در انتهای یک جادهی تاریک،ستارهای میدرخشید.محلیان نامش را خورشید نهاده بودند.خورشید از دهکده دور بود.خیلی دور.آنقدر دور که مادران،شبها برای کودکانشان لالایی روز نور را میخواندند.در آن لالایی از روزی میگفتند که خورشید،دلش به حال مردمان میسوخت و به دهکده میآمد و به آنجا نور میبخشید.
ظهور نور برای مردم دهکده یک رویا بود.یک رویای دست نیافتنی.
تا اینکه یک روز خورشید مرد!ناگهان دهکده به تاریکترین حالت خودش بدل شد.هولناک و رعبانگیز.اهالی از ترس به خانههایشان پناه بردند و تا شب بیرون نیامدند.
صبح روز بعد،وقتی کودکان برای بازی به کوچهها آمدند،نور را دیدند!خورشید از نو متولد شده بود و پس از سالها انتظار،به دهکده آمده بود.
مردمان دهکده،آن روز را "روز نور" نامیدند و دور آن تاریخ را در تقویمها، با رنگ زرد خط کشیدند.نمادی از طلوع و درخشش!نمادی از حیات و امید!
_سکوت
https://eitaa.com/silent_words_13/434
تو گفتی ما به هم شبیهیم چیکار میکنی تا ازش دور بشی همینم کارایی که گفتی ؟
_
نت رو اگه وای فای باشه خاموش و اگه نت گوشی باشه سعی میکنم تا حد ممکن دوری کنم مثلا وقت شارژش تموم شد نمیزنم به شارژ.
اره میرم کلا سر کارای دیگهای به شخصه شبا کتاب میخونم اما گاهی غذا درست میکنم،پیش مادربزرگم میرم،میزمو مرتب میکنم،چیز میز درست میکنم
کلا هرکاری که منو از گوشی دور نگه داره
الان برای اولین قدم برای نوشتن چیکار کنم
_
یه روش هست برای بهتر کردن نوشتن در ۳۰روز. یه دفترچه میگیری و از صفحه اولش شروع میکنی. هرروز باید بنویسی.میتونی روزت رو بنویسی میتونی در مورد احساست در مورد طرز فکری که داری راجع به هر چیزی بنویسی.
حداقل باید هرروز یک صفحه باشه میتونه هم بیشتر اما نباید کمتر از یک صفحه بشه بیشتر باشه.بهتره دفترچهت کوچیک باشه که راحت باشی. فرداش دوباره یه متن دیگه که بازم میتونه هر چیزی باشه و همینطور روزهای بعد. هدف اصلی قدرت قلمه پس تو میای و بعد از روز سوم شروع میکنی روزهای قبل رو میخونی. یعنی روز چهارم سه صفحه قبل روز پنجم سه صفحه قبل.هر روز قبل از نوشتن متن جدید ۳ صفحه قبل رو بخون و بعد توی متن جدیدت سعی کن از کلماتی که توی روزای قبل خیلی استفاده کردی دوری کنی برای مثال اگه از کلمه مثلاً خیلی استفاده کردی از هم معنیهاش استفاده کن مثل برای نمونه به عنوان مثال و غیره. اگه توی پیدا کردن هم معنیا کمک خواستی یا سوالی داشتی میتونم کمکت کنم.
ببخشید یکم متن طولانی شد🎀
پسرک خوابش نمیبُرد.از تخت بلند شد و به سمت پنجرهی اتاقش رفت.پنجره را باز کرد و ماه را در آسمان دید.لبخندی زد و آهسته گفت:«میدانی ماه؟من مدتهاست که به هیچ چیز اهمیت نمیدهم.اما هنوز هم وقتی تو نور خود را به اتاقم هدیه میدهی چنان شاد میگردم که انگار دنیا را به من دادهاند.»
همانطور در سکوت به ماه نگریست.ناگهان احساس کرد که ماه دارد به او لبخند میزند.پسرک در قلبش،شادی را احساس کرد.دوباره به سمت ماه لبخندی زد.سپس آهسته بر روی تخت خود خزید و زیر لحاف نازکش غرق در خواب شد...
_سکوت