eitaa logo
Sick mind.
82 دنبال‌کننده
840 عکس
353 ویدیو
3 فایل
لینک‌ناشناس‌واسه‌ارتباط: https://abzarek.ir/service-p/msg/4841635 - لینک‌کانال‌محافظ: https://eitaa.com/sickmind3
مشاهده در ایتا
دانلود
Sick mind.
دوست دارم اوسی هامو با بیوگرافی هاشون اینجا معرفی کنم.🙏🏻
پرسونامو که داخل داستانم هست، بیوگرافیشو کامل نوشتم. اما خیلی طولانی شد.
Sick mind.
پرسونامو که داخل داستانم هست، بیوگرافیشو کامل نوشتم. اما خیلی طولانی شد.
اگه کسی حوصله کرد و خوند خیلی خوشحال میشم نظرشو بگه راجب شخصیتش. ::: https://abzarek.ir/service-p/msg/4841635
۱. اطلاعات هویتی - نام کامل: هانس هاتسون - نام مستعار / لقب: ویلیس - جنسیت: مذکر - سن: ۲۸ - تاریخ تولد: ۱۹۹۸ - محل تولد: نامشخص - ملیت / نژاد: انسان - دین / باور: باور اون اینه که هنگام درد، همه تنها هستند. --- ۲. ظاهر فیزیکی - قد و وزن: ۱۸۵ سانتی متر، ۷۸ کیلوگرم - رنگ مو: مشکی پرکلاغی - رنگ چشم: مشکی پرکلاغی - تیپ بدنی: چهارشانه، ورزیده و عضلانی - نوع پوست: سفید و روشن، کمی رنگ پریده، با زخم های متعدد جدید و قدیمی - نشانه‌های خاص: بر اثر عادت، تمام بدنش در همه اوقاتِ بیداری، منقبض و سفته. که باعث میشه رگ های آبی رنگ دست و بازوهاش همیشه نمایان باشن. - سبک پوشش: زیاد به پوشش اهمیت نمیده و معمولا یک استایل همیشگی داره اما با رنگ و جنس های مختلف. استایل های زمستانه غیررسمی ساده اما شیک. پیرهن سیاه، اورکتِ بلندِ یقه‌دار تیره، شلوار شیش‌جیب راسته سیاه، چکمه ساق‌بلند چرم. - حالت چهره معمول: جدی، سرد، بی احساس، مغرور. فرم و حالت چشم و ابرو هاش طوری هست که بدون اینکه احساس خاصی (مثلا خشم یا غم) داشته باشه، انگار اخم کرده و حس جدیت میده. --- ۳. شخصیت و روان‌شناسی - تیپ شخصیتی: INTP - نقاط قوت اصلی: اراده قوی، قدرت بدنی بالا، تحمل بالای درد های جسمی و روحی، غلبه‌ی منطقش بر احساسات غیر حرفه ای، کارکشته و با تجربه در موقعیت های خطرناک و کشنده. - نقاط ضعف اصلی: ضعف در برابر ارتباطات عاطفی، اختلال پارانوئید (بی اعتمادی مطلق)، اختلال دلبستگی بازداری شده در کودکی، انزوا، وسواس در کمال‌گرایی، داشتن معیار و انتظارات های بشدت سختگیرانه برای خودش، علاقه به کنترل گرفتن شرایط، ضعف دربرابر شخصیت های خردکننده درونی خود. - ترس اصلی: ترس از غلبه احساسات بر منطق، چون فکر میکنه اونموقع بی ارزش و بدردنخوره. - بزرگترین آرزو: خودشم نمیدونه. - عادات عصبی: در بیرون کاملا کنترل‌شده و مسلط‌ و خونسرده. به ندرت امکان داره که در بیرون هیجان‌زده بشه. در تنهایی ممکنه گاهی‌ اوقات به دیوار مشت های محکم زیاد بزنه که خشم‌ش سریعا فروکش کنه. اما فقط در مواقعی که واقعا عصبانی باشه