eitaa logo
سکوت‌نوشته_
84 دنبال‌کننده
119 عکس
13 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
میان علف‌ها ایستاده بودم که ناگهان نسیمی ملایم علفزار را به رقص وا داشت.موهای کوتاه جلوی صورتم تابی خورد و دوباره روی ابروهایم آرام گرفت.بی صدا به آواز طبیعت گوش فرا دادم و چشمانم را به آسمان هدیه دادم. ابرها در تکاپو بودند.باران!این چیزی بود که از جنب و جوش پرندگان در میان پروازهایشان به سوی جنگل درختان کاج دستگیرم شد. کلاهم را برداشتم.به ساعت مچی‌ام نگاهی انداختم.هنوز وقت برای رسیدن به خانه بود.آهسته به سوی خانه به راه افتادم و در راه،زیر لب شعری را زمزمه کردم: خاموشم اما، دارم به آواز غم خود می‌دهم گوش وقتی کسی آواز می‌خواند، خاموش باید بود _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نه عزیز من،نه!مشکل از زمان و مکان نیست.مشکل از آدمیزاد است!همان آدمیزادی که طبیعت را آزرده کرده و به خودش هم رحم نمی‌کند. این جماعت خوب بلدند همه چیز را گردن زمان و مکان و حتی یکدیگر بیندازند. خوب می‌دانند چطور خود را تبرئه کنند و از زیر مسئولیت شانه خالی کنند. در مظلوم نمایی حرف ندارند و به طرز عجیبی همزمان در خودزنی کردن هم بسیار واردند. این مردم اگر مجبور باشند خودشان را هم گول می‌زنند؛چه برسد به دیگران! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به جنگل رفته بودیم. به یاد داری؟ همه روی حصیر، در زمین صاف نشستند و مشغول نوشیدن چای شدند. اما من و تو، کنجکاوانه برای جمع کردن چوب به دل درختان بلوط زدیم. همانطور که مشغول جمع کردن چوب‌های خشک بودیم، به یک سراشیبی رسیدیم که شیب آن طوری نبود که با دست پرچوب بتوان به تنهایی از آن بالا رفت. تو زودتر بالا رفتی و دست من را گرفتی و کمکم کردی تا بالا بیایم. بعد از مدتی وقتی دستانمان دیگر جا نداشت، پیش بقیه برگشتیم و چوب‌ها را زمین گذاشتیم تا با آتش زدنشان کباب درست کنیم. خودم می‌دانم که تو حتی آن روز را هم به یاد نداری؛ چه برسد به آنکه ماجرای چوب جمع کردن‌های خنده‌دارمان را یادت باشد... اما من، همیشه چیزهای عجیبی به یاد دارم! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روی تخت اتاقم نشسته بودم. داشتم به زندگی فکر می‌کردم. به امید، احساسات، به لبخند مردم در خیابان. نسیم خنکی، بی سر و صدا از پنجره داخل شد و پرده اتاق را به رقص درآورد. چشمانم را بستم و به باد اجازه دادم تا دست نوازشی بر روی موهای کوتاه قهوه‌ایم بکشد. روی تخت دراز کشیدم و پاهایم را از آن آویزان کردم. دستانم را زیر سرم گذاشتم و به پرده اتاق که حالا به علت شدت گرفتن باد به پرواز درآمده بود خیره ماندم.چشمانم کم کم سنگین شدند و من نیز خوابم برد... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به قول کنان گری؛ "بچه بودم ولی بی‌خبر نبودم، کسی که دوستت داره این کارو باهات نمی‌کنه!" منم بچه بودم، ولی متوجه می‌شدم که اون هر کاری که می‌کرد رو با جمله‌ی "به نفع خودته" یا "من بد تو رو نمی‌خوام" توجیه می‌کرد. بچه بودم، اما می‌فهمیدم اونقدری که وانمود می‌کرد براش مهم نبودم. بچه بودم، اما از همون اول می‌دونستم اونو بیشتر از من دوست داره. از همون موقع هم می‌دونستم که جمله‌ی "هر دوتاتونو به یه اندازه دوست دارم" یه توجیه مثل بقیه توجیه‌هاش بود. و باز هم می‌رسیم به کنان که میگه؛ ما چهره‌های مشابه و فامیلی‌های مشابهی داریم؛ ولی مثل هم نیستیم! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نور طلایی خورشید، صورت دخترک را نوازش کرد. دخترک از خواب بیدار شد. به سمت پنجره رفت و گفت:«صبحت بخیر خورشید خانم!» بعد موهای مشکی رنگش که تا پایین گردنش بودند را شانه، و چتری‌های بلند سمت چپش را گیره زد. از اتاق بیرون آمد و صبحانه‌اش را که روی میز آماده بود خورد. غلات صبحانه با شیر! صبحانه مورد علاقه‌اش. کیف کوچک سبز رنگش را برداشت و از خانه بیرون زد و به سوی طبیعت قدم برداشت. خانه او و خانواده‌اش کلبه‌ای میان جنگل بود. زیبا و سرسبز. دخترک در راه رسیدن به رودخانه زیر لب آواز می‌خواند. همان آوازی که وقتی کوچک بود، مادربزرگش به او یاد داده بود؛ آواز امید! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا