شومینه
🔥انتظار (بخش دوم) بعد از یک دوش آب گرم آماده خواب شدم دستم را گره کرده زیر سر گذاشتم و ولو شدم
🔥 انتظار (بخش پایانی)
صدای زوزه باد همه جا را گرفته.
دم دمای غروب، خورشید سو سوی نارنجی رنگ خودش را از میان چاک بین کوه ها روانه زمین کرده بود
روی یک سکو کنار قبری سنگی نشسته ام و در فکر خود شناور
چهل روز از وفات پیرمرد میگذرد و امروز راس ساعت چهار، مراسم به پایان رسید.
تمام اقوام بعد از مراسم راهی خانه هایشان شده بودند و الان هیچ کس در قبرستان نبود
تنها من بودم و کلی قبر و جسم پوسیده زیر قبر
بلند شدم و در میان قبرستان قدم زدم
تاریخ های تولد و وفات روی هر قبر را با قبر کناری و سن خودم مقایسه میکردم
یکی بیست ساله بود
یکی هشتاد ساله
دیگری پنج ساله
یک قبر مال حدود 50 سال پیش بود
تنها چند آجر پاره از قبرش باقی مانده بود...
با خودم مقایسه میکردم
که الان زنده به آنها نگاه میکنم
برخی هم سن من و برخی پیر تر و حتی برخی کوچیک تر
آهی کشیدم
به درخت کاج در قبرستان نگاهی انداختم
صدای جیک جیک گنجشک ها شنیده میشد که انگار به دنبال جایی در آن درخت برای گذراندن شب باهم جر و بس میکردند.
شاید سر اینکه کی نُک درخت کاج باشه باهم دعوا میکردند
هرچی شاید
هرکدوم از این آدما که الان زیر این همه خاک دفن شدن
زندگیشان را دوست داشتن؟
چند سال از این دنیا برایشان لذت بخش بود؟
چقدرش را استفاده کردند؟
شاید یک کودک پنج ساله خیلی بیشتر از پیرمرد نود ساله از زندگیش لذت برده!
گاهی آنقدر درگیر همه چیز این دنیا میشویم که یادمان میرود، گاهی هم باید زندگی کرد
پایان این زندگی شاید یک کفن گیرمان بیاید که به زیر خاک ببریم که آنهم بعد ها دیگر نیست.
قبر های شهدا را دیدم
که گوشه ای از مزار در کنار هم دفن شده بودند
دسته دسته گل روی آن قبر ها بود،
به نظر تازه میرسید
اطراف آن قبرها چند لامپ نصب شده تا در شب هم روشن به مانند.
درکنار شهدا حس و حال دیگری داشتم
زیباست که زندگیت را فدای ارزش هایت کنی...
در میان این همه قبر، یک قبر خالی بود
ناخودآگاه به درون قبر رفتم و در آن دراز کشیدم
به دیواره های قبر نگاه انداختم و بعد به آسمان که هر لحظه تاریک تر میشد...
سوال هایی در ذهنم میچرخیدن.
پرسش هایی از خودم،
از زندگی خودم...
#خودنویس
@shominee
هدایت شده از بینهایت
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ترامپ پایان جنگ ایران را اعلام میکند!!!
🔹جنگ، مذاکره، آتش بس و باز ...
@sbinahayat
خون دلی که لعل شد
بخشی از زندگی مبارزاتی آیت الله خامنه ای با رژیم پهلوی
از دوران زندان ها و تبعید های ایشان و فعالیت هایی که داشتند
زندگی پر از فراز و نشیب
خیلی برام جالبه که حتی ایشون تو سختترین شرایط هم امیدشا به خدا از دست نمیداد
وقتی داخل زندان بود،در تبعید گاه.
هرجا که بودند چنان با اقتدار عمل میکردند که همه را مجذوب خود کرده بودند
پیشنهاد میکنم بخونید
@shominee