Sick mind.
الان نباید رفیقنیمهراهبازی درمیاوردی. #wip #Oc
روی صحبتم با خودکاره.
Sick mind.
الان نباید رفیقنیمهراهبازی درمیاوردی. #wip #Oc
بله درسته داشتم فول بادیه رابینجف رو میکشیدم.
Sick mind.
فکر کن یک درصد آهنگش راجب زندگی منم صدق کنه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Sick mind.
#Sketch
احساس میکنن هرچی بزرگتر میشه بیشتر میخواد مخاطبِ زاویه دیدش رو بگیره بزنه.
هدایت شده از Archive
با نفس عمیقی، دود سیگار را میبلعد و مدتی در ریههایش نگه میدارد. میسوخت. و چقدر این سوزش را دوست داشت و همواره نفرت عجیبی را نسبت به آن حس میکرد. شاید تاثیر تلقینهای پدرش بود. پیرمرد مدام از دود بد بوی آن مینالید و با دیدن لبهای تیرهاش بر سرش فریاد میکشید. آه. از پدرش هم متنفر بود.
دود را بیرون میدمد و به چهره مصمم و بیاحساس پدرش در قاب عکس کوچک گوشه میز نگاه میکند. چه مشکلی با لبخند زدن داشت؟! البته، خودش هم شبیه همان مرد شده بود. دلسرد، بیرحم. قاب عکس را روی میز خم میکند. دوس نداشت تمام روز نگاه سنگین او را تحمل کند.
پُک دیگری به سیگارش میزند. برگه چرکنویسش را مچاله میکند و بیتفاوت، روی زمین رها میکند. دستگیرههای چوبی صندلی را میگیرد و وزنش را روی آن میگذارد. خودش را بالا میکشد و به سمت پنجره میرود. پیشانیاش را به شیشه سردش میچسباند. چند ساعتی میشد که باران نمنم میآمد و میرفت و دوباره بازمیگشت و به همین منوال. گویی میگفت: "نمیای؟ بیاها!!" شاید هم پدرش او را صدا میکرد. آخر پیرمرد باران را خیلی دوست داشت. هرزمان که باران میآمد، اگر از چهاردیواری تنگ و کوچکشان بیرون نمیرفت، دلش میگرفت. میرفت زیر باران و دعا میکرد. فقط زیر باران میتوانستی ببینی که او هم دندان دارد! سپس رو به او میکرد و میگفت: "یالا بیا دیگه بچه! دعا کن بزرگ شدی آدم بشی. بعدشم روی جاده خیس دراز میکشیم و بستنی میخوریم!" آیا خدا دعایش را پذیرفته بود؟ الان آدم شده بود؟ شاید؛ اما آدمی که پدرش میخواست؟ هرگز.
اشک دیدش را تار میکند. نه نه، قطعا این پنجره بود که بخاطر باران تار بنظر میرسید. پیرمرد لعنتی.
سیگارش را کف اتاق میاندازد. چترش را برمیدارد. باید به این بارانی که قصد رفتن نداشت، جواب پس میداد. و به پدرش. بهرحال چند ساعتی میشد که سنگ مزارش را ندیده بود.
@he_wrote - #To : Samra_110