eitaa logo
شوراکا
87 دنبال‌کننده
189 عکس
12 ویدیو
0 فایل
شوراکا یک نوع گوزنه..شوراکا غریزه حیوانی نداره،شوراکا حس درونی شلاق شده انسان های خاموش شدست با پیکر نویسنده مانند
مشاهده در ایتا
دانلود
-سمفونی مردگان
‌الان باید از پس زندگی بربیایم، بعداً یادم بنداز برات تعریف کنم چقدر همه‌چیز پیچیده و دور از دسترس بود. چطور یه‌سری چیزهارو به ناچار تحمل کردیم و فهمیدیم که بعضی مسیرها، نه انتخابمون بودن و نه چیزی که دلمون می‌خواست، اما مجبور شدیم ادامه بدیم و ازشون رد بشیم. -نامه‌ای‌به‌نسل‌آینده
هدایت شده از ما کـه سـالمـیم² | جج لف داده باشی فیل میکنم
999999999999/10 پروفت🛐 تو که دوست داشتی شکلات باشی داشتی زندگیتو‌ میکردی که ی نفر تو ایتا/تلگرام میاد و پیام میده بهت و مینویسه چایی شم شکلاتم میشی؟
"پایان و تدریج"
"بهش میگن خلا پس از حادثه" "یعنی چی؟" "بذار بهتر توضیح بدم. انسان مثل نهال میمونه وقتی حس کنه جایی که قرار داره پر از آرامش و انرژی باشه بدنش خود به خود شروع به رشد میکنه. اما وقتی برعکسش اتفاق بیوفته بدن به طور خودکار پژمرده میشه دیگه راحت نمیتونه اشک بریزه فریاد بزنه،بخنده...همه این رفتار های طبیعی فروکش میکنن بدنش تبدیل میشه به مجسمه ذهنش خاکستر میشه خاطرات خرد میشن و تبدیل به ذرات ریزی مثل ماسه و شن میشن و بعد...شروع میکنن به تجزیه شدن. ذهن آروم آروم خودکشی غیر مستقیم انجام میده. اما جسم حتی یه زخم هم نداره" "خواهش میکنم...لطفا...من میخوام به زندگی برگرده!" "متاسفم لیلی کوچک،لیلی بزرگ میخواد محو بشه." "ولی من نمیخوام!من تلاش کردم تا زندگي کنم!تا بزرگتر شدنو تجربه کنم! این عادلانه نیست!!" لیلی کوچک نفسش را حبس می‌کند. سکوت، همه چیز را بلعیده. نه صدایی، نه درخواستی، نه نوری پشت دیوار ذهن. او هنوز تلاش می‌کند نفس بکشد، اما هوا دیگر راهی به درونش ندارد. انگار جهان تصمیم گرفته او را خاموش کند، بدون فریاد، بدون اشک. بدنش مثل سنگ، ذهنش مثل خاک، و قلبش... فقط یک خلأ است، خلایی که نه درد دارد، نه امید، فقط نیستی مطلق لیلی بزرگ لبخند کجی می‌زند، بی‌احساس، بی‌رنگ. او آرام در تاریکی حل می‌شود، چنان ساکت که حتی مرگ هم نمی‌فهمد از کنارش گذشته است. لیلی کوچک دستش را دراز می‌کند، می‌خواهد لمسش کند، نجاتش دهد.. اما انگشتانش از میان هوا می‌گذرند، و فقط رد سرمایی می‌ماند که تا مغز استخوانش می‌رود. در آخرین لحظه، ذهن آرام می‌گوید: "شاید قرار بود همیشه همین باشه. شاید هیچ‌کس زنده نمیمونه.. بعد از اون همه تلاطم." چند قطره شور از چشمانش راه می‌گیرند "همش...بی نتیجه بود" -به قلم شوراکا
hisohkah 1_24386492879.mp3
زمان: حجم: 4M
برای همزاد پنداری بهتر میتونید همزمان این موزیک رو هم گوش بدید.
