به اهورامزدا، به پروردگار، به یزدان، به اللهِ،به خدای عالمیان قسم که مردم، روزگاری آسایشی نداشتند.
به تمام کتابهای آسمانی سوگند که حقالزحمهی مردمان این نبود.
حق آنان یک شب آسوده خوابیدن بود؛
یک روز لبخندِ از تهِ دل؛
حقشان پوشاندن لباس دومادی بر تن پسرشان بود،
کِل کشیدن در بلهبُرانِ دخترشان،
و دیدن قد کشیدنِ کودکانِ کوچکشان.
تاوان چه را میدهند؟
بد بودند؟
ناسپاس بودند؟
ناراستی کردند؟
دشنام بر زبان آوردند؟
یا گمان ناپسندی از جهان در دل داشتند؟
تو ببخش، ای یزدانِ پناه…
ای آفرینندهی هفت افلاک،
ببخش و بگذر که تو پایانبخش و بخشایندهی جهانیانی.
ببخش و مجالی دیگر عطا کن.
کارهایشان خم برداشته؛
پوستشان ترک خورده؛
چشمانشان غمزده شده؛
و بوی خاک، تنشان را میسوزاند.
انصاف است؟
نه… انصاف نیست.
نه برای آن مادری که دستان پینهبستهاش بوی نان داغ و اشک میدهد،
و نه برای آن پدری که قامتش زیر بار نانِ فرزندانش خم شده است.
ای خدای مهربان، آنکه دل را آفریدی تا مهر بورزد،
بنگر بر بندگانت که در این شب تاریک هنوز به روشنایی تو امید دارند.
دلهایشان شکسته، اما هنوز نام تو را زمزمه میکنند.
دستانشان خالیست، امّا نگاهشان به آسمان دوخته است.
ببخششان؛
نه از آن رو که بیخطایند،
که از آن رو که عاشقاند.
ببخششان، زیرا هنوز بر سفرهی صبر نشستهاند
و هنوز ایمان دارند که سپیدهای در راه است.
مجالی ده تا دوباره لبخند بزنند؛
تا کودکی در کوچهها آوازِ بازی سر دهد؛
تا پدری در سکوتِ غروب نفسی آسوده بکشد.
ای آفریدگار عدالت و رحمت،
به آنان که نانشان با اشک خمیر میشود، طاقت و امید عطا کن.
و بر زمین، رحمتی فرو بفرست…
تا انسان، بار دیگر انسان شود.
ای خدای روزهای گمشده،
این مردمانِ خمیده نه از شب گریختهاند و نه از نام تو.
با وجود زخمها، چراغ ایمانشان خاموش نشده؛
و هنوز، در اوج درد، آهسته میگویند: «او میبیند… او میداند…»
بر بندگانت بنگر:
به زنانی که با دستان سرد، چراغ خانه را گرم نگه میدارند؛
به مردانی که آرزوهایشان را سالهاست در صندوقچهی دل پنهان کردهاند؛
به جوانانی که فرصت شکفتن نیافتند؛
و کودکانی که زودتر از سنشان، غم را فهمیدند.
پروردگارا،
دلهایشان آشیانی لرزان شده میان بودن و نماندن،
میان امید و فراموشی.
اما هنوز… هنوز دستی به سوی تو دارند.
این دستها را ناامید بازنگردان.
اگر کولهبارشان سنگین است،
از رحمت خویش یاریشان کن؛
اگر شبشان تاریک است، ستارهای بر فرازش بیفروز؛
اگر دلشان شکسته است، آن را با نور خویش مرمت فرما.
بگذار دوباره صدای خنده در کوچهها بپیچد؛
روستاها بوی نان خانگی بگیرند؛
شهرها اندکی انسانتر شوند.
ای بخشایندهی بیکران،
نه بهخاطر شایستگی ما،
که بهخاطر مهربانی بیپایانت،
این قوم خسته را در آغوش رحمتت پناه ده.
و اکنون، در آخرین پیچ این نیایش خاکآلود،
سخنی با تو داریم، ای خدای بیانتها؛
نه از سر گلایه،
نه برای گشودن دفتر شکایت،
که برای گفتن حقیقتی که قرنهاست در سینهها مانده
انسان، خسته است…
اما هنوز امید را زمین نگذاشته.
دلش ترک خورده،
اما هنوز نام تو را چون مرهم بر زخمهایش مینهد.
پاهایش لرزان است،
اما هنوز به سوی نور تو قدم برمیدارد.
اگر جهان بر او سخت گرفته،
او هنوز از آستان تو دست نمیکشد؛
چراکه میداند تو عدالت را دوست میداری
و چشم بر آهِ هیچ بیپناهی نمیبندی.
پس، ای آفرینندهی روشنایی،
بر این قوم صبور رحمتی نو فرو ببار.
قلبهایشان را از سایه به آفتاب برسان.
