میگویند روزی خدا فرشته محبوبی داشت
که بالهایش از نور نبود
از امید بود.
نامش را گذاشته بود «ایران».
ایران فرشتهای بود که وقتی از آسمان عبور میکرد،
ستارگان به احترامش کمسو میشدند.
از نفسش بهار میرویید،
از قدمهایش تاریخ جان میگرفت.
او مأمور نگهبانی از مردمی بود
که قرار بود روشن بمانند.
اما زمین
همیشه مهربان نیست.
روزی که نخستین خون بیگناه بر خاک ریخت،
ایران لرزید.
وقتی نخستین خیانت در دلها خانه کرد،
پرهایش ترک برداشت.
و وقتی انسانها به جای آغوش،
مرز ساختند،
بالهایش شکست.
او سقوط کرد،از دل خدا.
سقوطش صدایی نداشت.
هیچ شیپور اندوهی نواخته نشد..
فقط آسمان کمی تاریکتر شد.
وقتی به زمین رسید،
خاک او را شناخت.
در آغوشش گرفت.
اما آغوش خاک، سرد است.
بالهایش تیره بود،
پرهایش آغشته به خونِ کسانی که نتوانسته بود نجاتشان دهد.
چشمهایش پر از پرسشی بیپاسخ بود:
«کجای مأموریتم خطا رفتم؟»
او میان مردم راه رفت.
با لباس فقر.
با چهرهای غبارگرفته.
با دستانی که همیشه چیزی را از دست داده بودند.
هر جنگ،یک پر دیگر را کند.
هر خیانت،تَرَکی تازه بر استخوانهای نورش انداخت.
هر سکوت،میخی شد بر تابوت بالهایش.
او خواست دوباره پرواز کند.
اما زمین به پاهایش زنجیر بسته بود؛
زنجیرِ تاریخ،
زنجیرِ اشتباه،
زنجیرِ فراموشی.
گاهی شبها
به آسمان نگاه میکند.
نه با خشم،
نه با اعتراض
فقط با دلتنگی...
انگار هنوز صدای خدا را میشنود
که نامش را صدا میزند،
اما فاصله
زیاد است...شاید هم توهمی بیش نباشد.
او زخمیست که راه میرود.
او آهیست که تمام نمیشود.
او کسیست که هر بار فرزندی را در آغوش خاک میگذارد و لبخند میزند
تا دیگران نلرزند.
میگویند فرشتهها جاودانهاند.
اما هیچکس نگفت
جاودانگی یعنی
قرنها درد کشیدن و هنوز نفس کشیدن.
ایران،
فرشتهی سقوطکردهی خدا،
هنوز زنده است
نه چون نجات یافته،
بلکه چون هنوز
کسی باید
رنج این خاک را
به دوش بکشد!
-به قلم شوراکا
ولی به نظرم قشنگترین وصیتنامه تعلق میگیره به وحشی بافقی که میگه:
روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست از میِ انگور کنید
Auramazdā manā pātu, martiyā vazrakā mā framājanam akunavan
«اهورامزدا ما را نگاه دارد، از آن ریش سفیدان بزرگ که ما را ویرانی کردند.»
"ارمغاندریا"
باران،
با حوصلهی مادری که میداند فرزندش دیگر برنمیگردد،بر شانههای دریا میبارد.موجها بیقرارند،برای آغوشی که دیر رسید.
میان آب ایستادهاند
یا شاید آب در میانشان ایستاده است
چنان در هم گره خوردهاند
که انگار جهانشان از همین دو دست آغاز شده
و بر همین دو دست ختم میشود.
کلاه نم دارِ کاپیتان
بر پیشانیِ شب خم شده است.
دستهایش آشکار و لرزان،
چیزی را محکم گرفتهاند، تنی که تمام بودنش را اثبات میکند.
باران از موهای آشفته دیگری
بر گونههایش میچکد؛
آنها راهشان را میان آب گم کرده اند
دریا تا کمرشان بالا آمده،
و باد،نامها را از دهانشان میقاپد
پیش از آنکه گفته شوند.
انگار اگر لحظهای رها کند
آب،تنِ گرم را خواهد برد
و فقط لباس کهنه ای
به یادگار میماند.
موجی از دلتنگی بلند میشود و من میبینم
چگونه دریا
چیزی را آهسته،بیصدا،
در خود نگه میدارد.
باران همچنان میبارد.
آغوش همچنان بسته است.
اما دستها
کمکم سبکتر میشوند.
-به قلم شوراکا
"مادرِ ایستاده"
خشت بر خشت نهادم،
نه از بیم،
که از ایمان.
دستهایم گلآلود بود
اما دلم،
آیینهی آفتاب.
خانه ساختم
تا پرچمِ امنیت بر بامش بایستد،
نه آنکه تندرِ خشم
بر سرِ فرزندانم فرود آید.
بر خاکِ اهورامزدا
دانهی گندم افشاندم؛
نه دانهی کینه.
باران را به نام روشنایی خواندم،
باد را به نام برکت.
کاشتم
تا خوشهها قد بکشند
همقدِ امید،
نه آنکه آتش،
ریشه در رگهایشان بدواند.
جامه دوختم،
با نخِ شرافت
و سوزنِ صبوری.
هر کوک،
پیمانی بود میان من و فردا.
دوختم
تا قامتشان
در برابر طوفان خم نشود،
نه آنکه دستی
به نام غیرت
حرمتشان را بدرَد.
من مادر این خاکم.
خاکی که هزاران بار
زیر سمِ اسبان لرزید
و باز ایستاد.
خاکی که از خاکستر،
ققنوس آفرید.
اگر دیوار فرو ریخت،
از یاد نبرید
که من بنّا بودم
نه ویرانگر.
اگر شعله برخاست،
به خاطر آورید
که من چراغ افروختم
نه آتش کینه.
اگر جامه دریده شد،
بدانید
که من عزت دوختم
نه پردهی نفاق.
فرزندانم!
اگر بر سینهتان زخم است
به یاد آورید
که ریشهتان در زمینیست
که با نامِ راستی نفس میکشد.
برخیزید،
نه برای انتقام،
که برای بازساختن.
برخیزید،
نه با آتش،
که با نور.
خانه را دوباره خواهیم ساخت،
خوشه را دوباره خواهیم رویاند،
جامه را دوباره خواهیم دوخت.
زیرا ما
فرزندان خاکی هستیم
که شکست را
تنها مکثی پیش از قیام میداند.
و من
مادرِ ایستاده در میان طوفان
سوگ را
به سرود بدل خواهم کرد.
-به قلم شوراکا