چیزی در چهرهاش هست،
آنسوی انگشتهایی که صورتش را نیمه میپوشانند؛
سکوتی از جنس درد که سالهاست هیچ دستی نتوانسته لمسش کند.
انگار زمان، مردیست خسته که روی شانههای او نشسته و پیوسته زمزمه میکند،
«مبادا...آرام بگیری.»
اما نامت که میآید،
تمام آن قساوت هزارساله در چشمانش تُرد میشود،
مثل برفی که در آفتابِ ناخواستهی بهار
چارهای جز آب شدن ندارد.
و او،
این مردِ سایهپوشِ ساکت،
که جهان را همیشه از پشت پردهی بیاعتمادی میدید،
برای اولینبار
حس میکند کسی هست که میتواند
کمی از تاریکیاش را به دوش بکشد.
نه عاشقانهای آرام،
نه وسوسهای زودگذر..
«دوست داشتنت آسان نیست…
اما چه میشود کرد وقتی هر راهی که میروم
به تو ختم میشود؟»
و اینگونه،
در دل این مرد که عمری را با سایهها زیسته،
روشنایی تو
به آهستگیِ چاقویی بر گلوی شب
پدید میآید.
-به قلم شوراکا