"بهش میگن خلا پس از حادثه"
"یعنی چی؟"
"بذار بهتر توضیح بدم.
انسان مثل نهال میمونه
وقتی حس کنه جایی که قرار داره پر از آرامش و انرژی باشه
بدنش خود به خود شروع به رشد میکنه.
اما وقتی برعکسش اتفاق بیوفته
بدن به طور خودکار پژمرده میشه
دیگه راحت نمیتونه اشک بریزه
فریاد بزنه،بخنده...همه این رفتار های طبیعی فروکش میکنن
بدنش تبدیل میشه به مجسمه
ذهنش خاکستر میشه
خاطرات خرد میشن و تبدیل به ذرات ریزی مثل ماسه و شن میشن و بعد...شروع میکنن به تجزیه شدن.
ذهن آروم آروم خودکشی غیر مستقیم انجام میده.
اما جسم حتی یه زخم هم نداره"
"خواهش میکنم...لطفا...من میخوام به زندگی برگرده!"
"متاسفم لیلی کوچک،لیلی بزرگ میخواد محو بشه."
"ولی من نمیخوام!من تلاش کردم تا زندگي کنم!تا بزرگتر شدنو تجربه کنم! این عادلانه نیست!!"
لیلی کوچک نفسش را حبس میکند.
سکوت، همه چیز را بلعیده.
نه صدایی، نه درخواستی، نه نوری پشت دیوار ذهن.
او هنوز تلاش میکند نفس بکشد، اما هوا دیگر راهی به درونش ندارد.
انگار جهان تصمیم گرفته او را خاموش کند، بدون فریاد، بدون اشک.
بدنش مثل سنگ، ذهنش مثل خاک، و قلبش... فقط یک خلأ است،
خلایی که نه درد دارد، نه امید، فقط نیستی مطلق
لیلی بزرگ لبخند کجی میزند، بیاحساس، بیرنگ.
او آرام در تاریکی حل میشود،
چنان ساکت که حتی مرگ هم نمیفهمد از کنارش گذشته است.
لیلی کوچک دستش را دراز میکند، میخواهد لمسش کند، نجاتش دهد..
اما انگشتانش از میان هوا میگذرند،
و فقط رد سرمایی میماند که تا مغز استخوانش میرود.
در آخرین لحظه، ذهن آرام میگوید:
"شاید قرار بود همیشه همین باشه. شاید هیچکس زنده نمیمونه.. بعد از اون همه تلاطم."
چند قطره شور از چشمانش راه میگیرند
"همش...بی نتیجه بود"
-به قلم شوراکا
hisohkah 1_24386492879.mp3
زمان:
حجم:
4M
برای همزاد پنداری بهتر میتونید همزمان این موزیک رو هم گوش بدید.
هدایت شده از نگهبانان نورمِنگارد
شما متعلق به کتاب «هری پاتر و سنگ جادو» هستید!🪄
فصل ۱۰: جشن هالووین؛
از: "نگهبانان نورمِنگارد"
برای: "شوراکا"
در آرامشی میان خلسه و خیال فرو رفته است؛ نیمی از چشمانش بسته، نیمی بیدار. نور نرم و محوی که بر پوست او نشسته است؛ جایی که جهانِ بیرون خاموش شده و تنها نفسهای آرامِ دو دل شنیده میشود.
خیسی موهایش شاید از دوشِ بامدادی باشد، یا از گرمای تنِ معشوقهاش..
او نه کاملاً هوشیار است و نه کاملاً خفته؛ گویی در مرز میان خواب و عشق سرگردان مانده. نگاهی که او در لحظهای بیدفاع،ثبت کرده.همان لحظهای که هیچ نقابی بر چهره نیست و حضور، خالصترین شکلِ خویش را یافته.
