ولی به نظرم قشنگترین وصیتنامه تعلق میگیره به وحشی بافقی که میگه:
روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست از میِ انگور کنید
Auramazdā manā pātu, martiyā vazrakā mā framājanam akunavan
«اهورامزدا ما را نگاه دارد، از آن ریش سفیدان بزرگ که ما را ویرانی کردند.»
"ارمغاندریا"
باران،
با حوصلهی مادری که میداند فرزندش دیگر برنمیگردد،بر شانههای دریا میبارد.موجها بیقرارند،برای آغوشی که دیر رسید.
میان آب ایستادهاند
یا شاید آب در میانشان ایستاده است
چنان در هم گره خوردهاند
که انگار جهانشان از همین دو دست آغاز شده
و بر همین دو دست ختم میشود.
کلاه نم دارِ کاپیتان
بر پیشانیِ شب خم شده است.
دستهایش آشکار و لرزان،
چیزی را محکم گرفتهاند، تنی که تمام بودنش را اثبات میکند.
باران از موهای آشفته دیگری
بر گونههایش میچکد؛
آنها راهشان را میان آب گم کرده اند
دریا تا کمرشان بالا آمده،
و باد،نامها را از دهانشان میقاپد
پیش از آنکه گفته شوند.
انگار اگر لحظهای رها کند
آب،تنِ گرم را خواهد برد
و فقط لباس کهنه ای
به یادگار میماند.
موجی از دلتنگی بلند میشود و من میبینم
چگونه دریا
چیزی را آهسته،بیصدا،
در خود نگه میدارد.
باران همچنان میبارد.
آغوش همچنان بسته است.
اما دستها
کمکم سبکتر میشوند.
-به قلم شوراکا
"مادرِ ایستاده"
خشت بر خشت نهادم،
نه از بیم،
که از ایمان.
دستهایم گلآلود بود
اما دلم،
آیینهی آفتاب.
خانه ساختم
تا پرچمِ امنیت بر بامش بایستد،
نه آنکه تندرِ خشم
بر سرِ فرزندانم فرود آید.
بر خاکِ اهورامزدا
دانهی گندم افشاندم؛
نه دانهی کینه.
باران را به نام روشنایی خواندم،
باد را به نام برکت.
کاشتم
تا خوشهها قد بکشند
همقدِ امید،
نه آنکه آتش،
ریشه در رگهایشان بدواند.
جامه دوختم،
با نخِ شرافت
و سوزنِ صبوری.
هر کوک،
پیمانی بود میان من و فردا.
دوختم
تا قامتشان
در برابر طوفان خم نشود،
نه آنکه دستی
به نام غیرت
حرمتشان را بدرَد.
من مادر این خاکم.
خاکی که هزاران بار
زیر سمِ اسبان لرزید
و باز ایستاد.
خاکی که از خاکستر،
ققنوس آفرید.
اگر دیوار فرو ریخت،
از یاد نبرید
که من بنّا بودم
نه ویرانگر.
اگر شعله برخاست،
به خاطر آورید
که من چراغ افروختم
نه آتش کینه.
اگر جامه دریده شد،
بدانید
که من عزت دوختم
نه پردهی نفاق.
فرزندانم!
اگر بر سینهتان زخم است
به یاد آورید
که ریشهتان در زمینیست
که با نامِ راستی نفس میکشد.
برخیزید،
نه برای انتقام،
که برای بازساختن.
برخیزید،
نه با آتش،
که با نور.
خانه را دوباره خواهیم ساخت،
خوشه را دوباره خواهیم رویاند،
جامه را دوباره خواهیم دوخت.
زیرا ما
فرزندان خاکی هستیم
که شکست را
تنها مکثی پیش از قیام میداند.
و من
مادرِ ایستاده در میان طوفان
سوگ را
به سرود بدل خواهم کرد.
-به قلم شوراکا
دخترک ساقه گلها را گرفت و لب زد
"مرد قصه گو..تاریخ نگار ها همیشه کلام حقیقت را بر قلم مینویسند؟"
مرد قصه گو رو به روی دخترک نشست
« پریزادِ من.. تاریخ نگاران حقیقت را دو پهلو نگارش میکنند.. آنها تنها مینویسند که در جنگ صدنفر کشته شدند و فقط همین!
باید که تأمل کنی و بنگری که صد مرد یعنی که صد روح،صد رودخانه،صد خیابان و هزارها پنجره، صد زن گریان و صد پاییز برگ ریز، صدها رویای پرپر شده و هزاربوسه ناکام و یخ زده و هزار باغ خزان زده...
پریزاد نگاه شیرینش را به سمت دستان ظریفش برد
"پس اونا آدمای بدی هستن؟"
مرد قصه گو بر دستانش بوسه زد
"نه دلبندم،آنها میخواهند آیندگان را خاموش از گِله سازند...اما زمان،بیدارشان خواهد کرد..."
-به قلم شوراکا
حس و حالی نیست
شاید به کام آیندگان شود
اما امیدی به اکنون نیست
که آیندگانی در کار باشد
-شوراکا