1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میبینی دفترچه؟افرادی رو بیشتر از خودم دوست داشتم که درکی از محبت نداشتن.
احساسات،احساسات...لعنت بهشون.بابت تمام آزارهایی که به قلب کوچیکم رسوندن و فکرکردن میبخشمشون.
اما دفترچه!من نمیتونم قاتلهایی که با لبخند چاقو میزنن رو ببخشم!
_سکوت
اهمیت دادن و توقع داشتن دو مقوله ی بسیار متفاوتاند که اغلب مردم آنها را باهم یکی میدانند.
من آنها را اینگونه میشناسم:
اهمیت دادن:توجه داشتن(برای مثال به حرفهای دیگران.)
توقع داشتن:مورد توجه خاص قرار دادن(برای مثال از کسی)
اهمیت را معمولا میتوان به همه نسبت داد.چه حرف مادرت باشد و چه حرف یک پیرمرد در خیابان.
ممکن است به حرف آنها اهمیت بدهی اما مسئله توقع است.
در حالت معمول(دارای سلامت عقل)تو توقعی از آن پیرمرد داخل خیابان بابت حرفی که بر زبان آورده نداری.اما از مادرت...؟!
مشکل اینجاست که ما از آن کسی که نباید،توقع داریم.
هرکسی لایق توقع داشتن نیست!این چیزیست که هربار به خود گوشزد میکنم!
_سکوت
530.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرگز آن عشقی که به اطرافیانم بخشیدم را دریافت نکردم.حتی ذرهای از آن را.اما دنبالش هم نبودم!
وقتی چیزی را به کسی هدیه میدهی،منتی نیست.اما خب...شایدانتظار داشتم کمی عطوفت،لطف،مهر یا هرچیزی که نامش ابراز اهمیت به روش عاطفی باشد از آنها دریافت کنم.
هنوز دوستشان دارم؟بله.
هنوز همانقدر به آنها عشق هدیه میدهم که قبلا میدادم؟خیر.
هنوز به آنها امیدوارم؟بله.
اما آیا برای دریافت عشقی چهبسا ناچیز دست به هرکار احمقانهای میزنم؟خیر!
زمانی که به دنبال اندکی محبت از اطرافیان بودم؛زمانی که به محبتشان نیاز داشتم؛چیزی دریافت نکردم.اکنون که دیگر اهمیتی ندارد...!
_سکوت
پدربزرگ ابتهاج عزیزم:)عیبی ندارد اگر شما را پدربزرگ بنامم نه؟!در هر صورت...
نمیدانم شما چندساله بودید که معنی هرگز را دریافتید.اما من با نزدیک دو دهه زندگی،هنوز هم به معنی و مفهوم هرگز مشکوکم.
همان هرگزی که باعث شد نتوانم بعد از آخرین بار_که مسلماً نمیدانستم آخرین بار است_چندی از عزیزانم را ببینم...
راستش آن روزها که کوچکتر بودم،هیچ درکی از محال بودن برخی چیزها نداشتم.من هم نمیدانستم معنی هرگز را؛اما پدربزرگ...آنها چرا باز نگشتند دیگر؟
_سکوت
حق با تو بود سهراب عزیز!زندگی شستن یک بشقاب است.اما از خدا که پنهان نیست،از تو چه پنهان؛بشقاب من انگار از دستم افتاده،شکسته و پودر شده.شاید حتی یک تکه از آن _همان تکهای که گل سرخ داشت؟_ در دستم فرو رفته باشد.
شاید هم به هنگام شستن بشقابم آب قطع شده و بشقاب من غرقه در کف،در انتظار آب مانده.سردرگم و میان دستان بلاتکلیف من.
در آن زمان که تو میزیستی زندگی حتی شیرینتر از شستن یک بشقاب بود.اما زندگی کنونی لجنتر از این حرفهاست.مایوس کننده و کدر شده است.
حقیقتش را میدانی سهراب؟در زمانی که من درحال زیستنم،زندگی کشتن یک سنجاب است...:)
_سکوت