Sick mind.
ای وای
یاد رفقایی که فقط تو دورانش رفیق بودن افتادم. دورانش دورانِ خندانی بود.
یعنی بعداز اتمام دوران، برای هم غریب بودیم. تعریف دوستی و رفاقت است دیگر. نه که برای بعضیا اینطور نباشه. دوستی های نادری هستند که ۱۰۰ درصد شفافن اون چندتا رفیق.
الان شما چندتا رفیق دارید که جلوش یک درصد هم نقش بازی نمیکنید، تظاهر نمیکنید و هررر احساسی رو که دارید بلااسنثنا و بدون تردید و احتیاط جلوش بروز میدید؟
هیچکس. برای اینکه آدم جلوی آینه هم تظاهر میکنه. تظاهر به شادی. تظاهر به غم. تظاهر به هرچیزی، نه فقط احساسات.
درنتیجه، انسان که از صدرصد واقعی بودن جلوی خودش هم عاجزه، رفاقت هایی هم که تو زندگیش داره، زودگذر و کمتاثیره.
هدایت شده از 𝔐𝔶 𝑹𝒆𝒅𝒆𝒎𝒑𝒕𝒊𝒐𝒏❁
رندوم یاد کسی افتادم. طرفو هرچندروز یکبار میدیدمش دو سه سال پیش. یبار تو جمع بحثی شد کشیده شد به اینکه جنسیت خدا چیه مثلا به شوخی.
بعد یارو برگشت گفت "من توی ذهنم خدا یک مَرده شبیه پدرم. چون بنظرم بابام خیلی بینقص و بینظیره."
Sick mind.
رندوم یاد کسی افتادم. طرفو هرچندروز یکبار میدیدمش دو سه سال پیش. یبار تو جمع بحثی شد کشیده شد به این
من اونموقع تو ذهنم اینطوری بودم که خب داداش وابستگی به والدین تا چه حد؟ جمع کن خودتو لطفا.
تو کتم نمیرفت یکی انقدر باباشو ستایش کنه که حتی خدا رو هم شبیه اون تصور کنه. چطور ممکنه یک انسان رو انقدر قبول داشته باشی.
بعد الان که یادش افتادم به این فکر میکنم کسایی نظیر این بندخدا، واقعا تفکرات و زندگی عجیب یا شاید جالبی دارن. ولی هنوزم معتقدم وابستگی و پرستش کردنِ یک انسان، مزخرف و ضعفه خالصه. هرچند جالب، ولی فقط توی داستان ها. بخاطر همین هم چندین تا از اوسیام هستند که بعضیا رو اینطوری ستایش میکنن. هرچند من برای هرکدومشون دلیل منطقی گذاشتم نه که صرفا اونو خدا ببینن چون این چرته.
ولی من خودم شخصا نمیتونم اینو درک کنم. یعنی تصورشم میکنم اینطوریم که عمرا اگه من یک روزی کسی رو انقدر مورد تحسین و ستایش قرار بدم. (گرچه در دنیای ذهن و خیالبافی قطعا همچین اشخاص قابل ستایش و تحسین رو دارم.)
نه که خودم به خودم مغرور باشم یا خودمو والا ببینم هه نبابا. من از سرتا پام ایراد میگیرم که یهوقت به خودم نبالم و فکر نکنم بینقص و عالیم.