eitaa logo
سکوت‌نوشته_
76 دنبال‌کننده
95 عکس
11 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پسر، قلمش را برداشت و نوشت: "برادر عزیزم، سلام. این نامه برای توست. برای تویی که در این دنیا، تنها رفیق حقیقی من بودی و هستی! می‌خواهم برایت از روزهای زمستان بنویسم. آن‌روزها که راس ساعت هشت صبح، شالگردن‌ها و کلاه‌هایمان را می‌پوشیدیم و به معدن زغال سنگ می‌رفتیم. چه روزهای سختی بود نه؟ به یاد داری نزدیک‌ غروب، هنگامی که از معدن بیرون می‌آمدیم چقدر زندگی برایمان دل‌انگیز بود؟ بی‌توجه به آنکه صورت‌هایمان به کریه ترین حالت ممکن سیاه شده بودند، از هوای تازه و اندک نور باقی‌مانده از خورشید لذت می‌بردیم. یادش بخیر برادر عزیزم یادش بخیر؛ هرچند دوران مشقت باری بود؛ موافقی؟" _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کسی چه می‌داند؟ شاید روزی ما هم در تاریخ ثبت شدیم! تبدیل شدیم به خاطراتی محو از زمان خودمان. از اشک‌ها و لبخندها. آخرش چه؟ هیچکس نمی‌داند. هرکس می‌گوید که می‌داند، دروغ می‌گوید! قسم می‌خورم! گوش بدهید آقایان! گوش بدهید! من به شما خواهم گفت؛ آدم‌ها دروغ می‌گویند زیرا از حقیقت وحشت دارند. وحشت از اینکه دیگران بفهمند که چقدر احمق و ناچیز هستند! اما مگر همه‌ی ما احمق و ناچیز نیستیم؟ حقیقت همین است آقایان! آینده همین است! این همان چیزی‌ست که هیچکس نمی‌خواهد بداند! اما چرا؟ من این را هم نمی‌دانم. می‌بینید آقایان؟ اعتراف به نادانی همینقدر ساده‌ است و این مردمان متوهم حتی از همین هم می‌ترسند. چه کسانی خود را شجاع می‌نامند؟ من فکر می‌کنم همه‌ی ما در نهایتِ خود، یک دروغ عظیم داریم که در پنهان کردنش ماهریم. همه‌ی ما به جای خود بازیگران ماهری هستیم آقایان! این است ذات بشریت! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Mika139el متنای اینجا رو هم بخونید شاید خوشتون اومد!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آهنگ Don't cry, put your head on my shoulder از تام اودل، مرا به یاد دوست خیالی عزیزم می‌اندازد. همراه‌ترین شخص زندگی‌ام! همیشه وقتی گریه می‌کنم، کنارم می‌نشیند و بدون هیچ حرفی، شانه‌اش را به شانه‌ام می‌چسباند و سرم را روی شانه‌اش قرار می‌دهد. آهسته در گوشم می‌گوید: «گریه نکن! سرت را اینجا بگذار و فقط نفس بکش.» نمی‌دانم چرا یک خیال می‌تواند اینقدر آرامم کند. اینطور نیست که به او وابسته باشم، نه! هر چند روز یکبار هم را می‌بینیم اما، بودنش برایم با ارزش و مهم است. همانند حضور اکسیژن حیاتی است. تقدیم به اکسیژنِ نامرئیِ عزیزم؛ _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دختر میان جمعیت ایستاد. شمشیر نقره‌ای‌اش را بر زمین کوباند و بانگ برآورد: «آهای مردان متظاهر! نفرت انگیزانِ عاری از شرف و انسانیت! هان، چه شد؟ چرا رنگتان پریده؟ فکر نمی‌کردید زنی نحیف اندام حریفتان شود نه؟ خنده‌دار است. جربزه؟ شما بزدلان به چه چیز خود می‌بالید؟ ثروت؟ مقام؟ هیکل؟ به خودتان بیایید! شما لعنتی‌ها هیچ ارزشی ندارید. ذره‌ای از شما تهی مغزها نمی‌ترسم... اینجا را ترک می‌کنم و می‌خواهم ببینم، اگر جرات دارید نزدیک بیایید تا نشانتان دهم چقدر می‌ارزید!» دختر بعد از فریاد زدن این جمله، پوزخند زنان سالن اجتماع را ترک کرد... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی متنای اینجا رو فور میزنید تا مرز سکته میرم برای واقعی