هوای اتاق نیمهگرم بود، پردهها اندکی تکان میخوردند و نور کمرنگِ صبح از لای آنها به پوستشان میلغزید. آرِن روی تخت دراز کشیده بود، در آن مرز بیپناه میان بیداری و خواب، جایی که ذهن هنوز نیمی در رویا مانده است. موهایش بر پیشانیاش ریخته بود، و قطرهای از رطوبتِ موها بر گونهی او لغزید،ردی کوچک اما زنده از لحظهای که هنوز تمام نشده بود.
او حس کرد نورِ موبایلِ معشوقهاش از کنارش میگذرد. نه چشم باز کرد، نه لب تکان داد. تنها پلکهایش اندکی لرزیدند، انگار میان خواب میدانست که تصویری از او در حال ثبت شدن است...تصویری که بعدها، خیلی بعدها، شاید تنها یادگاری از این لحظه باشد.
دخترک کنار او در سکوت خیره شد. آنقدر نزدیک بود که صدای نفسهایش میتوانست با نفسهای آرِن یکی شود. برایش عجیب بود که چطور، همین چشمان نیمهخواب، هنوز میتوانست درونش را بخواند.او عکس گرفت، اما انگار بیش از چهره، آرامش و شکنندگی همان لحظه را ربود.
دستِ آرِن آرام حرکت کرد، انگشتانش در امتداد ملافه به دنبال چیزی گشتند و سرانجام بر انگشتان او نشستند.
«بیداری؟»
— «شاید. یا هنوز دارم خوابت رو میبینم.»
کلمهها میان لبهایشان محو شدند. اتاق بار دیگر در سکوت فرو رفت، همان سکوتی که از جنس اعتماد است.
نور بهتدریج بر پوستشان گرمتر نشست، و هوای اتاق بوی آرامِ بخار،تن و خاطره میداد. نفسهایش در یک ریتم افتاده بود، بیآنکه چیزی بگوید،
دخترک موبایل را کنار گذاشت. برای لحظهای فقط نگاهش کرد؛ به مژههایی که با هر دم و بازدم آرام میلرزیدند، به آن خط باریک نور که روی گونهاش افتاده بود، و به چشمی که هنوز نیمهخفته، در خودش راز داشت. آرام خم شد، پیشانیاش را بر گونهی مرد گذاشت؛ پوست به پوست. سکوتشان به زبان دیگری بدل شد.
مرد پلک گشود، بیآنکه حرفی بزند. چشمهایشان روبهروی هم قرار گرفت؛ فاصلهای نبود، حتی برای نفس کشیدن. آن لحظه، همهچیز ناگهانی و بیوزن شد. زمان، ترس، یادِ روزهای قبل. تنها چیزی که ماند، حسِ حضورِ نابِ دیگری بود.
دستش را گرفت، نوک انگشتانش را میان انگشتان خود فشرد و با صدایی آرام،که بیشتر شبیه زمزمه بود تا کلام،لب زد:
«اگه این رویا باشه، نمیخوام بیدار شم.»
دخترک لبخند نزد، فقط چشمانش برق زدند. میدانست شاید صبحهای بعدی فرق کنند، شاید فاصلهها باز بیفتند، اما این لحظه… این لحظه چیزی بود که هیچ فاصلهای نمیتوانست پاک کند.
-به قلم شوراکا
هدایت شده از شاخه نبات 𔗨 ֪֢ ׁ
"از کعبه کلیسا نشینم کردی
آخر در کفر بیقرینم کردی
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست
ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی"
اگر شوراکا شاعر میبود، "رودکی" میشد💁🏻♀🌟
به اهورامزدا، به پروردگار، به یزدان، به اللهِ،به خدای عالمیان قسم که مردم، روزگاری آسایشی نداشتند.
به تمام کتابهای آسمانی سوگند که حقالزحمهی مردمان این نبود.
حق آنان یک شب آسوده خوابیدن بود؛
یک روز لبخندِ از تهِ دل؛
حقشان پوشاندن لباس دومادی بر تن پسرشان بود،
کِل کشیدن در بلهبُرانِ دخترشان،
و دیدن قد کشیدنِ کودکانِ کوچکشان.
تاوان چه را میدهند؟
بد بودند؟
ناسپاس بودند؟
ناراستی کردند؟
دشنام بر زبان آوردند؟
یا گمان ناپسندی از جهان در دل داشتند؟
تو ببخش، ای یزدانِ پناه…
ای آفرینندهی هفت افلاک،
ببخش و بگذر که تو پایانبخش و بخشایندهی جهانیانی.
ببخش و مجالی دیگر عطا کن.
کارهایشان خم برداشته؛
پوستشان ترک خورده؛
چشمانشان غمزده شده؛
و بوی خاک، تنشان را میسوزاند.
انصاف است؟
نه… انصاف نیست.
نه برای آن مادری که دستان پینهبستهاش بوی نان داغ و اشک میدهد،
و نه برای آن پدری که قامتش زیر بار نانِ فرزندانش خم شده است.
ای خدای مهربان، آنکه دل را آفریدی تا مهر بورزد،
بنگر بر بندگانت که در این شب تاریک هنوز به روشنایی تو امید دارند.
دلهایشان شکسته، اما هنوز نام تو را زمزمه میکنند.
دستانشان خالیست، امّا نگاهشان به آسمان دوخته است.
ببخششان؛
نه از آن رو که بیخطایند،
که از آن رو که عاشقاند.
ببخششان، زیرا هنوز بر سفرهی صبر نشستهاند
و هنوز ایمان دارند که سپیدهای در راه است.
مجالی ده تا دوباره لبخند بزنند؛
تا کودکی در کوچهها آوازِ بازی سر دهد؛
تا پدری در سکوتِ غروب نفسی آسوده بکشد.
ای آفریدگار عدالت و رحمت،
به آنان که نانشان با اشک خمیر میشود، طاقت و امید عطا کن.
و بر زمین، رحمتی فرو بفرست…
تا انسان، بار دیگر انسان شود.
ای خدای روزهای گمشده،
این مردمانِ خمیده نه از شب گریختهاند و نه از نام تو.
با وجود زخمها، چراغ ایمانشان خاموش نشده؛
و هنوز، در اوج درد، آهسته میگویند: «او میبیند… او میداند…»
بر بندگانت بنگر:
به زنانی که با دستان سرد، چراغ خانه را گرم نگه میدارند؛
به مردانی که آرزوهایشان را سالهاست در صندوقچهی دل پنهان کردهاند؛
به جوانانی که فرصت شکفتن نیافتند؛
و کودکانی که زودتر از سنشان، غم را فهمیدند.
پروردگارا،
دلهایشان آشیانی لرزان شده میان بودن و نماندن،
میان امید و فراموشی.
اما هنوز… هنوز دستی به سوی تو دارند.
این دستها را ناامید بازنگردان.
اگر کولهبارشان سنگین است،
از رحمت خویش یاریشان کن؛
اگر شبشان تاریک است، ستارهای بر فرازش بیفروز؛
اگر دلشان شکسته است، آن را با نور خویش مرمت فرما.
بگذار دوباره صدای خنده در کوچهها بپیچد؛
روستاها بوی نان خانگی بگیرند؛
شهرها اندکی انسانتر شوند.
ای بخشایندهی بیکران،
نه بهخاطر شایستگی ما،
که بهخاطر مهربانی بیپایانت،
این قوم خسته را در آغوش رحمتت پناه ده.
و اکنون، در آخرین پیچ این نیایش خاکآلود،
سخنی با تو داریم، ای خدای بیانتها؛
نه از سر گلایه،
نه برای گشودن دفتر شکایت،
که برای گفتن حقیقتی که قرنهاست در سینهها مانده
انسان، خسته است…
اما هنوز امید را زمین نگذاشته.
دلش ترک خورده،
اما هنوز نام تو را چون مرهم بر زخمهایش مینهد.
پاهایش لرزان است،
اما هنوز به سوی نور تو قدم برمیدارد.
اگر جهان بر او سخت گرفته،
او هنوز از آستان تو دست نمیکشد؛
چراکه میداند تو عدالت را دوست میداری
و چشم بر آهِ هیچ بیپناهی نمیبندی.
