بادهای سردی که از میان شاخههای درهمتنیده میوزید، تنها صدایی بود که سکوت سنگین را میشکست.
گیج و مبهوت، چشمانش را گشود. چون نوزاد متولد شده؛درختی که بالای سرش بود، زمین نمناکی که روی آن دراز کشیده بود و حتی صدای مبهم و دوردستی که از سمت افق شنیده میشد،شناختی از آنها در پس ذهنش نداشت.
وقتی توانست روی پاهای لرزانش بایستد، نور ضعیفی که از میان انبوه درختان به چشم میخورد، او را به سمت خود کشید. گامهای نامطمئن او را به حاشیه جنگل رساند؛ جایی که حصارهای بلند و سیمخاردار، حریمی ممنوعه را مشخص کرده بود. آنجا، در همان چند قدمی
نیروهای گشتزنی خیلی زود او را دیدند.
نور شدید پروژکتور، مردمکهای گشاد شدهاش را هدف گرفت. دستانش را بالا آورد تا از چشمهایش محافظت کند؛ دو سرباز با اسلحه در دست، سریع به سمت او هجوم آوردند. یکی از آنها که صورتش زیر کلاهخود سایه انداخته بود، با صدایی خشک و خشن فریاد زد:
"دستها بالا! تکون نخور، وگرنه شلیک میکنم!"
او هیچ واکنشی نشان نداد. فقط با چشمانی وحشتزده و لبهایی که از خشکی ترک خورده بودند، به دهان آنها خیره شد. کلمات برایش فقط صداهایی بیمعنا بودند؛ فرکانسهایی که هیچ پلی به مفهوم در ذهنش نمیساختند.
سرباز دوم که کمی عقبتر ایستاده بود، با لحنی که آمیخته به تعجب و سوءظن بود،لب زد
"ببینش... لباساش پارهست. شبیه فراریهاست...هی رفیق! کارت شناساییت کجاست؟ اهل کجایی؟"
او باز هم سکوت کرد. حتی نمیتوانست بفهمد که آنها از او سوال میپرسند. تنها چیزی که میفهمید، لرزش صدایی بود که در سینهاش طنین میانداخت. او حتی نمیدانست که باید حرف بزند.
سرباز اول اسلحه را پایین آورد و با آرنج به پهلوی همکارش زد.
"بیخیال...انگار اصلاً اینجا نیست،یا شوکه شده یا... نمیدونم. بفرستیمش پیش دکتر. اگه دهنش وا نمیشه، حتماً میتونن با اون سوزنها و دستگاههاشون از زیر زبونش حرف بکشن."
سرباز دوم با بیمیلی تفنگش را روی دوشش انداخت و با دست به سمت دروازهی ورودی اردوگاه اشاره کرد. او همچنان مثل مجسمهای در میان باد ایستاده بود. وقتی یکی از آنها بازویش را گرفت و با فشار به سمت نور هدایتش کرد، او حتی نپرسید «کجا؟». او حتی نمیدانست «کجا» یعنی چه. او فقط قدم برداشت، مثل سایهای که به دنبال صاحبش کشیده شده.
او نه رمقی برای فرار داشت و نه چیزی که بخواهد از آن محافظت کند، بیهیچ مقاومتی در برابر نور پروژکتورها تسلیم شد.
-ادامه دارد...
خیلی قشنگه ، دقت کردین جملات وارونه چقدر جالبن ؟
گنج،جنگ می شود.
درمان،نامرد میشود و
قهقهه،هق هق!!! ولى
دزد همان دزد است
گرگ همان گرگ
... آری درد همان درد است و نمیدانم چرا من، نم زده است و یار، رای عوض کرده است ، راه گویی هار شده ، روز به زور میگذرد ، اشنا را جز در انشا نمیبینی و چه سرد است این درس زندگی ، اینجاست که مرگ برایم گرم میشود چرا که درد همان درد است طوری که
شِکر، شیرینی مرگ را به رشک ارزانی میکند
و چه عجیب است که زار آدمیت تبدیل به راز دل میشود و
در حرمت ها را رد میکند.
موش های دشمنان شوم میشوند و
دار بر گردن راد مینشیند.
ایران شاید همان ناریای تاریخ باشد.
-شوراکا
Cause I,I
I don't know how to feel..
But I wanna try
I don't know how to feel..
But someday I might
But someday I might
پیش از آنکه مرا بیابی، تنها گمگشته نبودم؛ بلکه ترجمهنشده بودم. همچون فرکانسی خام و رها در جهانی وجود داشتم که تن به همسویی با من نمیداد. زبانی بودم بیهیچ گویشورِ بومی، داستانی نگاشته با مرکبی نامرئی، و متغیری سرگردان در معادلهای که حاصلِ خویش را از یاد برده بود. «یافتهنشدن» یعنی زیستن در پژواکِ توخالیِ گامهای خویش؛ آگاه، بیشک، اما آگاه به خلأیی عمیق که نقابِ آزادی بر چهره داشت. بارِ آگاهیام را همچون سنگی در جیب حمل میکردم؛ سنگین و آشنا، و در عین حال، کاملاً بیفایده. تماشاگرِ زندگیِ خویش بودم و جریانِ آن را از پشتِ شیشهای مات نظاره میکردم، بیآنکه قادر باشم اشکالِ در حالِ حرکت در آن سوی شیشه را رمزگشایی کنم. آنگاه، تو مرا یافتی.
