eitaa logo
سکوت‌نوشته_
74 دنبال‌کننده
89 عکس
11 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خلاء؛ چیزی که خیلی وقت‌ها درونش گیر کرده‌ایم. خلاء؛ تجلی تهی شدن و فرو رفتن در خلسه‌ای از هیچ. خلاء؛ آن احساسی که در پشت خیلی از اتفاقات پنهان می‌شود و ما آن را نمی‌بینیم. خلاء؛ همان لحظه‌ای که فکر می‌کنی حتی خودت را هم از دست داده‌ای... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میان علف‌ها ایستاده بودم که ناگهان نسیمی ملایم علفزار را به رقص وا داشت.موهای کوتاه جلوی صورتم تابی خورد و دوباره روی ابروهایم آرام گرفت.بی صدا به آواز طبیعت گوش فرا دادم و چشمانم را به آسمان هدیه دادم. ابرها در تکاپو بودند.باران!این چیزی بود که از جنب و جوش پرندگان در میان پروازهایشان به سوی جنگل درختان کاج دستگیرم شد. کلاهم را برداشتم.به ساعت مچی‌ام نگاهی انداختم.هنوز وقت برای رسیدن به خانه بود.آهسته به سوی خانه به راه افتادم و در راه،زیر لب شعری را زمزمه کردم: خاموشم اما، دارم به آواز غم خود می‌دهم گوش وقتی کسی آواز می‌خواند، خاموش باید بود _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نه عزیز من،نه!مشکل از زمان و مکان نیست.مشکل از آدمیزاد است!همان آدمیزادی که طبیعت را آزرده کرده و به خودش هم رحم نمی‌کند. این جماعت خوب بلدند همه چیز را گردن زمان و مکان و حتی یکدیگر بیندازند. خوب می‌دانند چطور خود را تبرئه کنند و از زیر مسئولیت شانه خالی کنند. در مظلوم نمایی حرف ندارند و به طرز عجیبی همزمان در خودزنی کردن هم بسیار واردند. این مردم اگر مجبور باشند خودشان را هم گول می‌زنند؛چه برسد به دیگران! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به جنگل رفته بودیم. به یاد داری؟ همه روی حصیر، در زمین صاف نشستند و مشغول نوشیدن چای شدند. اما من و تو، کنجکاوانه برای جمع کردن چوب به دل درختان بلوط زدیم. همانطور که مشغول جمع کردن چوب‌های خشک بودیم، به یک سراشیبی رسیدیم که شیب آن طوری نبود که با دست پرچوب بتوان به تنهایی از آن بالا رفت. تو زودتر بالا رفتی و دست من را گرفتی و کمکم کردی تا بالا بیایم. بعد از مدتی وقتی دستانمان دیگر جا نداشت، پیش بقیه برگشتیم و چوب‌ها را زمین گذاشتیم تا با آتش زدنشان کباب درست کنیم. خودم می‌دانم که تو حتی آن روز را هم به یاد نداری؛ چه برسد به آنکه ماجرای چوب جمع کردن‌های خنده‌دارمان را یادت باشد... اما من، همیشه چیزهای عجیبی به یاد دارم! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روی تخت اتاقم نشسته بودم. داشتم به زندگی فکر می‌کردم. به امید، احساسات، به لبخند مردم در خیابان. نسیم خنکی، بی سر و صدا از پنجره داخل شد و پرده اتاق را به رقص درآورد. چشمانم را بستم و به باد اجازه دادم تا دست نوازشی بر روی موهای کوتاه قهوه‌ایم بکشد. روی تخت دراز کشیدم و پاهایم را از آن آویزان کردم. دستانم را زیر سرم گذاشتم و به پرده اتاق که حالا به علت شدت گرفتن باد به پرواز درآمده بود خیره ماندم.چشمانم کم کم سنگین شدند و من نیز خوابم برد... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به قول کنان گری؛ "بچه بودم ولی بی‌خبر نبودم، کسی که دوستت داره این کارو باهات نمی‌کنه!" منم بچه بودم، ولی متوجه می‌شدم که اون هر کاری که می‌کرد رو با جمله‌ی "به نفع خودته" یا "من بد تو رو نمی‌خوام" توجیه می‌کرد. بچه بودم، اما می‌فهمیدم اونقدری که وانمود می‌کرد براش مهم نبودم. بچه بودم، اما از همون اول می‌دونستم اونو بیشتر از من دوست داره. از همون موقع هم می‌دونستم که جمله‌ی "هر دوتاتونو به یه اندازه دوست دارم" یه توجیه مثل بقیه توجیه‌هاش بود. و باز هم می‌رسیم به کنان که میگه؛ ما چهره‌های مشابه و فامیلی‌های مشابهی داریم؛ ولی مثل هم نیستیم! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا