من میترسم. ترسوعم. خیلی زیاد. اونقدر زیاد که معکوس نمایش داده میشه و همه فکر میکنن اوه پسر! چه شجاع!
نه. من شجاع نیستم. هیچ وقت نبودم. حتی یه فرد معمولی با مقداری ترس و مقداری شجاعتم نبودم. من همیشه یه ترسوی تمام عیار بودم ولی مثل خیلی چیزای دیگه پنهانش کردم و تازه الان دردش رو احساس میکنم. درد داره. خیلی...
دلم میخواد فریاد بکشم. میخوام به همه بفهمونم که لعنتی هایی که چشماتونو بستید! من، میترسم!
شاید رنج حقیقی این باشه که دیگران نمیخوان بفهمن. حتی تلاشی هم برای فهمیدن انجام نمیدن. آنها فقط و فقط از همدیگه انتظار دارن...
_سکوت