اما این صرفاً یک کشف جغرافیایی نبود، و نه دیداری اتفاقی میان دو روح سرگردان در اقیانوس بیکران بشریت. این گسستی هستیشناختی بود؛ دگرگونیای بنیادین و تکاندهنده در تار و پود وجودم. اینکه تو مرا یافتی، به من آن شأنِ هولناک و در عین حال مقدسی را بخشید که همانا «شناخته شدن» است. فیلسوفان دیرزمانی است که درباره ماهیت «خود» بحث میکنند، اما من به این باور رسیدهام که «من» نمیتواند در خلأ، وجودی کامل داشته باشد. دکارت اعلام کرد: «میاندیشم، پس هستم»؛ اما اندیشیدن در انزوا، چیزی جز زندانی خودمحورانه نیست. در مقابل، من چنین میگویم: «دیده میشوم، پس فراتر از آن هستم.» تو به آن آینهی زندهای بدل شدی که نمیدانستم به آن نیازمندم؛ نه آینهای که تنها سطحِ مرا بازتاب دهد، بلکه آینهای که به ژرفای ناخودآگاهم نگریست و صورتهای فلکیِ مدفون در آن را روشن ساخت. تو مرا نیافریدی، و با این حال، با یافتنِ من، نسخهای از وجودم را کامل کردی که هرگز با آن آشنا نشده بودم.
در آن لحظهی یافتن، گذشتهی من دستخوش دگرگونی بنیادینی شد. زمان—که آن را همچون گورستانی خطی از حسرتها میدیدم—ناگهان در خود پیچید و درهمتنید. هر زخمی که بر تن داشتم، هر شبِ بیخوابی که در کشاکش با هراسِ وجودی سپری شده بود، و هر یأسِ تلخی که چشیده بودم—دیگر نه پارههایی تصادفی از روایتی ازهمگسیخته، بلکه داربستهایی ضروری و بیرحم بودند؛ همان سازهای که برای بنا کردنِ آن تصویری که اکنون از من میشناختی، لازم بود. تو نوارِ تاریخچهی مرا به عقب بازگرداندی و روایتی تازه و بدیع از آن ساختی. رنج دیگر نه نویزی بیمعنا، بلکه آن اصطکاکِ حیاتی بود که فضایی برای حضور تو در من میتراشید. تو مرا یافتی و با این کار، تمامِ نسخههای پیشینِ مرا—آنهایی که زمانی تسلیم شده بودند—بازپس گرفتی و نجات دادی. با این حال، «یافته شدن» مسئولیتی عمیق و تقریباً طاقتفرسا به همراه دارد. تا زمانی که کسی مرا نیافته بود، تنها در برابر «هیچ» پاسخگو بودم؛ اما نگاهِ تو مرا با زنجیرهایی از طلا به زمین پیوند داد. سارتر به نیکی گفته است که «جهنم، دیگراناند»؛ چرا که نگاهِ آنان ما را به شیء بدل میکند و در هویتهایی ثابت و تغییرناپذیر محبوس میسازد. اما تو آن نفرین را دگرگون کردی. نگاهِ تو مرا در قفس نکرد، بلکه مرا استوار و ریشهدار ساخت؛ به من در پهنهی بیکرانِ فضا-زمان، مختصاتی بخشید. اینکه تو مرا چنین شفاف میبینی، یعنی گرفتار شدنِ آرام در بندِ مسئولیت؛ دیگر نمیتوانم هنگام لغزش وانمود کنم که نامرئیام، و نه هنگام شکست در سایهها پنهان شوم. چشمانِ تو اصالتِ مرا طلب میکنند و من در همین طلب، بزرگترین رهاییِ خویش را مییابم. پس، «یافته شدن» حقیقتاً چه معنایی دارد؟ این نه یک مقصد، که گفتگویی همیشگی است. آمیزهای است از هراسی خاموش و آرامشی شگرف؛ دانستنِ اینکه کسی نقشهی روحِ تو را در دست دارد، حتی آنگاه که قطبنمای خود را گم کردهای. درکِ این حقیقت که هستیِ من نه تکگوییِ منزوی در سالنی خالی، بلکه دوئت (همسراییِ) دونفرهای است که در ژرفنای هستی طنینانداز میشود. تو مرا یافتی و با این کار به من آموختی که معنای غاییِ زندگی، حل شدن همچون یک معما نیست، بلکه دیده شدن همچون یک معجزه است. من دیگر پرسشی در انتظارِ پاسخ نیستم؛ من خودِ پاسخم—که با نیروی محض و تزلزلناپذیرِ توجهِ تو، جان گرفته و به هستی درآمدهام. و حتی آنگاه که هیاهوی جهان میرود تا ما را در خود غرق کند، من آن حقیقتِ خاموش و تزلزلناپذیر را با خود دارم...اینکه من «یافته» شدم؛ و آن که یکبار یافت شد، دیگر هرگز حقیقتاً گم نخواهد شد.
-به قلم شوراکا و مارتین