شما متعلق به کتاب «هری پاتر و سنگ جادو» هستید!🪄 فصل ۱۰: جشن هالووین؛ از: "نگهبانان نورمِنگارد" برای: "‌‌شوراکا"
"نیمه چشم"
در آرامشی میان خلسه و خیال فرو رفته است؛ نیمی از چشمانش بسته، نیمی بیدار. نور نرم و محوی که بر پوست او نشسته است؛ جایی که جهانِ بیرون خاموش شده و تنها نفس‌های آرامِ دو دل شنیده می‌شود. خیسی موهایش شاید از دوشِ بامدادی باشد، یا از گرمای تنِ معشوقه‌اش.. او نه کاملاً هوشیار است و نه کاملاً خفته؛ گویی در مرز میان خواب و عشق سرگردان مانده. نگاهی که او در لحظه‌ای بی‌دفاع،ثبت کرده.همان لحظه‌ای که هیچ نقابی بر چهره نیست و حضور، خالص‌ترین شکلِ خویش را یافته. هوای اتاق نیمه‌گرم بود، پرده‌ها اندکی تکان می‌خوردند و نور کمرنگِ صبح از لای آن‌ها به پوستشان می‌لغزید. آرِن روی تخت دراز کشیده بود، در آن مرز بی‌پناه میان بیداری و خواب، جایی که ذهن هنوز نیمی در رویا مانده است. موهایش بر پیشانی‌اش ریخته بود، و قطره‌ای از رطوبتِ موها بر گونه‌ی او لغزید،ردی کوچک اما زنده از لحظه‌ای که هنوز تمام نشده بود. او حس کرد نورِ موبایلِ معشوقه‌اش از کنارش می‌گذرد. نه چشم باز کرد، نه لب تکان داد. تنها پلک‌هایش اندکی لرزیدند، انگار میان خواب می‌دانست که تصویری از او در حال ثبت شدن است...تصویری که بعدها، خیلی بعدها، شاید تنها یادگاری از این لحظه باشد. دخترک کنار او در سکوت خیره شد. آن‌قدر نزدیک بود که صدای نفس‌هایش می‌توانست با نفس‌های آرِن یکی شود. برایش عجیب بود که چطور، همین چشمان نیمه‌خواب، هنوز می‌توانست درونش را بخواند.او عکس گرفت، اما انگار بیش از چهره، آرامش و شکنندگی همان لحظه را ربود. دستِ آرِن آرام حرکت کرد، انگشتانش در امتداد ملافه به دنبال چیزی گشتند و سرانجام بر انگشتان او نشستند. «بیداری؟» — «شاید. یا هنوز دارم خوابت رو می‌بینم.» کلمه‌ها میان لب‌هایشان محو شدند. اتاق بار دیگر در سکوت فرو رفت، همان سکوتی که از جنس اعتماد است. نور به‌تدریج بر پوستشان گرم‌تر نشست، و هوای اتاق بوی آرامِ بخار،تن و خاطره می‌داد. نفس‌هایش در یک ریتم افتاده بود، بی‌آنکه چیزی بگوید، دخترک موبایل را کنار گذاشت. برای لحظه‌ای فقط نگاهش کرد؛ به مژه‌هایی که با هر دم و بازدم آرام می‌لرزیدند، به آن خط باریک نور که روی گونه‌اش افتاده بود، و به چشمی که هنوز نیمه‌خفته، در خودش راز داشت. آرام خم شد، پیشانی‌اش را بر گونه‌ی مرد گذاشت؛ پوست به پوست. سکوتشان به زبان دیگری بدل شد. مرد پلک گشود، بی‌آنکه حرفی بزند. چشم‌هایشان روبه‌روی هم قرار گرفت؛ فاصله‌ای نبود، حتی برای نفس کشیدن. آن لحظه، همه‌چیز ناگهانی و بی‌وزن شد. زمان، ترس، یادِ روزهای قبل. تنها چیزی که ماند، حسِ حضورِ نابِ دیگری بود. دستش را گرفت، نوک انگشتانش را میان انگشتان خود فشرد و با صدایی آرام،که بیشتر شبیه زمزمه بود تا کلام،لب زد: «اگه این رویا باشه، نمی‌خوام بیدار شم.» دخترک لبخند نزد، فقط چشمانش برق زدند. می‌دانست شاید صبح‌های بعدی فرق کنند، شاید فاصله‌ها باز بیفتند، اما این لحظه… این لحظه چیزی بود که هیچ فاصله‌ای نمی‌توانست پاک کند. -به قلم شوراکا
هدایت شده از شاخه نبات 𔗨 ֪֢ ׁ
"از کعبه کلیسا نشینم کردی آخر در کفر بی‌قرینم کردی بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی" اگر شوراکا شاعر میبود، "رودکی" میشد💁🏻‍♀🌟
"نیایش قومِ خسته"