و میدونه که ممکنه کنترلشو از دست بده. - اخلاقیات تکمیلی : توی ذهنش همه چیز رو زودتر از موعود پیشبینی میکنه ولی در عین حال، در لحظه، کار هایی دور از انتظار خودش و دیگران انجام میده. از ظاهر و باطن خودش متنفره و خیلی وقته سعی در فراموش کردن یا پذیرفتن این افکار داره. همیشه توی ذهن، خودش رو با دیگران مقایسه میکنه. این قبلا یک ضعف بود، اما مدتی میشه که وقتی مقایسه میکنه، سعی میکنه خودشو به کسی که از نظرش بهتر از خودشه برسونه و از اون بهتر بشه. در واقع ذهنی رقابت طلب داره. - درون‌گرا یا برون‌گرا: درون‌گرا - خوش‌بین یا بدبین؟: بشدت بدبین. با نگاهی تلخ و سرد به زندگی نگاه میکنه. --- ۴. پیشینه و گذشته - خانواده: پدر و مادری که هرگز اون ها رو ندیده. برادر بزرگترش به نام هِنسون. - داستان گذشته: پدر و مادرش یک پسر به نام هنسون داشتند و پدرش به نام هِنری، از شدت علاقه به پسرش، اسم اونو هنسون، به معنای "پسرِ هِن" (هن: مخفف هِنری) گذاشت. زندگیشون بی نقص بود تا ۸ سال بعد، وقتی که هانس به دنیا اومد. هرچند پدر و مادرش هیچ اسمی روی هانس نزاشته بودن. والدینِ هانس، اونو در نوزادی به پرورشگاه سپردن و به زندگی‌شون با تک پسر دوست‌داشتنی‌شون ادامه دادن. ۱۰ سال بعد، وقتی هنسون ۱۸ ساله بود، و پدر و مادرش توی یک تصادف وحشتناک با هواپیما مُرده بودن و تنها توی خونه پدریش زندگی میکرد، رفت پرورشگاه و هانس رو بخاطر اینکه از نزدیکانش بود تونست برگردونه. هانس که از هیچی خبر نداشت پیش برادر بزرگترش زندگی خیلی بهتر از پرورشگاه رو ادامه میداد. هنسون روی برادر کوچکش که هنوز اسم نداشت، اسم 'هانس' رو گذاشت. هانس خیلی به برادرش وابسته شده بود و هنسون رو بجای پدر نداشته‌ش دوست داشت. بخاطر شنیدن گذشته‌ش از زبان برادرش، از خودش و پدر و مادرش نفرت پیدا کرد. از اینکه ناخواسته به دنیا اومده بود، از اینکه حالا بارِ دوشِ برادرِ مهربونشه، از خودش نفرت پیدا کرد. حداقل کاری که از دستش برمیومد این بود که از هنسون قدردانی کنه. با تنها کسی که از ته دل احساساتی و خوب رفتار میکرد، برادرش بود. چون حتی با خودش هم رفتار مناسبی نداشت و در دلش، ترکیبی از غم خفیف و خشم زیاد نسبت به خودش، خانوادش و زندگیش داشت. اما اینها هرگز از درون‌ش بیرون نرفتن. سال ها گذشت و هانس فارغ‌التحصیل و ۱۸ ساله شد. هانس در طول سال های تحصیلی، کلاس های رزمی ترکیبی و کامپیوتر رو گذرونده بود و علاقه داشت. از اوایل نوجوانی تصمیم گرفته بود که در 'سازمان فوق محرمانه جاسوسی' مامور بشه. این اسمی بی عقیده و من‌درآوردی از ذهنش بود. وقتی تحقیق کرد، فهمید برای رسیدن به علاقه‌ش (ورود به سازمان عملیات ویژه) باید اول دوره ای ۶ ماهه توسط سازمان رو بگذرونه.