پس، ای آفرینندهی روشنایی،
بر این قوم صبور رحمتی نو فرو ببار.
قلبهایشان را از سایه به آفتاب برسان.
بر سفرهشان برکت بنشان،
بر لبهایشان لبخند،
بر نگاهشان فردا،
و بر جانشان آرامشی که هیچ طوفانی نلرزاند.
اگر آزمونی بوده است،
اکنون زمان گشودن گرههاست.
اگر صبری خواستهای،
اینبار وقت اجابت دعاست.
که تو آغازگر مهری،
و پایانبخش همهی اندوهها…
-به قلم شوراکا
هدایت شده از دفترچه خاطرات گمشده :)
الله، یهوه، خدا، براهمن، اهورامزدا، یزدانِ بزرگ، گردانندهی سپهر…
به هر نام که خوانده میشوی، نام تو مهم نیست؛
آنچه برایم ارزش دارد، وجود و اصل توست.
زیرا میخواهم در آغازی دوباره از تو چیزی بخواهم؛
از تو که همیشه نگهبان و پشتیبان آدمی بودهای.
میدانم از خون خورشیده ی جوانان وطن،
ستارگانی درخشان میسازی
تا در تاریکترین شبها،
بختِ ما را دوباره سپید کنند.
میدانم در فصل بهار ـ فصل شکفتن ـ
درختانی از خاکِ سرزمینم رشد خواهند کرد،همان خاکی که پیکر قهرمانان را در آغوش داشت؛درختانی که بار دیگر عطر آزادی را در هوا خواهند پاشید.
از تو میخواهم بذر دوستی را میان انسانهای گرفتار جنگ بیفشانی،
تا با باران بهاریِ سال نو،
خونهای ریخته بر زمین
به لالههای سرخگون بدل شوند،
و وطنِ آشفته و ویران
به دشتی سرشار از شادی تبدیل گردد.
آرامش را به دلهای شجاعانی برسان
که راه آزادی را برگزیدهاند.
میدانم تو چگونه حقِ مظلوم را میستانی؛
میدانم تنها توانی که میتواند دلِ مادرانِ رقصان بر مزار فرزندانشان را آرام کند، از تو برمیخیزد.
و میدانم نالهها و کلزدنهای خواهرانی
که بر بدن بیجان برادرانشان میگریند،
روزی گوشِ هر ضحاکی را کر خواهد کرد.
به خاطر شاهنامههایی که پدران
بر سر سنگقبرها میخوانند،
لحظهای حماسی بیافرین
و برگ تازهای بر کتابِ سرگذشت این سرزمین بیفزا.
چنان که سال اینده، حماسه ای بزرگ رقم بخورد-
انچنان بزرگ که شایسته باشد بر شاهنامه ی این سرزمین افزوده شود.
به آنانی که چشمهایشان
از سیل اشک تهی و گود افتاده است،دلیلی برای خندیدن ببخش.
ای مزدا،
پیرمرد خسته نمیتواند بارِ این سال پرتناقض را بهتنهایی بر دوش بکشد؛
یاریاش کن
و چراییِ تازهای برای زیستن به او بده.
فرزندان ایرانزمین دیرزمانیست غمگیناند.
رنگینکمانی بر آسمانشان بیفشان
تا جهانشان از سیاهی و سفیدی بیرون آید.
حقِ وطن پرستانی شکیبا و رنجکشیده
چنین سختی ای نیست—
حقشان را بازگردان.
جوانانی که پرپر شدند اما پر از امید بودند،
ناامید مکن؛
که امید، جانِ انسان است
و انسانی که از امید تهی شود،
مردهای بیش نیست.
زیرا امید، مقدستر از زیستنِ تهی است.
ما را با تمام این دشواریها تنها مگذار.
کمکمان کن
تا شادی را به خانهها برگردانیم؛
تا دستی بکشیم بر خاکِ خونآلود وطن،
و دوباره شکوفه دهیم.
-لورا