بر سفرهشان برکت بنشان،
بر لبهایشان لبخند،
بر نگاهشان فردا،
و بر جانشان آرامشی که هیچ طوفانی نلرزاند.
اگر آزمونی بوده است،
اکنون زمان گشودن گرههاست.
اگر صبری خواستهای،
اینبار وقت اجابت دعاست.
که تو آغازگر مهری،
و پایانبخش همهی اندوهها…
-به قلم شوراکا
هدایت شده از دفترچه خاطرات گمشده :)
الله، یهوه، خدا، براهمن، اهورامزدا، یزدانِ بزرگ، گردانندهی سپهر…
به هر نام که خوانده میشوی، نام تو مهم نیست؛
آنچه برایم ارزش دارد، وجود و اصل توست.
زیرا میخواهم در آغازی دوباره از تو چیزی بخواهم؛
از تو که همیشه نگهبان و پشتیبان آدمی بودهای.
میدانم از خون خورشیده ی جوانان وطن،
ستارگانی درخشان میسازی
تا در تاریکترین شبها،
بختِ ما را دوباره سپید کنند.
میدانم در فصل بهار ـ فصل شکفتن ـ
درختانی از خاکِ سرزمینم رشد خواهند کرد،همان خاکی که پیکر قهرمانان را در آغوش داشت؛درختانی که بار دیگر عطر آزادی را در هوا خواهند پاشید.
از تو میخواهم بذر دوستی را میان انسانهای گرفتار جنگ بیفشانی،
تا با باران بهاریِ سال نو،
خونهای ریخته بر زمین
به لالههای سرخگون بدل شوند،
و وطنِ آشفته و ویران
به دشتی سرشار از شادی تبدیل گردد.
آرامش را به دلهای شجاعانی برسان
که راه آزادی را برگزیدهاند.
میدانم تو چگونه حقِ مظلوم را میستانی؛
میدانم تنها توانی که میتواند دلِ مادرانِ رقصان بر مزار فرزندانشان را آرام کند، از تو برمیخیزد.
و میدانم نالهها و کلزدنهای خواهرانی
که بر بدن بیجان برادرانشان میگریند،
روزی گوشِ هر ضحاکی را کر خواهد کرد.
به خاطر شاهنامههایی که پدران
بر سر سنگقبرها میخوانند،
لحظهای حماسی بیافرین
و برگ تازهای بر کتابِ سرگذشت این سرزمین بیفزا.
چنان که سال اینده، حماسه ای بزرگ رقم بخورد-
انچنان بزرگ که شایسته باشد بر شاهنامه ی این سرزمین افزوده شود.
به آنانی که چشمهایشان
از سیل اشک تهی و گود افتاده است،دلیلی برای خندیدن ببخش.
ای مزدا،
پیرمرد خسته نمیتواند بارِ این سال پرتناقض را بهتنهایی بر دوش بکشد؛
یاریاش کن
و چراییِ تازهای برای زیستن به او بده.
فرزندان ایرانزمین دیرزمانیست غمگیناند.
رنگینکمانی بر آسمانشان بیفشان
تا جهانشان از سیاهی و سفیدی بیرون آید.
حقِ وطن پرستانی شکیبا و رنجکشیده
چنین سختی ای نیست—
حقشان را بازگردان.
جوانانی که پرپر شدند اما پر از امید بودند،
ناامید مکن؛
که امید، جانِ انسان است
و انسانی که از امید تهی شود،
مردهای بیش نیست.
زیرا امید، مقدستر از زیستنِ تهی است.
ما را با تمام این دشواریها تنها مگذار.
کمکمان کن
تا شادی را به خانهها برگردانیم؛
تا دستی بکشیم بر خاکِ خونآلود وطن،
و دوباره شکوفه دهیم.
-لورا
چیزی در چهرهاش هست،
آنسوی انگشتهایی که صورتش را نیمه میپوشانند؛
سکوتی از جنس درد که سالهاست هیچ دستی نتوانسته لمسش کند.
انگار زمان، مردیست خسته که روی شانههای او نشسته و پیوسته زمزمه میکند،
«مبادا...آرام بگیری.»
اما نامت که میآید،
تمام آن قساوت هزارساله در چشمانش تُرد میشود،
مثل برفی که در آفتابِ ناخواستهی بهار
چارهای جز آب شدن ندارد.
و او،
این مردِ سایهپوشِ ساکت،
که جهان را همیشه از پشت پردهی بیاعتمادی میدید،
برای اولینبار
حس میکند کسی هست که میتواند
کمی از تاریکیاش را به دوش بکشد.
نه عاشقانهای آرام،
نه وسوسهای زودگذر..
«دوست داشتنت آسان نیست…
اما چه میشود کرد وقتی هر راهی که میروم
به تو ختم میشود؟»
و اینگونه،
در دل این مرد که عمری را با سایهها زیسته،
روشنایی تو
به آهستگیِ چاقویی بر گلوی شب
پدید میآید.
-به قلم شوراکا