دختر میان جمعیت ایستاد. شمشیر نقرهایاش را بر زمین کوباند و بانگ برآورد:
«آهای مردان متظاهر! نفرت انگیزانِ عاری از شرف و انسانیت! هان، چه شد؟ چرا رنگتان پریده؟ فکر نمیکردید زنی نحیف اندام حریفتان شود نه؟ خندهدار است. جربزه؟ شما بزدلان به چه چیز خود میبالید؟ ثروت؟ مقام؟ هیکل؟ به خودتان بیایید! شما لعنتیها هیچ ارزشی ندارید. ذرهای از شما تهی مغزها نمیترسم... اینجا را ترک میکنم و میخواهم ببینم، اگر جرات دارید نزدیک بیایید تا نشانتان دهم چقدر میارزید!»
دختر بعد از فریاد زدن این جمله، پوزخند زنان سالن اجتماع را ترک کرد...
_سکوت
بابونه، بابونه! زیباترین دشت جهان برای من اینجاست. به هر طرف که بنگری، سفیدیهای پاکی را میبینی که نقطهای زرد آنها را خیره کنندهتر کرده است.
گوشهای مینشینم و مجذوب محیط اطرافم میشوم. کمکم خسته میشوم. روز سختی را پشت سر گذراندهام. دراز میکشم و چشمانم را به آسمان گره میزنم. در حال شکلسازی با ابرها هستم که ناگهان خواب مرا با خود همراه میکند...
_سکوت
از متن بعدی میریم سراغ دفترچهی سوم که ویژهی تابستونم بود و اتفاقا همین امروز هم رسیدم به صفحهی آخرش=)))