هرگز برای رسیدن به خودشناسی در مقابل آینه نایستادم.
آن فردی که درون آینه به من مینگرد،یک ناشی است.یک دلقک در پوشش انسانی.یک مرده متحرک.
خود واقعی من روزها در کنارم روی تخت مینشیند و با من گفت و گو و گاهی نیز جر و بحث میکند.
او را خیلی خوب میشناسم.عجول،مهربان،هیجانی و سرشار از ذوق کودکانه.در ظاهر بزرگ شده اما قلبش هنوز کوچک و ساده لوح است.
او را خیلی بیشتر از خودم دوست میدارم.بیشتر از آن خودم که هر روز در آینه میبینمش...!
_سکوت
در کنارم خواهی ایستاد؟حتی اگر برف ببارد و کاپشن نداشته باشی؟اگر باران بگیرد و چتر خود را نیاورده باشی؟آفتاب بتابد و عینک و کلاه در کیف خود یافت نکنی؟حتی اگر خیابان تاریک و بیفروغ باشد؟
پاسخ مثبت تو محبت توست؛زیرا تمام اینها بهانه بود...
اگر برف ببارد،کاپشن خود را تنت میکنم و سفت در آغوشت میگیرم تا سرما را احساس نکنی.اگر باران بگیرد،خودم را چتر و سرپناهت میکنم تا خیس نشوی.اگر آفتاب مقابلت قرار گیرد،روبرویش خواهم ایستاد تا چشمان درخشندهات را آزار ندهد.اگر خیابات تاریک شود،دستت را میگیرم و حتی بدون نور،با امیدی درونی در کنار یکدیگر قدم میزنیم.
در همه حال در کنارت خواهم ماند،اگر در کنارم بمانی.وفاداری همین است،نه؟
_سکوت
آنقدر از آسمان و دریا نوشتیم که زمین مهربان و عزیزمان پاک فراموش شد.
زمین سبز و بخشندهی من!گرم و صمیمی!
دریا زیباست.آسمان مجذوب کگنده است.اما زمین؛زمین من!زمین تمام موجوداتی که از آب دریا مینوشند و هوای آسمان را تنفس میکنند.
زمین من،زخمهای خود را نادیده میگیرد.تمام آلودگیهایی که آدمهای سیاه صفت بر او تحمیل میکنند،زمین خوشقلب من میبخشد،اما فراموش نمیکند...!
این متن را به زمینی هدیه میدهم که زندگی من و تمام آدمها به او وابسته است بدون اینکه حتی توجهی کنیم.
دوستدار و ارادتمند تو _ 1405/3/14
_سکوت
هرگز نفهمیدم که چطور ممکن است زیر آسمان به این پاکی،روی زمین به این زیبایی و درکنار دریایی به این درخشانی،چنین مردمان عجیبی زندگی کنند!
و این "عجیب" قطعا به معنای متفاوت بودن نیست.منظور آدمهایی از جنس آلودگی و مغزهایی از جنس دود است.آدمهایی که درونشان با پلیدی یکی شده و ذات پاکشان را تحقیر کرده.
مردمانی نفرتانگیز که قلب خود را زیر مشتی آلودگی و دود،مدفون کردهاند...!
_سکوت
اتاق زیادی تاریک است.هرچند بعید میدانم به تاریکی مغزم برسد.مغزی که از این شرایط خسته شده است.
افکار بیمعنی،پوچ،عجیب.دیگر انگار هیچ چیز نمیدانم.بعد از کلی فکر کردن،آدم دیگر حتی از سادهترین مسائل هم سر درنمیآورد.در گیجی مطلق فرو میروی گویا مغزت را از دست دادهای و درکی از محیط اطرافت نداری.
زندگیست دیگر.از زخمی کردنت لذت میبرد.قاه قاه به وضعیت اَسَفناکی که همانند منجلابی تو را به درون خویش میکشد،میخندد.
زندگی همین است و حالا فکر میکنم که به آن عادت کردهام.
زمین خوردن،بلند شدن،درمان کردن زخمها،تلاشی دوباره و دویدنی دوباره و...زمین خوردن دوباره!
زندگی همین است دیگر؛اینطور نیست؟
_سکوت