و از زاویه‌ی دیگه، فهمید که توی این سازمان، برای ماموران، یک خوابگاه محافظت شده و خصوصی، زیرنظر و نزدیک به ساختمانِ اصلیِ سازمان وجود داره، که با پرداخت اولیه‌ی شهریه‌ای ناچیز، میتونه در طول سال های خدمتش اونجا زندگی کنه. تصمیم هانس قطعی شد، چون از لحاظی هم فکر میکرد پیش هنسون یک بار اضافه‌ست و هنسون به خاطر اینکه خیلی با ملاحظه‌ست چیزی در این مورد نمیگه. پس در ۱۸ سالگی، با هنسون خداحافظی کرد و رفت به سازمان. درحالی که دلیلش بیشتر از علاقه، دوری از زندگی اجتماعی قبلش، اجتناب از برادر بزرگش که (فکر میکرد) باعث رنجشه، و وارد شدن به زندگی‌ای که در اون تنها و مستقله، اویزون کسی نیست و کسی اونو با گذشته‌ی شرم‌آور و احمقانه‌ش نمیشناسه. اون موقع، موقعی بود که هانس بیشتر از هر وقت دیگه ای منطق رو به احساس ترجیح داد. و این منطق انقدر توی قوانین زندگیش پزرنگ شد که احساساتو فراموش کرد... دوره‌ی ۶ ماهه طاقت فرسا رو توی منطقه ای دور افتاده زیر نظر سازمان، با کلی داوطلب دیگه به تمام رسوند. اما به سختی و دشواری، دلیلش این بود که توی نوجوانی تمرین های خونگی اما سنگینی انجام میداد. هانس در کمال ناباوری، بشدت احساس لذت و خوشنودی توی این دوره‌ی طاقت‌فرسا داشت. بعد از ۶ ماه، ۳۰ درصد داوطلبان، که هانس هم جزوی از اونها بود، برای ورود به سازمان قبول شدند. یک سال و نیم دیگه، در طبقه‌ی آموزشِ سازمان، هانس و بقیه داوطلبان که دیگه مامور به حساب میومدن، مشغول یادگیری کارهای عملی و مطالب بودن. نصف بیشتر روز مشغول تمرین های عملی سختگیرانه و گاهی برای ماموران بهتر، تمرین های میدانی، و چندساعت از روز هم به یادگیری مطالب تئوری پرداخته میشد. هانس توی ۲۰ سالگی، کاملا برای کارهای رسمی و میدانی آماده بود. ماموریت های فردی و گروهی رو پشت سر گذاشت و ادامه داد. سال ها گذشت، همه رو میشناخت اما به هیچ وجه کسی رو به عنوان 'دوست'، انتخاب نمیکرد. به افسران عملیات، رئیس واحد ها، مدیران عملیات و رئیس سازمان احترام میذاشت و مورد اعتماد اونها قرار گرفت، به خوبی تمرین های مروری، عملیات و ماموریت هارو انجام میداد. روز به روز، مثل بقیه‌س ماموران، ورزیده تر میشد. بخاطر گذشته‌ای که دوست نداشت بهش فکر کنه، نمیخواست حتی یک روز مرخصی بگیره و از سازمان خارج بشه، مگر به دلیل کار و برخی مسائل. با وجود شخصیت سرد، مغرور و بی احساسی که توی سازمان توی خودش پرورش داده بود، دلش برای برادرش که انقدر باهاش خوب رفتار میکرد تنگ شد و باعث شد چند روز در سال مرخصی چندساعته بگیره و برادرش رو ببینه. وقتی توی ۲۲ سالگی، برای اولین بار بعد از ۴ سال رفت به دیدن هنسون، هنسونِ ۳۰ ساله، با دیدن هانس شوکه شد. برادرش کوچیکتر و وابسته‌ش تبدیل به مردی بی احساس و جدی بدون کمترین خمیدگی لب (لبخند) جلوش ایستاده بود. هرچند مودب و غیرتهاجمی. اما کم کم برای هنسون هم عادی شد. روز ها و سال ها گذشت و هانس در حال حاضر (۲۰۲۶) همچنان یک ماموره. با این تفاوت که حالا مورد اعتماد تر، کارکشته تر، با تجربه تر و با ۱۰ سال سابقه بود. در عین حال، سرد تر، بی احساس تر و جدی تر از سال های گذشته. هنوز هم یک یا دو روز در سال، چند ساعت مرخصی میگیره و به دیدن برادر ۳۶ ساله‌ش که از خودش جوون تر و سرحال تره میره. - رویداد مهم گذشته: مهم ترین رویداد گذشته‌ش، طرد شدن از طرف پدر و مادر و فرستاده شدن به پرورشگاه بود. با اینکه اونموقع یک نوزاد بود، اما وقتی در ۱۰ سالگی متوجه شد، و در ۱۸ سالگی به طرز عمیق تری فهمید، کاملا تغییر کرد. دیدش به زندگی تلخ و سرد شده بود و زندگی رو مکانی برای تحمل سختی ها، کسب قدرت و دوری از احساساتِ بی موردِ عاطفی تعریف کرد. - نحوه مرگ / از دست دادن عزیزان: پدر و مادرش داخل هواپیما، وقتی برای دیدن اقوام خارجی خود اقدام کرده بودن، و هنسون رو برای نگهداری از خونه، تنها گذاشته بودن، تصادف کردند و از دنیا رفتند. اونموقع هانس توی پرورشگاه ۱۰ ساله بود و هنسون داخل خونه، ۱۸ ساله. - تحصیلات: گواهینامه پایه عملیاتی. - شغل / حرفه قبلی: ندارد. --- ۵. جایگاه کنونی: - شغل / نقش فعلی: 'مامور عملیات ویژه'. تحت 'سازمان عملیات ویژه سایرِس' - محل سکونت: خوابگاهِ اختصاصیِ زیرنظرِ سازمان. - وضعیت مالی: حقوقِ پایه متوسط + پاداش برای ماموریت‌هایِ خطرناک. - وضعیت عاطفی: مجرد، بدون هیچگونه رابطه. - هدف کوتاه‌مدت: - هدف بلندمدت: انتقام سرد و حساب‌شده از سازمانی که جونش رو بی‌ارزش دونست. نه با خشونتِ آشکار، بلکه با تبدیل‌شدن به بهترین و غیرقابل‌جایگزین‌ترین مامور سازمان، تا به سازمان ثابت کنه نیازشون به هانس بیشتر از نیازِ هانس به سازمانه. و از طرفی به خودش هم ثابت کنه بی ارزش و بدردنخور نیست.
چون روحیه‌ی سرد و مسلط هانس بعداز بی اهمیتی سازمان و همکار و دوستش به جونش، کمی شکسته شد، هرچند پنهانی و توی دلش این اتفاق افتاد؛ و به سرعت، از این ویژگی استفاده کرد تا بیشتر بی‌نیاز به آدما باشه. --- ۶. توانایی‌ها و مهارت‌ها - مهارت‌های فیزیکی: تسلط کامل به ورزش ترکیبیِ mmi، (بعداز ۱۰ سال تمرین هاب سختگیرانه.) تیراندازی با کلت، مبارزه با سلاح سرد، تحمل درد بالا. - مهارت‌های ذهنی: تسلط بر علوم کامپیوتر، پیشبینی شرایط، موقعیت و آدم‌ها. - مهارت‌های اجتماعی: - زبان‌های مسلط: نامشخص - سلاح / ابزار خاص: دو کلت کمری اسپرینگ فیلد، مخفی شده در هولستر چرمیِ زیر کت. خنجرِ بالیسانگ، مخفی شده در چکمه‌ی سمت راست. - قدرت‌های ویژه: تحمل سرما در حد زیر صفر درجه. --- ۷. علایق و سلیقه‌ها - سرگرمی‌ها: فشار آوردن به خود با تمرین های طاقت فرسای افسرِ عملیاتیِ تیمِ: رئیس رِیس. - غذای محبوب: غذای محبوب ندارد. قرص نعنا و آب یخ زیاد میخوره. - موسیقی / فیلم / کتاب موردعلاقه: وقت این کار هارو نداره، اما بعضی از شب ها که نمیخوابه، فیلم های اکشن، جنایی و بر خلاف اخلاقش، گاهی کمدی و هیجان انگیز میبینه. موسیقیِ ترومپت که در روز های رسمی و یادبود سازمان پخش میشه رو دوست داره. - رنگ موردعلاقه: به این چیز ها اهمیت نمیده و فکر نمیکنه. اما رنگ های مورد استفاده‌ش رنگ های تیره و کمتر توی چشم هست. از جمله: مشکی، سرمه ای تیره، سبز تیره. - مکان موردعلاقه: مکان های زیادی نمیره. ولی از موقعیت و مکان های سخت و طاقت فرسا و مرگبار ماموریت های نادرش لذت میبره، هرچند هیچوقت تا الان به این موضوع توجه نکرده و بدون اینکه بدونه از این کار و موقعیت ها لذت میبره. توی ۱۰ تا ۱۸ سالگی، هرجایی که با برادرش بود بهش خوش میگذشت. - نفرت‌ها: احساسات عاطفی که از نظرش بی جا و مال آدم هایی هست که از لحاظ عقلی کودک‌ن. اینکه یک فرد، رنج و سختی هایی که کشیده رو جار بزنه. گرما. تیشرت و شلوارک و هرگونه لباس و شلوار هایی که کوتاه یا جذب باشن. --- ۸. روابط اجتماعی - بهترین دوست: نداره. منزویه. - دشمن / رقیب: دشمن یا رقیب خاصی نداره، ولی خشمی سرد از پدر و مادر، نیکولاس و سازمان داره. (در حال حاضر، ۲۸ سالگی) - معشوق / همسر: نداره و هیچوقت به این موضوع فکر هم نکرده. - الگو / قهرمان: نداره، ولی از ۱۰ سالگی تا ۱۵ سالگی خیلی برادرش رو تحسین میکرد و براش مثل یک قهرمان بود. ولی بعداز ۱۵ سالگی به این نتیجه رسید که این تفکرات احمقانه و کودکانه‌ن و هنسون صرفا یک انسان خوب و مهربونه، نه یک قهرمان. - نحوه برخورد با غریبه‌ها: سرد، بی احساس، خونسرد، مغرور. --- ۹. دیالوگ و صدا - تن صدا: واضح، سرد، یکنواخت، بی احساس. - لهجه: ندارد. - کلمات / جمله‌های تکراری: ندارد. - سرعت حرف زدن: نه تند نه کند، ولی نسبتا سریع. و مختصر. --- ۱۰. رازها : - رازی که کسی نمی‌داند: اینکه هانس از موقعیت های خیلی سخت، دشوار و طاقت‌فرسا احساس زنده بودن میکنه رو کسی نمیدونه چون صورتش در اون شرایط هم بی احساس و سرده. دلیل اینکه احساس زنده بودن میکنه اینه که عقیده داره هر دردی که میکشه، ضعفی رو پنهان میکنه و قدرتش بیشتر میشه. - چیزی که از آن شرم دارد: کودکیِ شرم‌آور و بی ارزشی‌ای که فکر میکنه اگه مثل هنسون به‌درد‌بخور بود هیچوقت خانوادش اونو به پرورشگاه نمیفرستادن. - دروغی که همیشه می‌گوید: "دلیل من برای ورود به سازمان، علاقه‌م بود." درحالی که این حرف فقط در دوران نوجوانی و رویاهای هانس در اون زمان صدق میکند، چون بعد از مدت کمی (۱۸ سالگی) این علاقه‌ش دفن شد و فقط بخاطر تنها زندگی کردن و یک شغل عادی رفت سمت این حرفه. --- ۱۱. توسعه داستانی - نقطه شروع داستان: ابتدای داستان با به دنیا اومدن هانس شروع میشه. - نقطه تحول شخصیت: مشخص نیست. - پایان‌بندی احتمالی: مشخص نیست. - تغییری که در طول داستان می‌کند: از کودکی بی خبر و مظلوم، به انسانی سرد و بی احساس. --- ۱۲. نکات اضافه - نماد / حیوان نمادین: گرگ - موسیقی متن شخصیت: Are we too young tor this? - جمله معروف شخصیت: ندارد. - چه احساسی به خواننده/بازیگر منتقل می‌کند؟: احساسِ انزوا، سرما، خشم و کمی غم بخاطر داستان تراژیک گذشته‌‌ش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا