!
عکس پیرمردی که دیشب زیر بارون ایستاده بود روی دیوار بود.
و اعلامیه فوت!!
چی شده بود
نمیدونم؟
از یکی از مغازه دارهای نزدیک اونجا پرسیدم که چه زمان فوت کرده.؟
گفت : دیشب ساعتای 12 شب
گفتن که گوشه خیابون روی زمین افتاده بود، پیرمردی
مرد خوبی بود، دیروز اومد حساب دفتری با من صاف کرد
حرفی نزدم و اومدم بیرون.
روی پله های خوار بار فورشی نشستم و دستما گذاشتم زیر چونه و به محل برخوردم با پیرمرد خیره شده بودم
یعنی دیشب منتظره چی بود
مرگ؟
یعنی، میدونست که قراره بمیره
پس چرا منتظر بوده!
اونم با اون همه آرامش!
چرا؟
#خودنویس
@shominee
هدایت شده از متنا
▪️ #پوستر | الإسلام الأمريكي
🏴 وقتی از مسلمانی فقط اسم آن را دارند...
🖋 استاد سید محمدرضا موسوی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#ملت_پایدار
🌐《 @MatnaMedia 》